ماجرای من با تو، کوتاه اما کم نبود!
دیروز احتمالا برای آخرین بار دیدمش،
براش یه گلدون بردم و گفتم برای تشکر ازتون یه گلدون خریدم.
گل از گلش شکفت و خوشحال شد!
اما وقتی سر به سرم گذاشت و سعی میکرد استرسمو از بین ببره دلم براش رفت!
از صبح حالم خیلی خوبه، از همون دیشب که دیدمش!
خیلی دوسش دارم و نمیدونم دیگه کی قراره بازم همچین حسی رو تجربه کنم!
کاش میتونستم بهش بگم چقدر دوسش دارم اما حتی یک قدم هم بر نمیداره به سمتم تا یه امید باشه برام!
اگه بیشتر میدیدمش میتونستم برای بدست آوردن قلبش تلاش کنم و غیر مستقیم محبتمو بهش نشون بدم،
اما باید تسلیم جریان زندگی بشم و به چشم یه تجربه خوب ببینمش،
مثل سفر به شهری که در اون شهر بهترین حسا رو تجربه کردم
همون قدر تکرار نشدنی، همونقدر عزیز و شیرین، و همونقدر گذرا و فناپذیر....
ما آینده رو داریم و روزی عشق رو در آغوش خواهم گرفت، متقابل و تنگاتنگ...