لحظه‌های ذوق و شور :)

هنوز اون اولاشه که وقتی بهم میگه عزیز دلم، دلم به تب و تاب میفته! کاشکی هیچوقت از تب و تاب نیفته، کاشکی همیشه بهم بگه عزیز دلم!

شکیبا صبح خاطرات بقیه رو ازش برام تعریف میکرد و من دلم قنج میرفت براش! که چقدر انسان و مهربون و نابه!

کراش قشنگم داره میشه دوس پسر قشنگم :) ❤🪄

هفته پیش بالاخره اومد و حضوری دیدمش، 

آخرین باری که همو حضوری دیدیم برام یه دست گل زیبا گرفت و تو یه هفته ای که اینجا بود فقط یه بار تونستم بغلش کنم و هر چقدر بیشتر همو میدیدم، بیشتر سعی میکرد تماس فیزیکی نداشته باشیم و همه چیز منطقی و اگاهانه پیش بره و برام توضیح میداد که نگران منه که اگه ارتباطمون به نتیجه نرسه، من آسیب ببینم.

دیدنش اینطوری بود هر بار که با کلی شور و شوق میرفتم ببینمش اما ناامید و غمگین برمیگشتم، اما بازم تو ناامیدی و ناراحتیم هم دوست داشتم بغلش کنم و تو بغل خودش ناراحت باشم! تشخیص میدادم که دوسش دارم اما یه رفتارا و اخلاقیاتش آزاردهندست برام، اما این دوست داشتن باعث میشه اذیت نشم و از خودم میپرسیدم تا کی میتونم دوسش داشته باشم که اذیت نشم؟!

هنوزم اون شور و حسای خوب رو دارم نسبت بهش، دیشب دوست داشتم بهش بگم دوسش دارم اما بخاطر اینکه ترساش بیشتر نشه چیزی نگفتم و سکوت کردم، صبح بیدار شدم و دیدم برام نوشته که از همه اطرافیانش زیباترم تو بیشتر جنبه ها.

دوسش دارم و کاش بشه همه چی خوب پیش بره :) 

همه چی خوب پیش میره، تلاششو میکنه و قدرمو میدونه و با منطق و آگاهانه و عاشقانه، ادامه میدیم راهو و یه زندگی زیباتر از الانو میسازیم...