مهاجرت اجباری؟
نمیدونم کجای زندگی ایستادم و این اتفاقات لایف چینجینگ کجای زندگی منو بتونن تغییر بدن،
اما اگر واقع بینانه نگاه کنم، احتمالا دلم نخواد برگردم به زندگی قبلی،
دلم میخواست اونجا عشق رو پیدا میکردم، ازدواج میکردم و نزدیک خانواده یه خانواده برای خودم میساختم.
اما همین رویای کوچولو و ساده که فکر میکنم نباید بهش قانع بشم در زندگی، برام سخت تر شد از قبول شدن تو بهترین دانشگاه ها، کار کردم تو بهترین شرکتا، دستیابی به موقعیت خوب اجتماعی و ...
ذهنم گاهی با فکر کردن به حامد فریبم میده، که اگر برگردم شاید رابطه خوبی باهاش شکل بگیره، که داره اونم قدمایی برمیداره و سیگنال هایی میده
اما واقع بینانه نگاه میکنم و میبینم این که یه نفر در شرایطی که با من در ارتباطه میره دیت، بعدش میره خاستگاری سنتی و بعد در مورد اینا با من صحبت میکنه، هر چقدر هم همراهش سیگنال دادن باشه و توجه و محبت، نمیتونه این پیام رو گم و مبهم بکنه که براش اصلا جدی نیستم!
نمیدونم مسیر زندگی قراره کدوم وری بره، چه اتفاقی برای من، کشورم، خانوادم و دوستام بیفته
هر روز فکر میکنم چه اتفاقی برای کسب و کار داداشم و دوستان افتاده، حامد اگه مشکلی براش پیش بیاد کارش چی میشه، حتی به اینکه اگر جنگ بشه خواهرم و خانوادش چیکار میکنن،
قصه زندگیم خوندنی شده، دارم با صبوری صفحاتشو ورق میزنم تا ببینم چی میشه و برای ایرانم چه اتفاقی رخ میده...
شاید بهتر باشه در ادامه هم تسلیم باشم و تماشاگر!
زندگی خودش مسیرو نشونم میاه، مگه نه؟