از معضلات ربات نبودن

احساس تنهایی میکنم! 

اتفاقات اخیر

خواب دیشبم

حرف زدنم با عشق دوران نوجوونی

امتحانا و پروژه ها

کاری که دارم شروع میکنم

کاری که وسطشم و به مساله برخوردم باهاش

کاش قوی تر بودم

یا سخت نمیگرفت و ساده و شفاف و حتی با یه روند ماشینی، زندگیمو ادامه میدادم و مسولیت هامو انجام میدادم! 

فال نیک

خواب دیدم مامانم میگه شب خانواده اقای فلانی قراره بیان خونمون برات خاستگاری!

یعنی خانواده سین!

بعد سین رو میدیدم، سعی میکردم عادی رفتار کنم، طوری که انگار چیزی نشده و چیزی نمیدونم، توی تبلتش بهم یه چیزی نشون میداد و گرچه هر دو ایستاده بودیم توی یه حیاط و فضای باز اما من همونطور که تبلتو نگاه میکردم خودمو میکشوندم سمت بغلش و سرمو میذاشتم رو سینش

بعد چون میدونستم این کارم طبیعی نیست، در کسری از ثانیه دوباره سرمو بر میداشتم و باز سعی میکردم عادی جلوه کنم

موهام سفید شده بود کاملا، سفید و خاکستری و فکر میکردم وقتی بیان از دیدن این موها تعجب میکنن حتما

خونمون شلوغ بود و نهمون داشتیم انگار، 

شب شد و دیگه منتظرشون بودیم

بین شلوغی و صدا یکی گفت زنگ زدن و گفتن امشب نمیایم و یه وقت دیگه میایم، اخه شاید امشب بخواین برین زاهدان! 

و ما فکر میکردیم مهمونامون میخوان برن زاهدان نه خودمون، 

تعجب کردیم اما ناراحت هم نشد هیچکس چون شرایط واقعا شلوغ و اشفته بود! 

از خواب که بیدار شدم حس خوبی داشتم، با همون حس و حال باقی مونده از خوابم فال حافظ گرفتم و این شعر اومد واسه فالم:

 

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد

 

ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال

ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

 

ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف

سر و دستار نداند که کدام اندازد

 

زاهد خام که انکار می و جام کند

پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

 

روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز

دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

 

آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب

گرد خرگاه افق پرده شام اندازد

 

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

 

حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر

بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

 

تعبیر غزل شماره 150 حافظ در فال شما :

به زودی موفقیت شامل حال شما می شود به طوری که اطرافیان هم می توانند از آثار مثبت این پیروزی بهره مند شوند. افراد حسود و بد دل قصد سنگ انداختن جلوی پای شما را دارند. به آزار و اذیت آن ها توجه نکنید و به تلاش خودتان ادامه دهید و همه چیز را به خداوند بسپارید.

زندگی خوبی خواهید داشت. بیمارتان شفا پیدا می کند و نقل مکان و تغییر شغل در شرف رخ دادن است. به تازگی رنجش خاطری در خانواده ایجاد شده، از خانواده خود دلجویی کنید.

 

 

تعبیر فالم رو هم که نگاه کردم، تعبیر موی سفید اگاهی بود و تعبیر خاستگار تغییر مثبت توی زندگی و موفقیت شغلی :)

کاش یه روزی تعبیر بشه این فالام و این خوابام :) 

بر درخت زنده بی برگی چه غم!

دیروز تصمیم گرفتم دست از دعا کردن برای برگشتن سین بردارم! 

نمیخوام برگشتن کسی رو که خودش مشتاق من نیست و دوستم نداره و دیشب حس کردم این دعا کردن هام، نوعی حقارت عه! 

مطمئنا ادم های زیادی رو هنوزهم ملاقات میکنم، جذاب تر و زیبا ترر از سین و قصه ای رو میشه ساخت، جذاب تر و خارق العاده تر از داستان علاقم و حتی با جسارت میگم، عشقم به سین! 

مرا ترجیح بده!

کمی به تناقض و تنش های درونی برخوردم

با خودم گفتم این احساس ات و نوشتن ها و بها دادن به این احساس چیه دیگه؟ چرا داری به ادمی اهمیت میدی که یا تورو نخواسته یا مصمم و شجاع نبوده در دوست داشتنش؟ 

با خودم فکر کردم نباید ادمی که با صبوری دوستم داره رو در اولویت بعدی قرار بدم به کسی که سالها قبل باید تموم میشد! 

من کاری نمیکنم که خودم رو بخاطر کارم سرزنش کنم، اما افکار و احساسات رو هم در حوزه عمل میدونم! 

من به سین فکر میکنم، به یادش گریه میکنم و حتی اینجا براش مینویسم

نامه هایی که نه تنها خودش، که هیچ کس دیگه هم نمیخونه

اما فکر میکنم با خودم کنار اومدم

و در نهایت به خودم یه فرصت دارم

من نمیخوام خودم رو سرکوب کنم

منِ فعلی هنوز سین رو دوست داره، هنوز برای بودنش دعا میکنه و بودن کنارش رو آرزویی میدونه که باید براش دعا کنه، حتی اونقدر با پافشاری که اگه در سرنوشتش نبود، شانسش رو برای تغییر سرنوشتش امتحان کنه

نمیخوام لجباز باشم اما هیچ چیز بی دلیل نیست

اگه سین تو اون روزای حساس برگشت، اگه دوباره این افکار اومدن توی ذهن من و حتی مهرش اومد توی قلبم، 

من نمیخوام باهاش بجنگم! تصمیم میگیرم که به این جریان که بی اراده من ایجاد شده اجازه بدم تا اون هم مسیر خودش رو طی بکنه، شاید یک ماه بعد متوقف شد، اون همه برای همیشه

و شاید من رو به مسیری رسوند که من هم ترجیحش میدم!

این روزها داره رویاهام به واقعیت نزدیک میشه و این بهم جرات رویا ساختن میده!

این بار سین رو ارزو میکنم و از خدا بودنش رو میخوام، 

گرچه اینبار میدونم که زندگیم بدون اون سیاه نیست و روزهای روشن و درخشانی رو بدون اون هم زندگی کردم

گرچه میدونم بازهم عاشق میشم دو دوست داشتن ها و دوست داشته شدن های زیبایی رو هم توی این سالها حس کردم

میدونم که سین سول میت من و خود من نیست، و این احساسات بخاطر عمق دوست داشتن درونم ایجاد شدند زمانی

اما هنوز هم فکر میکنم میتونم به آخرین نیرویی که درونم هست برای خواستنش اجازه بدم تا تلاشش رو بکنه!

و بعد رهاش کنم

جنگیدن و سرکوب کردم رهایی نیست

و نمیخوام بجنگم و سرکوب کنم هیچ چیزی رو... 

مرا خود با تو سری در میان هست...

مدام تو ذهنم دوست دارم باهات حرف بزنم

مدام میخوام برم یه توییت بزنم، به امید اینکه شاید بخونیش

اما ذهنم باهات قهره، مث همه وقتایی که باهات قهر میکردم و تو هیچ با خبر نمیشدی

بعد میدیدم تو تقصیری نداری و باز اشتی میکردم، تو بی خبر از همه جا

بین ما قفل خورده به یه در فلزی بزرگ و خشن و سرد

چهارشنبه تصور میکردم وقتی ببینم جلوی همه میزنم زیر گریه، 

اما اونقدر خدا کمکم کرد و اروم شدم ته قلبم که هیچ نشونه ای از عجز و بی تابی درونم بروز ندادم

بهت فکر میکنم

با شعر سعدی

با شعر حافظ

با صدای نامجو

سعی میکنم رها بکنم 

و بپذیرم رفتن و نبودنت رو

ولی از خودم میپرسم پس چرا اومد؟ اونم حالا؟ اونم توی این شرایط؟ 

گاهی حرفا و حرکاتیت برام تداعی میشه که نشونه مهری در دلت میتونست باشه

مثل وقتی داشتم میومد تهران و اول ترم بود، بهم گفتی اول ترم وسائلت زیاده، اگه کمک خواستی بگو بیام حتما

مثل وقتی بهم گفتی men overstimate women's love, while women understimate men's love

مثل وقتایی که با خشم باهات دعوا میکردم که من برای تو یکی ام مث همه ی دخترایی که به چشمشون جذاب اومدی، و بهم میگفتی تو فرق میکنی

مثل وقتی که میگفتم عذرخواهیت بخاطر من نیست، بخاطر خودته که آهی دامن گیر زندگیت نشه، و میگفتی برای بقیه آره همینطوره، اما در مورد تو اینطوری نیست

من دوستت دارم 

بیا این قفلو بشکنیم، 

یا کلیدشو پیدا کنیم

این در غول پیکر و سرد و خشن عه، اما اگه ما بخوایم باز میشه

دارم اینا رو با اشک مینویسم برات

کی رو میشناسی که اینقدر عمیق دوستت داشته باشه؟ 

یادته وقتی دفاع کردی گفتی دو نفر بیشتر از همه خوشحال شدن و یکیش من بودم؟ در حالی که تازه دو سه ماه بعد ازین بود که گفتی دوستم نداری و منو نمیخوای و من بعدش از عمق جونم زار زدم و گریه کردم

من نمیگم کی تو رو اندازه من دوست داره، یا نمیگم من کی رو اندازه تو دوست دارم! 

من میگم کی دیگه تو دنیا، یه نفرو اینجوری دوست داره که من تورو؟ 

شاید کسی شبیه تو پیدا شود ولی

دیگر کسی شبیه من عاشق نمیشود! 

ای کاش به برگشتن ادامه بدی، و تعبیر فالم بشی که گفت

یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور

ای کاش درست بگه حافظ و حال دل غمدیدم به شود! 

باید به هر حال، ادامه بدم به تمرین! 

تمرین تسلیم و شاهد و ناظر بودن

تمرین رهایی و در حال زندگی کردن!

که ام که ام که نسوزم من

تو کیستی که نسوزانی

بهل که تا بشود ای دوست، هر آنچه قصد شدن دارن.... 

ای کاش خدا کاری بکند...

یه هفته میگذره ازون هفته دشوار که کلایمکسش اومدن سین بود و حضورش در کنار میم. الف، سر یه میز رو به روی من

این هفته بیشتر از هرچیز ذهنم با امتحانام و درسام مشغول بود و نمیدونم شروع امتحاناتم درست بعد ازین اتفاقات یه فرصت خوبه که بهشون فکر نکنم و چند مدت بذارمشون کنار، یا یه بار دیگه که به ذهنم و روانم تحمیل میشه

هنوز ذهنم آروم نیست

دوست دارم زندگی یه طور دیگه میبود، یه اتفاقی میفتاد که اروم میگرفتم یا ذوق میکردم، اما نمیدونم چی و نمیدونم چی میتونه حالمو خوب کنه

شاید هرشب وقتی دارم میرم بخوابم، فکر میکردم اگه بیدار نشم و فردا نباشه بذ هم نیست

سعی میکنم قوی باشم، سعی میکنم دراما نسازم از اتفاقات کوچیک

میم میاد حالمو میپرسه، حواسش بهم هست، به بالا و پایین شدن های روحیم و خوب بودن و دان بودنم، میترسه که بخاطر حرفای اون حالم بد باشه

بهش میگم نه، اتفاقات کوچیک دیگه ای هم افتادن

و تاکید میکنم که مساله مهمی نیست و نگران نباش 

اما چرا این اتفاقات کوچیک اینجوری منو به هم ریختن؟ 

میخوام قوی باشم، میخوام دراما نسازم، سعی میکنم مسائلو واقعا همونقدر کوچیک ببینم که در جهان حقیقی هستند، نه اونقدر بزرگ که در جهان حقیر منند و این نتیجش میشه سرکوب

هفته قبل به خودم اجازه میدادم هر روز گریه بکنم

مینوشتم و به ٱدمها و دوستام پناه نیبردم گاهی

اما این هفته درس دارم، میخوام بالغانه به زندگیم برسم، بالغانه به خودم بگم الان وقتی برای این مسائل ندارم، بالغانه سکوت کنم و صبوری کنم و وارد بازی سین نشم و میم رو حتی ناخواسته بازی ندم! 

و این رنج زندگی رو، بر من سخت تر میکنه 

شروع کردم به قهوه خوردن تا صبح بتونم روزم رو شروع کنم

و برای خودم جایزه های کوچیک تعیین میکنم تا کارم رو انجام بدم

و این نما از بیرون زیباست و تحسین برانگیز

اما از درون احساس ضعف میکنم، احساس کافی نبود، حسی که نخواسته شدن از سمت سین یکبار درونم بوجود آورد 

و حالا نمیتونم باور کنم که اومده منو ببینه چون دلتنگ بوده یا دلش میخواسته منو ببینه! 

حتی نمیتونم تصور کنم براش ذره ای اهمیت دارم

اما با بی رحمی نسبت به خودم، هنوز هم دوسش دارم

و با بی اختیار از دیدن عکسش لبخند میزنم و بی اختیار منتظرم تا نشونه ای و چیزی ازش ببینم 

ای کاش دست میکشید از زبل بودن و زیرکی

ای کاش میتونستم کمتر مغرور باشم

ای کاش غرورم بارهاش جلوش له نمیشد

تا حالا میتونستم باهاش حرف بزنم

و بگم

که چه بی تابانه میخواهمت 

ای دوریت

آزمون سخت زنده به گری ها.... 

میخواهمت چنان که شب خسته خواب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

 

Let's not talk of love and chains, the things we can't untie

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا چو بیایی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

از : هوشنگ ابتهاج

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم!

گفتم ای دل، نروی؟خار شوی، زار شوی

بر سرِ آن دار شوی بی بَر و بی بار شوی

 

نکند دام نهد؟خام شوی، رام شوی؟

نپَری جلد شوی،بی پر و بی بال شوی؟

 

نکند جام دهد؟کام دهد، ازلب خود وام دهد؟

در برت ساز زند، رقص کند،کافر و بی عار شوی؟

 

نکند مست شوی؟فارغ از این هست شوی؟

بعد آن کور شوی،کر شوی، شاعر و بیمار شوی؟

 

نکُنَد دل نکَنی،دل بکَنَد،بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟

برود در بر یار دگری،صبح که بیدار شوی؟؟!

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

دیشب دوباره دیدمش، بعد از 4سال

خودش اومده بود منو ببینه و من وقتی فهمیدم قراره بیاد، یه زلزله هفت ریشتری درونم رخ داد و خودم رو سرپا نگه داشتم و طوری رفتار کردم انگار حتی اون ادم رو خیلی هم نمیشناسم و به کارم ادامه دادم

یس خوندم و ته دلم رو با توکل قرص کردم

باهاش طبیعی و خوب برخورد کردم، مثل دوتا دوست قدیمی که بعد از سالها همو میبینن

و گفتم از دیدنت خوشحال شدم :)

مثل دوتا دوست خوب قدیمی، خداحافظی کردیم و جدا شدیم

و امروز کیک پختم، یکی از بهترین کیک های عمرم، به امید اینکه بیاد و کیک شکلاتی دوست داره :)

البته نیومد

میرم براش نقاشی بکشم، در حالی که میدونم حتی اون نقاشی رو نمیبینه هم هرگز

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

Last time that someone fell in love with me I came to you and talked with you and used my last opportunity, and then I cried to death from the deepest point of my heart

This time you weren’t around but I cried and then you appeared like a ghost when wanted, but there was no opportunity left anymore, since it was used 5 years ago!

I’m sure if I had, you had nothing new, maybe!

 Maybe you’ve told me give him a chance, take your time and everything will be settled

But I even feel the sense behind this words, I feel you tired of repetitive questions, repetitive coming backs, you wouldn’t send me that “happy returns” anymore, cuz it’s not happy and it can’t be

But I already think of your coming back and see myself crying in front of your eyes, I see myself wishing hugging you and you looking at me with shocked eyes

The dream of having you is too big to be real for me

So better for me to be rational and set my love on someone loving me, and enjoy the stability, comfort and security of being loved.

I will nourish the love and it will flourish and one day, maybe I find something bigger, deeper and better of what I felt about you

ای دل غمدیده حالت به شود، دل بد مکن

من به تو فکر کردم

تو به من نزدیک شدی

و من گریه کردم! 

از جنس گریه های سال 95

از جنس گریه های سر نمازهای اون سال، گریه های موقع اذان و گریه هایی که میرفتم یه گوشه کنج کور تنهایی که کسی اشکامو نبینه،

از جنس گریه هایی که دلیلشون فقط دوست داشتن عمیق تو بود، 

میتونست توی تاکسی جاری بشه، توی خونه و یا مث الان، موقع نوشتن! 

ترس توی قلبم جاشو داده به توکل

من تورو سالها پیش از دست دادم

سالها گریه کردم برای رفتنت

این گریه های سوگواری و غم نیست 

نزدیک تو بودن، خوابتو دیدنت و احساس کردنت به هر ذلیلی مثل اینا، یعقوب درونم رو هشیار میکنه و به زاری میکشونه! 

قبل ازینکه نزدیک بشی، قبل از یکشنبه حتی که از دور ببینمت، حافظ رو باز کردم و این شعر اومد که یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور

و تو برگشتی، نزدیکی، اما من هیچکس تو نیستمم، نه یعقوب تو ام و نه زلیخای تو و نه هیچکسی..

شاید وقتی این حال و هوا رو نداشته باشم این نوشته ها برام عجیب غریب باشن

ولی ترجیح دادم الان این حسا رو بنویسم و ثبشون کنم!

سعی میکنم فردیت خودم رو این بحران های عاطفی تحت تاثیر قرار نده و به کارام و بخش های مختلف زندگیم به خوبی برسم

و همه چیز رو بسپرم به خدا، زمان، روند طبیعیش و هر چیزی که گرچه کنترلش در دست من نیست، اما در نهایت راهی جز پذیرشش و رضایت بهش ندارم

دیشب دوباره اون نگاه تکرار شد!

با مهربونی و توجه بهم نگاه میکرد، اول با خودش خداحافظی کردم و دوباره برگشتم نگاهش کردم و هنوز داشت نگاهم میکرد! 

ارشیو رو چک کردم و دیدم از اون بار یه ماه گذشته، 

تو این یه ماه چندتا قدم کوچیک به سمتم اومده،

هیچ چشم اندازی ندارم نسبت به آینده و نمیتونم پیش بینیش کنم، 

اما باید تسلیم وار زندگی بکنم، زندگیم و شخصیت خودم رو بسازم و بدونم که عشق هم مثل مرگ عجل مشخصی داره و به موقع میاد سمتم. . 

 

You're looking in someone's eyes

You suddenly realize

That this could be the start of something big