هفته پیش بالاخره اومد و حضوری دیدمش،
آخرین باری که همو حضوری دیدیم برام یه دست گل زیبا گرفت و تو یه هفته ای که اینجا بود فقط یه بار تونستم بغلش کنم و هر چقدر بیشتر همو میدیدم، بیشتر سعی میکرد تماس فیزیکی نداشته باشیم و همه چیز منطقی و اگاهانه پیش بره و برام توضیح میداد که نگران منه که اگه ارتباطمون به نتیجه نرسه، من آسیب ببینم.
دیدنش اینطوری بود هر بار که با کلی شور و شوق میرفتم ببینمش اما ناامید و غمگین برمیگشتم، اما بازم تو ناامیدی و ناراحتیم هم دوست داشتم بغلش کنم و تو بغل خودش ناراحت باشم! تشخیص میدادم که دوسش دارم اما یه رفتارا و اخلاقیاتش آزاردهندست برام، اما این دوست داشتن باعث میشه اذیت نشم و از خودم میپرسیدم تا کی میتونم دوسش داشته باشم که اذیت نشم؟!
هنوزم اون شور و حسای خوب رو دارم نسبت بهش، دیشب دوست داشتم بهش بگم دوسش دارم اما بخاطر اینکه ترساش بیشتر نشه چیزی نگفتم و سکوت کردم، صبح بیدار شدم و دیدم برام نوشته که از همه اطرافیانش زیباترم تو بیشتر جنبه ها.
دوسش دارم و کاش بشه همه چی خوب پیش بره :)
همه چی خوب پیش میره، تلاششو میکنه و قدرمو میدونه و با منطق و آگاهانه و عاشقانه، ادامه میدیم راهو و یه زندگی زیباتر از الانو میسازیم...