کامنت نگار
کامنت نگار منو به فکر فرو برد
اومدن میم باعث شد بفهمم میشه از سعید عبور کرد، میشه کسی دیگه رو هم دوست داشتن و اشتیاق و عشق رو میشه در مورد دیگری جز سعید هم تجربه کرد
اما دیگه از رفتنش و نبودنش نمیترسیدم، میم میدونست دوسش دارم و میترسید که نتونیم کنار هم بمونیم و من اذیت بشم، سعی میکرد رابطمون خیلی جدی نشه و خیلی پیش نریم که برامون سخت بشه برگشتن، اما من میدونستم که بعد از سعید برگشتن از هیچکس دیگه سخت نیست
سعی میکردم بهش بگم من بالغ و بزرگم و نباید ازین مسائل ترسید اما نمیتونستم بهش بگم من رها کردن رو با عشقی تجربه کردم و یاد گرفتم که حتی یه لحظه فکر نبودنش اشکم رو حسابی در میاورد.
حالا من ادمی شدم که میتونه دوست داشته باشه و عاشق کسی باشه اما از رفتنش ناراحت نشه و بتونه ازش دور باشه و خوشحال باشه
کسی که با رفتن و تموم شدن یه رابطه خیلی متفاوت رفتار میکنه، اونقدر که برای میم قابل درک نبود
دوست داشتن سعید یه قصه عاشقانه جدا از من نبود، من رو شکل داد، من رو ساخت، منو رشد داد
مثل همه قصه های زندگی که همین کارو میکنن، اما ما دوتا تونستیم تهش قصه رو یه طوری پیش ببریم که جز خیر نمونه تو خاطرمون
که وقتی داریم این قصه رو برای بقیه تعریف میکنیم، همش زیبایی و رشد باشه و رضایت
تو قصه ای که رفتن و نرسیدن دیگه تلخ نیست، دیگه شکست نیست و حتی ناراحت کننده و غمگین هم نیست