خوب شد...
میم، اولین پسری بود بعد از سین که احساس کردم میتونم واقعا بدون حسرت نبودن سین دوسش داشته باشم،
اولین کسی که فکر میکردم اگه در کنار هم بایستن، با وجود اتفاقات گذشته و وضعیتی که اون موقع بود، میم رو ترجیح میدم و میدوئم در آغوشش!
اما قصه میم هم به طرز بدی تموم شد و فردای شبی که با میم خداحافظی کردم، سین رو دیدم و برای اولین بار با هم قدم زدیم و حضوری هم تایم خوبی رو با هم گذروندیم.
اون روز نه از رفتن میم ناراحت بودم و نه از دیدن سین خوشحال بودم، انگار هر کدومش بار اون یکی رو خنثی کرده بود برام ...
همین اتفاقا چند شب پیش افتاد، با میم تلفنی صحبت کردم و خیلی بد بود، خیلی بد.
و شب بعدش با سین صحبت کردم و همه رنج شب قبل رو از روی دلم برداشت، اما دیگه خوشحال نبودم، نه ناراحت بودم و نه خوشحال، خنثی و آروم بودم!
حضور سین به عنوان یک دوست کنارم، برای درد این روزام مرهم خوبی هست، سین انسان و دوست خوبی بود همیشه برام، گفتگوهای با کیفیت خوبی داشتیم و خیلی عمیق و دقیق منو میفهمید (و میفهمه)
حالا یه قاره اونور تره، صحبت خاص و طولانی ای نداریم، اما همینکه استوریامو لایک میکنه و به ظرافت هایی توجه میکنه که هیچکس نمیبینتشون و متوجهم که حواسش هست، بهم آرامش میده...
حالم خوبه، اما به طرز حیرت برانگیزی...