روز سوم!

انگار وصل بودن به یک فرد دیگه یکی از نیازهای ماست، حداقل یکی از نیازهای من!
وصل بودن با هر چیزی مشابه بند ناف که بهمون این حس رو میده که در جهان بی کران و شلوغ و پلوغ قرار نیست گم بشیم و پناهی داریم که حداقل روزی یکبار ازمون بپرسه حالت خوبه؟

این آدم چیزی رو در من بیدار کرده که دوست داشتی هست برام، اما من نیست!

دیشب بهش گفتم من با سیستم تو کنار نمیام، اما فعلا از ارتباط باهات حالم خوبه و نمیخوام تمومش کنم!

شاید یک هفته بعد، یه ماه بعد یا 6 ماه بعد احساس کنم دیگه کافیه، این ادم من نیستم، کسی که استقلال و ازادی و سرکشی خودش رو قربانی میکنه تا دوست داشته بشه و مورد حمایت واقع بشه!

برای من که مدت زیادی در زندگی یا شاید هم همیشه، روی پاهای خودم ایستادم بدون اتکا به کسی، حتی خیال واهی تکیه کردن هم برام افیون خوشایندی هست، اما مگر میشه کسی باشم که نیستم؟

پرنده ای که در اسمان در حال پراز هست رو نمیشه در قفس حبس کرد!

امیدوارم این ارتباط باعث رشد چیزی ذر من بشه و هر زمانی هم که وقت خداحافظی بود، اثر مثبتی در من گذاشته باشه!

آسانی در دل سختی!

نمیدونم تاریخ امروز اولین شب رمضان هست و یا ۳۰ام بهمن یا بیست فوریه.

با آخری کار میکنم، دومی هویت ملی من رو شکل دادی و اولی تاثیر گذارترین تقویمه در حال و احوالات روحی.

بنابراین روحم آرومه و در ثبات، ذهن و روانم سوگواره از اتفاقاتی که برای کشورم و مردمم افتاده و در خلال اینها باید کار کنم و بی توجه به هردو، باید پروژه ها رو به ددلاین ها و مشتری ها برسونم.

پیدا کردن آرامش در تنهایی و سکون دستاورد این روزهام بوده و امیدوارم که با دوام و ادامه دار باشه!

این دوران هم میگذره، همونطور که کرونا گذشت، جنگ ۱۲ روزه که نمیدونستیم چقدر ممکنه طول بکشه و چه نتایجی داشته باشه گذشت و همه بحران ها و مسائل و مصائب قبلش گذشت.

و از پس این سختی ها، سختی های دیگری خواهد آمد،

رنج بشر پایانی نداره!

یا ایهاالنسان

انک کادح الی ربک کادحا

فملاقیه!

استاد میگفت مقام انسان از فرشته بالاتره،

آخه فرشته رنج و فراغ نمیدونه چیه

انسان بدبخت و بیچاره هست که در این جهان دوری و فراغ رو تجربه میکنه

و عشق رو در قعر این سیاهی تجربه میکنه !

شنیدن همین برای آرامش قلبم کافی بود انگار!

بار هستی

۱.همه چیز اونقدر زود خراب شد که نمیتونم باور کنم!

هنوزم دلم میخواد کنار هم بخندیم و شاد باشیم،

وقتی برگردم ایران حتما این اتفاق میفته و دوستیمون ادامه پیدا میکنه و باز هم تو یه قاب، میخندیم!

۲.واقعا تحمل واقعیت برام سخته!

آیا ما مجبوریم واقعیت رو بپذیریم یا راه گریزی هم هست؟

۳.ای کاش الان تو اتاقم بودم!

خونه کجاست؟

در انتظار یک نامه تخیلی!

همیشه تو تاریکی های وحشتناک زندگیم، یه نقطه امید ایجاد میکنم که دلم بهش خوش بشه و بتونم بازم شاد باشم و انرژیم ازش تغزیه بشه

تا چند ساعت دیگه میتونم ازین امید تغذیه کنم و شب قراره دوباره حالم بد بشه، و دوباره میرم بیرون تنهایی!

لباس خوشگل میپوشم و ارایش میکنم و میرم یه کتاب فروشی و شور زندگی رو از یک منبع ذهنی دیگه دریافت میکنم

یافتن شادی در واقعیت کار بسیار سختی هست!

خیلی بهترم!

البته که نوسانات احساسی و روانی و فکری خیلی زیاده

تقریبا تصمیم گرفتم بمونم!

نمیدونم این تصمیم تحت تاثیر نوسانات باشه یا نه

یا اینکه تا دو هفته اینده چی بشه

ولی این فکر که از بلاتکلیفی درام بهم آرامش میده!

و زندگی در ایروان هم زیباست انگار!

یه چیزی میشه دیگه!

سعی میکنم کنترل افکار و ذهن و احساساتم رو به دست بگیرم

تمرین باید کرد!

همین

TALK LESS

مهاجرت اجباری؟

نمیدونم کجای زندگی ایستادم و این اتفاقات لایف چینجینگ کجای زندگی منو بتونن تغییر بدن،

اما اگر واقع بینانه نگاه کنم، احتمالا دلم نخواد برگردم به زندگی قبلی،

دلم میخواست اونجا عشق رو پیدا میکردم، ازدواج میکردم و نزدیک خانواده یه خانواده برای خودم میساختم.

اما همین رویای کوچولو و ساده که فکر میکنم نباید بهش قانع بشم در زندگی، برام سخت تر شد از قبول شدن تو بهترین دانشگاه ها، کار کردم تو بهترین شرکتا، دستیابی به موقعیت خوب اجتماعی و ...

ذهنم گاهی با فکر کردن به حامد فریبم میده، که اگر برگردم شاید رابطه خوبی باهاش شکل بگیره، که داره اونم قدمایی برمیداره و سیگنال هایی میده

اما واقع بینانه نگاه میکنم و میبینم این که یه نفر در شرایطی که با من در ارتباطه میره دیت، بعدش میره خاستگاری سنتی و بعد در مورد اینا با من صحبت میکنه، هر چقدر هم همراهش سیگنال دادن باشه و توجه و محبت، نمیتونه این پیام رو گم و مبهم بکنه که براش اصلا جدی نیستم!

نمیدونم مسیر زندگی قراره کدوم وری بره، چه اتفاقی برای من، کشورم، خانوادم و دوستام بیفته

هر روز فکر میکنم چه اتفاقی برای کسب و کار داداشم و دوستان افتاده، حامد اگه مشکلی براش پیش بیاد کارش چی میشه، حتی به اینکه اگر جنگ بشه خواهرم و خانوادش چیکار میکنن،

قصه زندگیم خوندنی شده، دارم با صبوری صفحاتشو ورق میزنم تا ببینم چی میشه و برای ایرانم چه اتفاقی رخ میده...

شاید بهتر باشه در ادامه هم تسلیم باشم و تماشاگر!

زندگی خودش مسیرو نشونم میاه، مگه نه؟

دنیای این روزای من!

هر روز فکر میکنم زندگی چقدر عجیبه

چقدر همه چیز خوب کنار هم چیده شده بدون اینکه بدونیم!

البوم های گمنام و جذابی که در تنهاییم گوش میکردم رو اینجا خمکارم پلی میکنه، گوش میدیم و در سکوت کار میکنیم!

زندگی، حداقل درین بازه کوتاه، طوری پیش نرفت که من میخواستم ولی بدم نیست!

تجربه عجیب و جالبیه

و دوست داشتنی!

پ.ن: حامد پیام داد و گفت دلتنگه و حرفای خوبی زد!

براش قلب قرمز فرستادم، کاش این ماجرا پایان شیرینی داشته باشه!

کاش بزرگ شده بودم!

الان که اینو مینویسم، اینترنت ایران قطعه و اومدم ارمنستان و با هیج کسی ارتباط ندارم!
قلبم گرفته و دلتنگم و شرایط بسیار عجیبیه!

پ.ن: شرایط عجیبیه!

تو یه خونه خیلی خوب و زیبا در بهترین نقطه ایروانم، یکی از صمیمی ترین دوستام کنارمه و بی نهایت دلتنگم!

دلتنگ آدمایی که نمیدونم لیاقتش رو دارن یا نه!