دیشب دوباره دیدمش، بعد از 4سال

خودش اومده بود منو ببینه و من وقتی فهمیدم قراره بیاد، یه زلزله هفت ریشتری درونم رخ داد و خودم رو سرپا نگه داشتم و طوری رفتار کردم انگار حتی اون ادم رو خیلی هم نمیشناسم و به کارم ادامه دادم

یس خوندم و ته دلم رو با توکل قرص کردم

باهاش طبیعی و خوب برخورد کردم، مثل دوتا دوست قدیمی که بعد از سالها همو میبینن

و گفتم از دیدنت خوشحال شدم :)

مثل دوتا دوست خوب قدیمی، خداحافظی کردیم و جدا شدیم

و امروز کیک پختم، یکی از بهترین کیک های عمرم، به امید اینکه بیاد و کیک شکلاتی دوست داره :)

البته نیومد

میرم براش نقاشی بکشم، در حالی که میدونم حتی اون نقاشی رو نمیبینه هم هرگز