It can be the start of something beautiful

ایمیلامو چک میکردم، این جمله رو دیدم 

It could be the start of something beautiful

من ادمی نیستم که تو گذشته سیر کنم و حسرتشو بخورم یا سعی کنم طوری تغییرش بدم و تصورش کنم و دوباره بسازمش، که پیش نرفته و نبوده! 

اما آینده میتونه زیبا بشه در امتداد این روزا! 

میشه یه روزی هم برگردم واین روزا رو بخونم و لبخندد بزنم برای این حسایی که این روزا دارم

دیشب موقع خداحافظی با مهربونی زل زده بود بهم، بعد از چند ثانیه که باهاش خداحافظی کردم دوباره برگشتم و بهش نگاه کردم، هنوزم نگاش رو من بود

اون لحظه پر از ذوق بودم

چند قدم که فاصله گرفتم گفتم آاااخووودااا و دوست داشتم بغلش کنم از ذوق اون نگاهش! حتی اگه نه خودش رو، زینب رو تا ذوقم و احساسم رو بروز داده باشم!

وقتی رسیدم خونه زینب هم بهم گفت با مهربونی بهت نگاه میکرد و اون لحظه دوست داشتم از نگاهش عکس بگیرم!

گفتم منم دوست داشتم از یه زاویه دیگه هم میدیدمش و اصلا ثبت میشد برام اون لحظه و اون نگاه! 

تو این دو ماه آروم آروم بهش نزدیک تر شدم، نه خیلی، اما در همین سطح که دیروز وسط کارش که داشت استراحت میکرد بالای سیستمش وایستادیم و عکس گربه نگاه کردیم با هم و ذوق کردیم😍😂 

و فکر میکنم که این میتونه یه شروع زیبا باشه برای یه چیز زیبا اگه بخت باهامون یار باشه :) 

The End of something when I can say, I somehow won in some ways!

ح. اسمم رو روی ساحل قشم نوشته بود! 

آبان 97 که اینجا نوشتم میخوام یه بار هم این ریسکو بکنم و وارد این بازی بشم، اگه بازیه بازی کنم و اگه عین صداقته، صادقانه و روراست پیش برم، 

اون روزایی که بخشی از ذهنم و قلبم رو مشغول کرده بود به خودش،

فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه این بازی که من ازش انصراف بدم و رهاش کنم، درحالی که حتی نمیدونم نتیجه این بازی چی شده! 

و نمیدونم اون هنوزم تو این بازیه یا رهاش کرده و یا از اول هم واردش نشده! 

نمیدونم عمق و صداقت پشت حرفا و کارای معنادارش رو

اما دیگه به هیچ اینده ای برای این داستان فکر نمیکنم، 

نه به شکل یک ماجراجویی و بازی و چالش و نه به شکل یک ماجرا و نوعی سفر

پایانش رو میخوام اعلام کنم رسما، 

گرچه لین اعلامیه های رسمی هیچ اراباطی با ذهن و حتی احساسات ما نداره و هیچکس هیچ چیزی از اینده نمیدونه، 

اما چیزی نیست که نخوام تموم بشه! 

 

 

او میکشد قلاب را

دو روز گذشته رو رفتم سمت یس خوندن

پریروز یه بار خوندمش و با خودم گفتم همین یه بار کافیه و مث دفعه های قبل دیگه چله نمیرم

اما دیشب که کشیده شدم سمتش!

اینو مینویسم تا یادم نره از چه روزای دشوار و پر هیاهویی وارد این چله شدم

قراره روزای خوبی داشته باشم :)

آروم تر و با انرژی بهتری! 

زندگیم واره به سمت و سوی بهتر شدن میره

و من امیدوارم که روز به روز بهتر و استیبل تر و کارآمدتر بشه!

در حال لذت بردن از مطالعه و درس و کار و زندگی، 

در حال فرار و گریز از رنج های ناگزیر

در حالی تسلی بخشیدن به قلبی که گاهی نگاهش مبکنم و میبینم انگار زنبور نیشش زده و تبدیل به یک زنبور دردمند شده، 

با روحی که مثل ماهی ای که هنوز زندست اما توی دریا نیست و در حال نجات و سرپا نگه داشتن خودش هم هست!

با همه این اوضاف، یا بخاطر همه این اوصاف

این روزا رو دوست دارم! 

 

Only time...

احساسات متلاطم و عجیب غریبی رو تجربه میکنم این روزا

اگه قراره باشه اتفاقی بیفته با دلم، همیشه تو آبان میفته انگار! 

دیشب آشفته و غمگین  بودم، صبح بعد از مدت ها برای نماز صبح بیدار شدم و سرحال بودم، نمازمو خوندم و از خدا خواستم قلبمو آروم کنه و حالم رو بهتر بکنه

تنها کاری که میتونم این روزا بکنم همینه، اینکه خودمو بسپرم بهش و بهش توکل یکنم

نمیدونم چند ماه و چند سال دیگه که این نوشته رو میخونم چه اتفاقی افتاده باشه، این احساس چه بلایی سرش اومده باشه، سرد و بی معنی شده باشم برام یا حتی عمیق تر و امن تر،

نمیدونم چه داستانی ممکنه رقم بخوره این بار،

میسپرمش به خدا، با هم ها خستگی هام و امید ها و ناامیدی ها

دلم میخواد به مسیر خودم اعتماد بکنم و راه خودم رو برم

اما وسوسه ها و تمایلات این حس جدیدم، میخواد این آدم جدید، یه جایی ازین زندگی بشه و بمونه :))

Anyway who knows? Only time! 

And I regret it, and I carry on my way

خیلی شکننده و آسیب پذیر میشم وقتی کسی رو دوست دارم 

هنوز!

 

امروز خودم رو زیر سوا بردم، همه چیزم رو! زیباییم رو، لباس پوشیدنم رو، موفقیت و پتانسیل موفقیتم رو، حتی خانوادم و موقعیت اجتماعیم رو

سر اینکه سین من رو انتخاب نکرد!

میدونم با صحبت کردن منطقی با خودم و بررسی شرایط و آدنایی که بعد و قبل از سین دوستم داشتند دوباره این احساساتم به تعادل میرسن

اما مدام تمایلم به فاصله گرفتن از همه آدما بیشتر میشه... 

حتی از زینب

حتی از خانوادم

و حتی الهام

دوستای دیگه و دور تر که دیگه تو فاصله افتادن

با وجود اینکه احساس تنهایی میکنم اما وقتی به خودخواهی همه آدمها فکر میکنم، میبینم ما آدمها خیلی تنهاییم.... 

خیلی ... 

و این رنج، رنج تنهایی روی شونه های من و توی گلوم زندگی رو برام خیلی سخت کرده....

اما ارتباط برقرار کردن با بقیه برام بی معنی و بی ارزش شده حداقل در این بازه زمانی... 

کجا دانند حال ما سبکبالان ساحل ها

دارم از همه فاصله میگیرم و این همه حالم رو بهتر نمیکنه! 

دردی در جایی از روحم هست که نمیدونم دلیلش رو و منبعش رو

اما مشخصا چیزی سر جای خودش نیست 

با برنامه زندگی نمیکنم و همین اذیتم میکنه

بهتر میشه اوضاع

نباید برگردم به سمت غفلت🤷🏻‍♀️

در من بدمی...

دلم میخواد یه خونه داشته باشیم پر از گلدونایی که خیلی خوب رشد میکنن

و من زن هنرمندی بشم که با عشق کیک خونگی میپزم و هر روز عصر کنار چایمون میخوریم و کتاب میخونیم و راجع به کتابامون حرف میزنیم.... 

حتی اگه نه هرروز عصر، هفته ای یکی دوبار 

امشب توی تاریکی شب، روی تپه ی رو به شهر فکر کردم که زندگی داره منو به مسیر خاصی هدایت میکنه و همیشه بهترین امکانات رو و همه چیزهایی که بهشون نیاز دارم برای مسیر رشدم رو بهم میده، 

به کارم فکر کردم، به همکارام، به دوستام

همشون در بهترین زمان ممکن به بهترین شکل اتفاق افتادند و از بابتشون خوشحال و خوشبختم

ازین حس و ازینکه به چیزی وصلم و در این دنیا رها نشدم بغض کردم و اشک ریختم

فکر کردم روزی هم یار رو پیدا میکنم و دوباره همچین حسی رو تجربه خواهم کرد که در کنار بهترین و مناسب ترین فرد، عشق و دلبستگی و رابطه عاطفی رو دارم تجربه میکنم

شاید مسیری که پیش روی خودم دیدم ساده و بی چالش نبودم، اما حس عمیق امشب بهم قدرت این رو داد که گلایه ای نکنم از دشواری مسیر

حتی دلم قرص شد که زندگی معنی دار و زیبایی رو در پیش خواهد داشت.... 

پاک کردن توییتر و اینستا باعث شد دوباره برگردم اینجا و دلی تر و متمرکز تر بنویسم

مصطفی بهم یاداوری کرد که پر کردن مغز از داده هایی ک به کارمون نمیاد و از مسیر شخصی ما جداست، تمرکزمون رو نابود میکنه و من نمیخوام بدون این تمرکز سرگشته ای باشم که همه چیز رو فراموش کرده🤷🏻‍♀️

هنوز هم کمی احساس تنهایی و خلاء رو درون خودم دارم اما میتونم با نوشتن و ارتباط برقرار کردن با دنیای درون خودم رقیقش کنم و آسوده تر.... 

با این حال چشم به راهم، چشم به راه نبودن این خلاء و پر شدنش 🤷🏻‍♀️🤔

 

عبدک الضعیف...

احساس تنهایی میکنم

سعی میکنم بخوابم تا فراموشش کنم

فراموشی دیرتر از خواب میاد سمتم

 

پی نوشت: خوابم که برد، کمی بعد بیدار شدم و همه چیز بدتر شده بود

چی باعث میشه گاهی اینقدر ضعیف بشم و محتاج مهر کسی؟ یا آغوشی که بهش پناه ببرم؟ 

سعی میکنم کمی مقاوم تر و قوی تر بشم، 

 

 

پی نوشت دوم: چطور میشه در دریا رفت و خیس نشد و میان آتش رفت و نسوخت.... 

 

 

 

میخوام دوبااره بنویسم

بی سر صدا و جایی که هیچکس نخونه نوشته هامو!

کمی بغض توی دلم هست و دلگیرم،