خداحافظی با یک حس ناب!
امروز بعد از چند ماه و برای آخرین بار میبینمش،
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت
گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای
زلفکم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست!
لحظه ی دیدار نزدیک است
بیشتر ازین آدم، دلتنگ این حس میشم، اگر فراموشش نکنم و یادم نره که با همه سوزنده بودنش چقدر زیبا بود!
ذره ای ناراحت نیستم که ندارمش و تو زندگیم نیست، ذره ای غمگین نیستم که یک عشق متقابل نبود،
خوشحالم که تجربش کردم، همین و دیگر هیچ!
پ.ن:دلم از نرگس بیمار تو بیمار تر است
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳ ساعت 15:1 توسط بیدل...
|