دیشب رضا بهم گفت برات بنویسم و این سخت ترین کاره!
از بین همه ادمایی که میشناسم، نوشتن برای تو از همشون سخت تره چون اگه به هر کسی بگم براش چیزی نوشتم کنجکاو میشه که بدونه چی نوشتم، اما تو حتی تمایلی به خوندنش هم نداری احتمالا
میدونم بهم فکر میکنی، دلتنگم میشی، حداقل امیدوارم
میدونم که اون روزا شرایط سختی رو داشتی، میدونم من نباید قاطی میکردم و همه چیزو وقتی هنوز دوستت داشتم تموم میکردم، میدونم به سختی میتونستم درکت بکنم و شاید واقعا کمی خودخواه بودم که به جای اینکه سعی کنم توی زندگیت و حالت تاثیر مثبتی بذارم، ازش توقع داشتم که همونطوری باشی که من از یه رابطه انتظار داشتم
و ازینکه فکر میکنم نسخه خام و بی تجربه ای بودم، اذیت میشم
ازینکه میدونم جفتمون برای آدمهای زیادی، خیلی بهتر و صبور تر و حامی تر و مهربون تر بودیم، از چیزی که برای هم بودیم غمگین میشم
توی این یه سال چند باری تو شرایطی بودم که بهت حق دادم خسته بشی یا کلافه بشی حتی از واکنشام
اما من ازت خواستم که به هم فرصت دوباره بدیم و حتی بهم نگفتی نه! سکوت کردی و هیچی نگفتی انگار قبل ازینکه من بفهمم رفته بودی
توی این یه سال بارها آدمایی رو دیدم که قبل از دیدن تو معمولی بودن به نظرم اما حالا فوقالعاده به نظر میرسیدن، واقعی، مودب، به جزیات توجه میکردن، به حرفام گوش میدادن، باهام صحبت میکردن
کمی بعد از جداییمون، سر یه اتفاق که اتفاقی بودنش رو پررنگ کرد تا حواسم باشه که پیامی برام داره، چیزی که از زندگی میخواستم رو دیدم!
آدما و آدمی که باهام همونطور رفتار میکرد که لیاقتش رو داشتم: محترمانه و از سر محبت، صبورانه و قدرشناسانه
آدمای جنتلمن، آدمایی که برای روابط انسانی و انسانها، بیشتر از اهداف شخصیشون ارزش قائل بودن و اونها رو مانع نمیدونستن
آدمای واقعی که از دور و از نزدیک به یک اندازه زیبا بودن و تلاشی نمیکردن برای اینکه زیباتر و بهتر از جیزی به نظر برسن که واقعا هستن
توی این یه سال هر دفعه با کسی تهران قرار داشتم و میومد دنبالم و محترمانه میرسوندم، احساس میکردم چقدر آدم حسابیه
هر کسی که فوت خاله رو بهم تسلیت میگفت به نظر چقدر انسان دوستانه میومد رفتارش
کارهای کوچیک بعد از تو دیگه کوچیک نبودن، چون تو بهم یاد دادی نبودنشون چقدر دردناکه
حتی آدمهای بزرگ و کارهای بزرگی رو دیدم و در مسیرش قرار گرفتم که هیچ چیزی در مورد تو برام بزرگ نبود
اما همه اینها باعث نشد فراموشت کنم و برام از بین بری
ماجرا خیلی هم دوست داشتن های غیرمنطقی جوونی نیست، تو چیزی رو داشتی که هیچکدوم ازون آدما نداشتن
در عین حال که فکر میکردی زرنگ و هفت خطی، سادگی کودکانه ای بود توی حتی کارای بدت،
توی لبخندت و محبتت به آدمایی که نمیشناختی و هیچ نقشی تو زندگیت نداشتن چیزی بود که در هیچ آدم دیگه ای ندیدم
عذاب وجدانی که آگاهانه روشنش نگه میداشتی که آسیبی به من نزنی لجمو در میاورد چون تو رو از من دور میکرد اما دیدنی بود و تحسین برانگیز
و روح نامحدودت که ذهن آشفته و سرگردونت اذیتش میکرد اما اسیر نه،
تنها چیزی که این روزا اذیتم میکنه،
اینه که چقدر کم بودی
من تو رو برای همیشه میخواستم،
اولین روزایی که باهم کلاس داشتیم تو دلم خوشحال بودم از دوستی باهات، از داشتن دوستی مثل تو لذت میبرم و فکر میکردم میتونی دوستی خوبی داشته باشیم، اما از دور
وقتی نزدیک تر شدیم و احساس کردم دوستت دارم رویاهامو باتو دوست داشتم،
اما وقتی فهمیدم به ازدواج فکر میکنی یکی دوروز غمگین بودم و پکر شدم
ازدواج حتی فکرش هم همه چیزو خراب میکنه
شاید برای همین جفتمون اونقدر سخت گرفتیم همه چیزو
اگه اون روزا قرار بود انتخاب کنم، تو رو به عنوان یه دوست برای همیشه انتخاب میکردم نه به عنوان یه دوست پسر برای یکی دوماه!
برای امشب کافیه اما میدونم حرفام تموم نشدن،
بازم برات مینویسم، با اینکه میدونم هیچوقت نمیخونی و نمیخوای بخونی...
پی نوشت: میدونم تصمیمی که گرفتم درسته، ولی کاش تصمیم درست این نبود
دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد...