لحظات آلوده به وهم
اون لحظه های کثیفی که ذهنت بهت میگه اگه اونطوری رفتار نمیکردی، اگه بهتر میبود عملکردت در فلان ضمینه اوضاع بهتر پیش میرفت، و خودت رو شکنجه میدی.
اون لحظه ها رو چجوری بکنم بندازم دور از زندگیم؟
اون لحظه های کثیفی که ذهنت بهت میگه اگه اونطوری رفتار نمیکردی، اگه بهتر میبود عملکردت در فلان ضمینه اوضاع بهتر پیش میرفت، و خودت رو شکنجه میدی.
اون لحظه ها رو چجوری بکنم بندازم دور از زندگیم؟
ناگهان متوجه مساله عجیبی شدم
توی اون خواب عجیبی که دو ماه پیش دیدم، خوابی که اون دختر جلوم کیک تولد ۲۳ سالگیم رو گرفته بود و ما تو یه قایق بودیم، انگار دوستای صمیمی همیم من متوجه حضور میم. ب بودم، اما نمیدیدمش!
خودم رو میدیدم، از زاویه دید خودم اون دختر رو میدیدم، از زاویه دید میم خودمو و اون رو میددیم که داشت ازمون فیلم میگیرفت و حتی اون فیلم رو میدیدم اما میم رو نمیدیدم انگار!
شاید من در کالبد میم فرو رفته بودم! شاید من توی اون خواب میم بودم!
بعد از اون خواب که توی اب به انعکاس خودم نگاه میکردم و عکس سین رو توی آب میدیدم، این عجیب ترین خوابم بود...
امروز دوباره گریه کردم
میدونم یه روزی اونقدر رشد میکنم که این گریه ها به نظرم خنده دار میاد،
به خودم اجازه رشد میدم، امیدوارم فرصت زندگی کردن رو از دست ندم تو این پروسه
لذت میبرم از مطالعه، از کارم، از تنهاییم
اما گاهی فکر میکنم دوست داشتن و دوست داشته شدن چه شکلیه؟ تو یه رابطه متعهدانه و بلند مدت بودن چه شکلیه؟
خاطرات جوونی و بزرگ شدنت با خاطرات یکی که دوسش داری گره خورده باشه چه حسی داره؟
اون ور دنیای تنهایی برای من ناشناختست و گاهی کنجکاوم میکنه
این کنجکاوی گاهی تلخ میشه برام، اما حتی طعم گس و تلخش هم بهم میگه که پس حالا که این راهو اومدی که میدونستی چقدر تنهایی داره و چقدر باید رو پاهای خودت قوی و محکم بایستی، ادامه بده و حداقل به یه نقطه امن برس، به نقطهای که فکر کنی خب ارزشش رو داشت...
پارسال همین روزا بود که یه استوری گذاشتم و نوشتم راز قدرت مرا میدانی؟ هیچکس واقعا دوستم نداشت.
همون روز میم.الف بهم گفت داشتم فکر میکردم چطور ممکنه یه نفر اینقدر دوستت داشته باشه و همچین فکری بکنی
روی کلمه اینقدر تاکید کرده بود،
چند ماه نشد که فهمیدم چقدر پوچ بوده دوست داشتنش
و بعد میم. ب اومد و تو دفترم نوشتم برای اولین بارا دارم دوست داشتن و دوست داشته شدن مشترک رو تجربه میکنم، تازه دارم میفهمم اینکه کسی که دوسش داری دوستت داشته باشه چه حسی داره،
اونم وقتی رفتیم تو رابطه بهم نشون داد که اشتباه کردم!
من دختر قوی بودم، قوی تر شدم، چاره ای نداشتم،
ادامه دادم
اما امشب اونقدر غمگین بودم که حتی دلم یه دوست داشتن دروغی میخواست
یه نفر که فقط تو بغلش گریه کنم...
اما تو سکوت و تنهاییم اشک ریختم و گریههامو کردم تا ببینم فردا هم میشه زندگی رو ادامه داد یا نه...
طی تمام اتفاقات یک سال قبل، حق داشتم که حداقل چند ماهی برای هر کدومشون حالم بد باشه و در حالت اضطراب و آشفتگی باشم
دوراهی انتخاب بین دو نفر که میدونستم هر دو تکرار نشدنین تو زندگیم، یه رابطه بد و پر از چالش و لانگ دیستنس، یه بریک آپ بد، موعد قرار داد دفتر و دربه در دنبال دفتر گشتن و اسباب کشی و اینکه یهویی صاب خونه گذاشت دفترو برای فروش، فاصله گرفتن از دوستام و دلتنگیا و تضادهای بریک آپ، شروع یه پروژه جدید و سنگین که صرفا سرمایه گذاری بود و درامد نداشت اما ریسک بالایی داشت در کنار فشار پایان نامه و کار و خستگی و بی پولی، تنهایی و دلتنگی و تضاد، فوت بابای علی، فوت خالم، فشار تموم کردن کار و رسوندنش به دفاع، مرداد ماه خوبی بود اما دوباره شهریور تحت فشار کارای دفاع و بعد هم اوضاع اعتراضات و هر روز اخبار فاجعه آمیز جدید و شرایط روحی و روانی و اقتصادی دشوار برای همه!
اما در جریان همه این اتفاقات رشد کردم، زندگیم رو پیش بردم، تلاش کردم و انگار هیچی نشده، همه چیزو جبران کردم.
سر اولین اتفاقات که هنوز به اندازه کافی قوی نبودم، ۴ ماه کارای پایان نامم رو کنار گذاشتم اما بعدش خودم رو رسوندم به همکلاسیاییم که ترم سوم پروپوزال داده بودن و روز قبل از اونها دفاع کردم، وقتی که هنوز سه چهارم کلاسمون دفاع نکرده بودن.
همزمان با پایان نامه و کلاسا و کارای خودم، دوره تورلیدری ثبت نام کردم و گذروندمش و در یه دنیای جدید رو تو زندگیم باز کردم،
سفر کردم، بیشتر از هر وقتی توی عمرم و تجربههای خیلی نو و ارزشمندی کسب کردم
درس خوندم، مطالعه کردم، نوشتم و با آدمهای عالی تعامل داشتم و رشد کردم و حتی یک لحظه رو هم حروم افسردگی و غم و حسرت نکردم!
گریه نکردم؟ کردم اما نه در حال توقف، در حال حرکت
جنگ و تضاد و اضطراب نداشتم؟ داشتم اما مشاهدش کردم و ازش برای پیدا کردن و باز کردن گرههای خودم در درونم استفاده کردم
ناراحت نبودم؟ بودم اما باعث شد برم به سمت یادگیری و مطالعه و دقت بیشتر که ببینم ایراد کارم کجا بود که اینطوری پیش رفت زندگیم
و درسم رو هم گرفتم و الان ادمی نیستم که پارسال بودم.
و هنوزم امید دارم
که روزای بهتر میاد، روزای بهترو میشه ساخت، که توی همین روزای سخت هم باید صبوری کرد، باید آروم بود، باید راهو پیدا کرد و ادامه داد.
وقتی برای متوقف شدن نداریم
باید حرکت کرد، باید جریان داشت...