نامه قبلی رو براش فرستادم و خوندش، با هم صحبت کردیم و حالم ازون روز خیلی خوب و آرومه!
گاهی گریه میکنم هنوز هم اما خیلی کمتر، فقط کمی اشک میریزم و همه چیز رو میسپرم به خدا
نمیتونم، هیچوقت نمیتونم ناامید بشم ازینکه دوستم داره
به میم هم فکر میکنم و دلم براش تنگ میشه، گاهی حتی اونقدر به نظرم دشوار و سخت میاد راهی که شروع کردم که ذهنم میگه اصلا کاش سعید قاطعانه بهت بگه نه تا بری سمت کسی که دوستت داره و باهات مثل یک پرنسس رفتار میکنه، اما میدونم که راهی که شروع کردم برام اونقدر مهم هست که کوتاه بیام از مقام یک پرنسس در ابتدای کار و مثل یک زن قهرمان تلاش بکنم برای احساس خودم!
همونقدر که میم تلاش میکنه برای احساس خودش! تا هیچوقت هیچ حسرتی نباشه توی دلم!
مهم تر از اینکه چی درسته و چی غلط و چی خوبه و چی بد، اینه که من عاشق سین ام و نمیتونم از کنارش ساده رد بشم!
و دارم این راهو میرم بدون اینکه بدونم به کجا میرسه و بدون اینکه حتی یه متر جلوترم رو ببینم،
اما حالم خوبه و دلم آرومه!
این حسیه که همیشه ازین آدم میگیرم! حال دلم نزدیکش خوبه!