دیشب خوابی دیدم که ساده بود، خیلی ساده اما الان از فکرش بغض کردم! 

سین یه عکس گذاشته بود از یه جنگل تو ایالتی که دوستاش الان هستن که نشون میداد اونم اونجاست و مهاجرت کرده رفته پیششون

و من تصمیم گرفتم عزمم رو جزم کنم و من هم اپلای کنم و برم به همون دانشگاه توی همون ایالت!

صبح از خواب بیدار شدم و همینطور بی دلیل رفتم تو کانتکت تلگرامم و واقعا برای اولین بار همینطور شماره ها و عکساشونو مرور کردم، وقتی رسید به اسم و عکس سین بی اختیار لبخند زدم و این دومین باریه که این اتفاق میفته! بین 300 نفر اسم و شماره و عکس، فقط همین یک نفر این واکنش ناخوداگاه رو در من ایجاد میکنه و این عحیبه برام!

شاید با نگاه کردن به عکسای خیلیا ٱگاهانه و با فکر کردن به اینکه چقدر خوب و دوست داشتنی هستن لبخند بزنم، اما این لبخند ناخوداگاه در کسری از ثانیه بلافاصله بعد از دیدن اسم و عکس این آدم، منحصر به فرده! 

دیشب موقع نقاشی کشیدن باهاش حرف میزدم، 

شاید چندتا از نامه هامو خونده باشه و یه سری حرفامو بهش گفته باشم، اما نمیدونه چقدر تا کجای جون من نفوذ پیدا کرده و خیلی حرفای نگفته مونده هنوزم براش!

 

پی نوشت: من توی خواب اونقدر دوستش داشتم که میخواستم همه دنیامو رها کنم و فقط بخاطر اون برم اونجا، جایی که اون هست! باورم نمیشه! هنوزم یه ذره ازون احساس دوست داشتن درونم هست! و منگم و گیج!