:)

روزایی که عاشق سعید بودم و با هم خیلی بیشتر در ارتباط بودیم، در طی تقریبا یه سال از هر چیزی که خوشحال میشدم با اشتیاق میرفتم سمت سعید و شادیمو باهاش شریک میشدم و از اتفاقات کوچیک و بزرگی که خوشحالم میکرد براش میگفتم

حتی در این حد که تو خیابون از یه نفر آدرس پرسیدم و گفت من یه خواهر کوچولو دارم که شبیه شماست و این بهم حس خوبی داد.

اونم واقعا واکنش‌های خوبی نشون میداد، انگار هیچ چیز واقعا براش مسخره نبود، انگار واقعا براش جالب بود که جهانگردی که من دوسش دارم اومده دانشگاه و من نرفتم دیدنش و بهم گفته "ندیدمت"، انگار اصلا اینجور چیزای کوچیک و جزئیات، بی اهمیت نبودن و خوشحال میشد از خوشحالیم.

حالا از ازون سال ۶ سال گذشته، تو تموم این سالا هر دفعه خوشحال شدم، کودک درونم تو ذهنم دوییده سمت سعید تا براش تعریف کنه و با ذوق از خوشحالیش بگه ولی خودم جلوشو گرفتم

به جز یه بار که نتونستم و با صدای ذوقی براش ویس فرستادم و بازم کلی بازخورد مثبت دریافت کردم!

دیشب دوباره وقتی حسابی ذوق زده و خوشحال بودم دوست داشتم بدوئم سمت سعید و براش از اتفاقاتی که خوشحالم کرده بود بگم براش

امروز ازم پرسید روز تولدت خوب بود؟

انگار خودش اومده بود که خوشحالیامو باهاش شریک بشم..‌.

نمیخوام شادی و آرامشم رو به کاش آلوده کنم

کاش درونش حسرت و غمه

اما چقدر زیبا بود اگه میشد همیشه شادیمو باهاش تقسیم میکردم، چون تو این سالهام بازم عاشق شدم، آدمای خیلی زیادی رو شناختم، کراش زدم، رویا ساختم با بقیه، اما اشتیاق شریک شدن شادیم رو با هیچکس جز با سعید تجربه نکردم

سلام به 27 سالگی

راستش هیچ تصوری راجع به 27 سالگیم نداشتم

برای 22 سالگی رویاهای زیادی داشتم، برای 25 هم یه فکرایی داشتم

اما 27 سالگی برام شده اون سالی که میتونم رویاهامو شروع کنم

میتونم بشینم کنج دفتر کار خوشگلم و کتاب بخونم و کتاب ترجمه کنم و تنهایی سفر کنم و مستقل باشم و زندگیمو بسازم

اما حالا فکر میکنم رویاهای زیبای من کافی نبودن

میتونم ادامه تحصیل بدم اما هیچ دوست ندارم یهو یه آدم 35 ساله شده باشم که جز درس دادن و درس خوندن و فوقش ترجمه، هیچ کاری بلد نیست

دلم میخواد وارد دنیای کسب و کار بشم و دارم شروعش میکنم

دلم میخواد عاشق بشم و خانواده داشته باشم اما این چیزی نیست که من بتونم براش تلاش کنم، اتفاقه و شانس نقش پررنگی داره تو این اتفاق و خوب پیش رفتنش

دلم میخواد آروم بگیرم و در آرامش تلاش کنم

دلم میخواد از ایران برم، نه برای فرار یا از روی ترس

دوست دارم به ارامش و احساس امنیت برسم تو کشور خودم و فقط برای تجربه کردن و بزرگ شدن دنیام زندگی تو کشور دیگه و سفر به کلی کشور دیگه رو هم تجربه کنم

حتما یه روزی چهل سالم شده و اینا رو میخونم و بخشی از وجودم خوشحاله که حداقل خیلی ازین دلم میخواد ها رو تجربه کرده و بخشی از وجودم دوباره آپدیت شده با دلم میخواد های جدید

به هر حال راضیه 27 ساله تا به حال زیباترین موجودیه که تونستم درون خودم ببینم

در صلح آمیزترین و راضی ترین ورژن خودم هستم

اونقدر زنذگی کردم که از مرگ نترسم و عاشق مرگ باشم

اونقدر رویا و امید دارم که دلم بخواد صدسال دیگه هم زندگی کنم

امشب شکیبا برام یه ماه خرید!

تقریبا میتونم بگم زیباترین هدیه ای بود که تا به حال گرفتم!

آدمای کمی میدونن چقدر عاشق ماهم و حتی خود شکیبا هم نمیدونست، اما حتما وقتی دیدتش حس کرده من خوشم میاد و درست هم بوده حسش

دوسال پیش هم میم.ن برام هدیه بازی خریده بود که خلاقانه ترین هدیه ای بود که دریافت کرده بودم

حتی هنوزم کامل بازیش نکردم اما واقعا خیلی خلاقانه بود

جالبه...

ازدواج و تشکیل خانواده با آدمی که عاشقشی خیلی عجیبه

این شانسو بهت میده که کسی شبیه به اون رو به دنیا بیاری و از بچگی تا بزرگی، هر لحظه باهاش باشی

عحیبه

عجیب و خیلی خیلی خیلی زیبا....

سومین نامه عجیبه

پارسال تابستون پر شذه بودم از ترس از آینده

ترس از آینده خودم و سرنوشت ایران،

طالبان تازه رفته بود افغانستان و مطمین بودم اتفاقات بدی برای ایران در راهه

سالهاست داره اوضاع ایران روز به روز بدتر میشه و من چند سالی هست که ازش کاملا ناامید شدم

برنامه مهم و اساسی زندگیم این بود که برم و خودم رو نجات بدم

پر بودم از ترس از آینده و فقط به فکر نجات دادم خودم بودم

همون روزا با پسری آشنا شدم که خیلی به هم شبیه بودیم، به طرز باورنکردنی کتابا و فیلمای مورد علاقمون مشترک بود،

به طرز باورنکردنی همو میفهمیدیم و در زمان خیلی کمی، مثلا بعد از کمتر از دو سه روز، میتونستیم همو پیش بینی بکنیم

جمله بعدی، حرفی که میخواسته بگه و نگفته،

اون خیلی سریع به این نتیجه رسید که دوستم داره و وقتی بهم پیشنهاد داد، مثل همیشه در اولین لحظه یه عالمه دلایل مختلف اومد تو ذهنم که نه، نمیشه، نمیتونم

اما مهم ترین دلیلش این بود که من میخوام از ایران برم و نمیخوام یه ماجرای رمانتیک باعث بشه بیخیالش بشم

اون بهم گفت باشه بریم به مسیرمون و اهدافمون فکر کنیم، جقتمون میدونیم حاضریم بخاطر کسی که دوسش داریم بیخیال اهدافمون بشیم اما میدونیم که نباید این کارو بکنیم و بعد رفتیم فکر کردن

این دفعه رفتن برای اون جدی تر از من بود، مسیرمون هم خیلی شبیه هم شده بود اما یه مشکل دیگه هم بود

یه سری تفاوت های عقیده ای که البته خیلی خیلی هم مهمن

اما بعد تو اومدی

و دوست داشتن تو ترس از آینده رو از من گرفت

دیگه تو ایران موندن وحشتناک و ترسناک نبود، چون تو اینجا بودی

نه اینکه بخاطر تو قید اهدافم رو زده باشم، اما اون ترس وحشتناک که باعث میشد نتونم حتی یک روز بیخیال رفتن بشم دیگه وجود نداشت

دوست داشتم بشناسمت، ببینمت، تماشات کنم،

دوست داشتم دوستت باشم، و با هم با صدای بلند بخندیم

وسط جنگل با هم قدم بزنیم و بخندیم و حالمون خوب باشه

الان تقریبا دو سه ماهه که پر از ترس از آیندم

دو سه ماهه که نه مثل پارسال که حتی یک روز نبود که به رفتن فکر نکنم، امسال بدتر شدم انگار حتی ساعتی نیست که به رفتن فکر نکنم

ازین ترس خسته شدم

و میدونم تو گند زدی به زندگی من، اما برای مدت کوتاهی خوشحال بودم بخاطر بودنت

و گاهی اونقدر خسته میشه آدم، که دلش فقط شادی میخواد و نترسیدن، حتی اگه شده برای یه مدت کوتاه

چیزی که منو به اینجا کشوند، که برات بنویسم، این بود که کاش برای مدتی کوتاهی کسی این بار سنگین ترسیدن و همش در حال جنگیدن و تلاش کردن بودن رو از رو دوشم برداره...

گفتنش به تو احمقانست، اما نه احمقانه تر از نوشتن برای تو

دو تا پارادوکس بزرگ تو این نامست

دارم برای آخرین کسی که دوسش داشتم، در حالی که نه خودش نه من نمیخوایم حتی یه کلمه ازین نامه رو بخونه و ازش با خبر بشه، مینویسم که دلم میخواد یه نفر دیگه رو بتونم همونجوری که اونو دوست داشتم دوست داشته باشم

شاید برای کمتر عجیب بودن مساله بتونم ازت تشکر کنم، که اون ترس و فشار روانی و ناامیدی رو از روی دوشم برداشتی

بدون اینکه خودت بدونی، یا براش تلاشی بکنی، کمک بزرگی بهم کرده بودی

که البته بعدش باعث شدی گند بخوره به زندگیم و تحصیلم و درسم که بازم تقصیر تو نبود و بدون اینکه بدونی و بخوای و نقش مستقیمی داشته باشی، باعث شدی یاد بگیرم برای جبران کردن یه همچین گندی چقدر باید از همه چیز بگذرم و همه تلاشمو بکنم و در نهایت موفق شدم و تونستم و قوی تر شدم.

بخاطر تاثیرات مثبتت، دونسته یا ندونسته، خواسته یا ناخواسته ازت ممنونم

و بخاطر حسای بد، در مورد تو نمیتونم راضیه همیشگی باشم که برای هیچکس ذره ای غم نمیخواد، اگه این ادعا رو بکنم با خودم صادق نبودم، راستشو بخوای امیدوارم اون غم و رنج رو تجربه کنی، لحظه به لحظه و دوز به دوزش رو

و بعد تو هم مثل من رشد کنی و راتو بگیری و بری و ازش گذر کنی

اقلا تهش خیره :)

شروع یه مسیر جدید.

امروز از هفت و نیم صبح بیدار شدم و یه ساعتی روی ترجمم کار کردم، از ساعت ده و نیم از خونه رفتم بیرون و کلاس داشتم تا هفت شب و اون بین چهارتا جابه جایی داشتم که گمونم همین انرژیمو گرفت،

ساعت هفت خیلی خسته بودم و احساس میکردم دیگه نمیتونم ادامه بدم اما ۸ونیم یه جلسه مهم داشتم و نمیتونستم برگردم خونه.

تو دفتر برقو خاموش کردم و ده دقیقه دراز کشیدم و یه قسمت سریال دیدم و حالم بهتر شد و برای جلسه آماده شدم.

جلسه عالی بود، مرحله آخر یه مصاحبه کاری بود و بدون درد سر به توافق نهایی رسیدیم. حالم خوب بود و با حوصله قدم تا خونه رو، قبل از حرکت یه مسکن خوردم که سر دردم تا میرسم خونه خوب شده باشه.

الان دوباره یه نگاهی به ترجمم انداختم و تازه لپتاپو خاموش کردم و امروزو مرور کردم.

راستش به نظرم عالی بود. :)

هیچ چیز تو زندگیم ایده‌آل و فوق العاده نیست اما همه چیز خوبه.

کامنت نگار

کامنت نگار منو به فکر فرو برد

اومدن میم باعث شد بفهمم میشه از سعید عبور کرد، میشه کسی دیگه رو هم دوست داشتن و اشتیاق و عشق رو میشه در مورد دیگری جز سعید هم تجربه کرد

اما دیگه از رفتنش و نبودنش نمیترسیدم، میم میدونست دوسش دارم و میترسید که نتونیم کنار هم بمونیم و من اذیت بشم، سعی میکرد رابطمون خیلی جدی نشه و خیلی پیش نریم که برامون سخت بشه برگشتن، اما من میدونستم که بعد از سعید برگشتن از هیچکس دیگه سخت نیست

سعی میکردم بهش بگم من بالغ و بزرگم و نباید ازین مسائل ترسید اما نمیتونستم بهش بگم من رها کردن رو با عشقی تجربه کردم و یاد گرفتم که حتی یه لحظه فکر نبودنش اشکم رو حسابی در میاورد.

حالا من ادمی شدم که میتونه دوست داشته باشه و عاشق کسی باشه اما از رفتنش ناراحت نشه و بتونه ازش دور باشه و خوشحال باشه

کسی که با رفتن و تموم شدن یه رابطه خیلی متفاوت رفتار میکنه، اونقدر که برای میم قابل درک نبود

دوست داشتن سعید یه قصه عاشقانه جدا از من نبود، من رو شکل داد، من رو ساخت، منو رشد داد

مثل همه قصه های زندگی که همین کارو میکنن، اما ما دوتا تونستیم تهش قصه رو یه طوری پیش ببریم که جز خیر نمونه تو خاطرمون

که وقتی داریم این قصه رو برای بقیه تعریف میکنیم، همش زیبایی و رشد باشه و رضایت

تو قصه ای که رفتن و نرسیدن دیگه تلخ نیست، دیگه شکست نیست و حتی ناراحت کننده و غمگین هم نیست

دست من نیست، تو عزیز جونمی

همیشه، یا به عبارت دقیق تر، اغلب اوقات این من بودم که میرفتم سمت سعید،

من باهاش حرف میزدم و سر صحبتمونو باز میکردم، من بهش میگفتم دوسش دارم

اما انگار اومدنای اون سر به زنگا بود، دقیقا میدونست کی باید بیاد

وقتی میم الف بهم گفت دوستم داره و این جدی ترین دوستت دارم شنیدن اون سالها بود و خودم هم ماه ها دوسش داشتم و برای رسیدن اون لحظه مشتاق بودم و حتی کلی تلاش کرده بودم براش، سعید بعد از سه سال اومد دیدنم و بوووم!

همه چیز خراب شد!

هر شب با میم الف قرار داشتم خواب سعیدو میدیدم و برام روشن بود که سعید رو خیلی بیشتر دوسش دارم و برای اینکه تو این ماجرا میم اذیت نشه بهش گفتم نه و همه چیزو خیلی زود تموم کردم

راستش الان قکر میکنم درست به موقع اومد، رابطه با میم و زندگی باهاش یه رابطه امن و اروم و زیبا میتونست باشه، اما چیزی نبود که من دقیقا میخواستم

دفعه بعدی سعید بعد از رفتن میم ب اومد. درست فردای کات کردنمون. این بار اگه اولش اومده بود من میم رو ترجیح میدادم، احتمالا دیگه سعید نمیتونست باعث بشه هیجان و اشتیاقی که نسبت به میم ب داشتم از بین بره، اما بعدش بار غم نبودنش رو از رو دوشم برداشت

بعد از اون دوستی من و سعید صلح آمیز تر از همیشه شد

مثل همه دوستایی که سالی دو سه باری حال همو میپرسن و تولد همو تبریک میگن

دوستی با سعید هم شد یه بخشی از ریتم منظم زندگیم، بخشی که به کل موسیقی زیبایی خاضی میده

دومی

کاش یه جدایی انسانی و بالغانه میداشتیم و بعدش دوستای عادی میشدیم و میتونستم گاهی بهت بگم دلتنگتم

اینجوری وقتی اینقدر دلم برات تنگ میشه، یه حس طبیعی و عادی که برای هر کسی ممکنه پیش بیاد رو مجبور نبودم سر کوب کنم

لحظه های دلتنگی گذران،

چنذ تا نفس عمیق

تمام حجم ریم رو چند بار پر و خالی میکنم از هوا و احساس بهتری دارم

اونقدر بزرگ هستم که این احساسات برام غریبه نباشن ئ بتئنم پیش بینی کنم گذران و یه جایی تو سالهای اینده ازت هیچ چیز جز یه قصه و خاطره خنثی نمیمونه

اما اونقدر بزرگم که دیگه دلم نمیخواد همون حسای تکراری و دلتنگیای تکراری رو تجربه کنم

دلم میخواد وقتی دلتنگ دوس پسرم بشم که رفته سفر و چند روزی همو ندیدیم و جفتمون مشتاق دیدن دوباره همیم

دوست دارم دلتنگ همسرم بشم وقتی یه شب میرم پیش دوستم یا خواهرم و نمیتونم خونه خودمون کنارش باشم

تو هم تموم میشی و دوباره عاشق میشم

به زودی...

کی گفته بود دختر قشنگی که رویای شدنش رو داشتی غم و درد نداره؟

تو اون دخترو با همون درداش دوست داشتی و نوع رفتار کردن باهاشون و واکنش نشون دادن بهشون

ببین راضیه، شدی همون دختری که ۱۵ سالگیت میخواستی باشی و چقدر زیباست :)

تو منو خواستی و من اومدم،

همه چیز زیباترهم میشه راضیه قشنگم

بهتر و زیباتر از همیشه

صبوری کن و مثل همیشه ادامه بده،

در حرکت سوگواری کن

اولین نفر خاله بود

بالاخره خواب خاله رو دیدم

توی این ۲۷ سال، با وجود اینکه خواب زیاد میبینم و خواب های جالب و دقیقی هم میبینم، این اولین باره که خواب کسی رو میبینم که دیگه تو این دنیا نیست

کنار یه جوی آب بودم که خاله اومدن پیشم

بغلشون کردم و بوسیدمشون

حالشون خیلی خوب بود و سرحال و شاد بودن

تو دنیایی زندگی میکردم که مرگ هم درمان داشت و خاله برگشته بودن :)

اولین نوشته برای کسی که با جنگیدن باهاش، میجنگم!

دیشب رضا بهم گفت برات بنویسم و این سخت ترین کاره!

از بین همه ادمایی که میشناسم، نوشتن برای تو از همشون سخت تره چون اگه به هر کسی بگم براش چیزی نوشتم کنجکاو میشه که بدونه چی نوشتم، اما تو حتی تمایلی به خوندنش هم نداری احتمالا

میدونم بهم فکر میکنی، دلتنگم میشی، حداقل امیدوارم

میدونم که اون روزا شرایط سختی رو داشتی، میدونم من نباید قاطی میکردم و همه چیزو وقتی هنوز دوستت داشتم تموم میکردم، میدونم به سختی میتونستم درکت بکنم و شاید واقعا کمی خودخواه بودم که به جای اینکه سعی کنم توی زندگیت و حالت تاثیر مثبتی بذارم، ازش توقع داشتم که همونطوری باشی که من از یه رابطه انتظار داشتم

و ازینکه فکر میکنم نسخه خام و بی تجربه ای بودم، اذیت میشم

ازینکه میدونم جفتمون برای آدم‌های زیادی، خیلی بهتر و صبور تر و حامی تر و مهربون تر بودیم، از چیزی که برای هم بودیم غمگین میشم

توی این یه سال چند باری تو شرایطی بودم که بهت حق دادم خسته بشی یا کلافه بشی حتی از واکنشام

اما من ازت خواستم که به هم فرصت دوباره بدیم و حتی بهم نگفتی نه! سکوت کردی و هیچی نگفتی انگار قبل ازینکه من بفهمم رفته بودی

توی این یه سال بارها آدمایی رو دیدم که قبل از دیدن تو معمولی بودن به نظرم اما حالا فوق‌العاده به نظر میرسیدن، واقعی، مودب، به جزیات توجه میکردن، به حرفام گوش میدادن، باهام صحبت میکردن

کمی بعد از جداییمون، سر یه اتفاق که اتفاقی بودنش رو پررنگ کرد تا حواسم باشه که پیامی برام داره، چیزی که از زندگی میخواستم رو دیدم!

آدما و آدمی که باهام همونطور رفتار میکرد که لیاقتش رو داشتم: محترمانه و از سر محبت، صبورانه و قدرشناسانه

آدمای جنتلمن، آدمایی که برای روابط انسانی و انسان‌ها، بیشتر از اهداف شخصیشون ارزش قائل بودن و اونها رو مانع نمیدونستن

آدمای واقعی که از دور و از نزدیک به یک اندازه زیبا بودن و تلاشی نمیکردن برای اینکه زیباتر و بهتر از جیزی به نظر برسن که واقعا هستن

توی این یه سال هر دفعه با کسی تهران قرار داشتم و میومد دنبالم و محترمانه میرسوندم، احساس میکردم چقدر آدم حسابیه

هر کسی که فوت خاله رو بهم تسلیت میگفت به نظر چقدر انسان دوستانه میومد رفتارش

کارهای کوچیک بعد از تو دیگه کوچیک نبودن، چون تو بهم یاد دادی نبودنشون چقدر دردناکه

حتی آدم‌های بزرگ و کارهای بزرگی رو دیدم و در مسیرش قرار گرفتم که هیچ چیزی در مورد تو برام بزرگ نبود

اما همه اینها باعث نشد فراموشت کنم و برام از بین بری

ماجرا خیلی هم دوست داشتن های غیرمنطقی جوونی نیست، تو چیزی رو داشتی که هیچکدوم ازون آدما نداشتن

در عین حال که فکر میکردی زرنگ و هفت خطی، سادگی کودکانه ای بود توی حتی کارای بدت،

توی لبخندت و محبتت به آدمایی که نمیشناختی و هیچ نقشی تو زندگیت نداشتن چیزی بود که در هیچ آدم دیگه ای ندیدم

عذاب وجدانی که آگاهانه روشنش نگه میداشتی که آسیبی به من نزنی لجمو در میاورد چون تو رو از من دور میکرد اما دیدنی بود و تحسین برانگیز

و روح نامحدودت که ذهن آشفته و سرگردونت اذیتش میکرد اما اسیر نه،

تنها چیزی که این روزا اذیتم میکنه،

اینه که چقدر کم بودی

من تو رو برای همیشه میخواستم،

اولین روزایی که باهم کلاس داشتیم تو دلم خوشحال بودم از دوستی باهات، از داشتن دوستی مثل تو لذت میبرم و فکر میکردم میتونی دوستی خوبی داشته باشیم، اما از دور

وقتی نزدیک تر شدیم و احساس کردم دوستت دارم رویاهامو باتو دوست داشتم،

اما وقتی فهمیدم به ازدواج فکر میکنی یکی دوروز غمگین بودم و پکر شدم

ازدواج حتی فکرش هم همه چیزو خراب میکنه

شاید برای همین جفتمون اونقدر سخت گرفتیم همه چیزو

اگه اون روزا قرار بود انتخاب کنم، تو رو به عنوان یه دوست برای همیشه انتخاب میکردم نه به عنوان یه دوست پسر برای یکی دوماه!

برای امشب کافیه اما میدونم حرفام تموم نشدن،

بازم برات مینویسم، با اینکه میدونم هیچوقت نمیخونی و نمیخوای بخونی...

پی نوشت: میدونم تصمیمی که گرفتم درسته، ولی کاش تصمیم درست این نبود

دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد...

هستی!

دیشب با همکلاسیای کارشناسیم قرار ویدئوکال داشتیم،

من سر موقع انلاین شدم و هستی بهم گفت تازه الان داشتم فکر میکنم احتمالا تنها کسی که حواسش جمعه و سر موقع میاد راضیست...

چرا اینقدر جمله‌های ساده آدمایی که تحسینشون میکنم، برام مهمه؟

So far so good

چند وقت پیش در مورد آرام نوشته بودم و اینکه دوست دارم تکرار بشه،

دو سه روز قبل با مارکو آشنا شدم :)

مارکو ایتالیاییه و برزیل زندگی میکنه، همکاریم، اونم مثل من معلم‌زبان و مترجمه و دنیامون به هم شبیهه

شانس دیده این آدما رو تو ایران ندارم یعنی؟ محسن هلند بود، آرام کالیفرنیا و مارکو برزیل...

شاید همین دوری و اطمینان به اینکه هیچی نیست و هیچی نمیتونه باشه بهم احساس امنیت میده و میتونم خودم باشم و آدم وقتی خودشه، قصه‌های زندگیش قشنگ میشن...