دو سه روزه دارم همش زنگ میزنم و حضوری سر میزنم به اقایی که کیف سین رو سفارش دادم بهش، اما مغازش تعطیله و گوشیش جواب نمیده
امشب با دوستام بیرون بودم، هاشم ازم پرسیده بود برای الهام چی هدیه بگیرم و من بهش پیشنهاد کیف چرم رو دادم و آدرس همون چرم فروشی و لیزری که برای سین رفته بودمو بهش دادم، و هاشم با یه کیف آماده برای الهام اومد پیشمون
بلافاصله زنگ زدم بهش، جواب داد و گفت اصلا فراموش کردم سفارشتون رو و من فقط دستمو گذاشتم روی گلوم تا بغضم نترکه و مثل یه بچه پشت تلفن نزنم زیر گریه!
اما وقتی رفتم پیش بچه ها گریم گرفت و بغضم ترکید
این احساسات چیه؟ چطور اینقدر ناخوداگاه بغضم میترکه بخاطر حسم به اون و اونقدر ناخوداگاه لبخند میزنم با دیدن عکسش؟
این ماجرا رو، اینکه با سین حرف زدم و قراره ببینمش رو به الهام و رینب نگفتم، حتی به هیچکسی نمیخواستم بگم
نمیخوام هیچ موعظه و نصیحت و حرف عاقلانه ای بشنوم
نمیخوام قضاوت بشم
حتی نمیخوام به عنوان یه دختر عاشق شناخته بشم و بخاطرش مورد ترحم واقع بشم...
فقط میدونم دوسش دارم، بسیار بسیار زیاد...
بهم گفت دوم سوم عید میام کارتون رو انجام میدم،
سوم وقت آرایشگاه هم گرفتم تا موهام رو لایت بکنم
سوم چهل روزی که به خودم فرصت دادم هم تموم میشه!
امروز و امشب حس و حال عجیبی داشتم و امیدوارم که ختم به خیر بشه همه چی...