باید رفت، حتی اگر در بهشت بود...

از آخرین سفرم دو ماه میگذره

گاه رفتن است...

قسطا و اجاره این ماهو که بدم میرم، شاید یه جای دور، شایدم یه جای نزدیک...

ادامه بده...

یک کاناپه قدیمی داشتیم که نه میشد توی پذیرایی نگهش داشت و طبق کاربردش ازش استفاده کرد و نه میشد انداختش دور، برای همین آوردیمش توی اتاق و کاربردش شده لم دادن برای کتاب خوندن و سرگردان شدن توی اینترنت و فضای مجازی

حالا ولو شدم روی همان کاناپه و کتاب میخوانم، ظهر شده اما هیچ کاری که بشود بهش گفت کار نکردم، نه کلاسی داشتم، نه مقاله ای خواندم و نه درسی،

دغدغه های مالی کلافه‌ام کرده، به زبان اموزم پیام داده بودم که شهریه اش را واریز کند و گفت نمیتواند، همین عصبی‌ام کرد،

دو هفته قبل به ارسال رزومه و مصاحبه و ارسال نمونه کار گذشت و حالا منتظر نتیجه‌ام و همش یک گوشه ذهنم دارم برنامه کلاسهایم را بالاپایین میکنم که مجبور نشوم معلمی و تدریس را رها کنم.

از شرایط و مقررات شرکتی که مصاحبه‌ام تا مرحله خوبی پیش رفت البته این بود که نباید شغل دیگری داشته باشم و یک گوشه دیگر از ذهنم هم این است که برایشان توضیح دهم من به این زندگی عادت دارم، به یک زندگی شلوغ که گاهی سه تا شغل را با هم پیش بردم و دانشجو بودم از هفت صبح تا ده شب سر کار بودم.

دارم توی ذهنم بهشان میگویم رزومه‌ای که برایتان فرستادم را نگاه کنید، پر است از کار داوطلبانه، همه آن کارها را هم وقتی که هم دانشجو بودم و هم معلم انجام میدادم

روزهایی که تا ساعت ۵عصر دانشگاه بودم و بلافاصله با سرویس میرفتم آموزشگاه و تدریس میکردم

یا حتی توی مدرسه که صبح تا ۴ مدرسه بودم و با سرویس مدرسه مستقیم میرفتم کلاس زبان

یا تابستانی که ۸ صبح میرفتم کلاس فرانسه و بعد میرفتم سر کار و ساعت سه از سر کارم برمیگشتم خانه و تکالیف زبانم را مینوشتم و میرفتم کلاس زبان و هشت و نیم شب برمیگشتم خانه

مرور این همه کار، داشتن یک رزومه پربار و یک جیب خالی، آدمی که حالا تنها امیدش برای ساختن آینده رفتن از کشورش و ترک کردن وطنش با همه آدم‌هایش شده، بگی نگی ناراحت کننده است

اما ما یادگرفته ایم که وقت و انرژیمان را با ناراحتی تلف نکنیم

یادگرفته ایم که سریع قیدش را بزنیم و بدون سوگواری برای چیزی برویم سراغ راه‌های بعدی، سراغ پلن بی و سی و دی و ...زی و تا دیر نشده، خودمان را نجات دهیم

همین دیروز بود که یادم آمد قید آدمی که دوستش دارم را که هیچ، قید دوست داشتن را هم زده‌ام

فکر میکنم هیچ هدف و برنامه‌ای جز کار و تحصیل توی ذهنم فعال نیست و چند لحظه متاسر میشوم...

داشتم می‌گفتم،

داشتم روی همان کاناپه قدیمی کتابم را میخواندم که فکر کردم کاش برای کسی مهم بودم

کاش کسی بود که اهمیت میداد کجایم، چه میکنم، چه کتابی میخوانم و کتابی که میخوانم را دوست دارم و یا اینکه چه فکری میکنم در موردش؟

آخرین کسی که اهمیت میداد البته رفته توی بلاک لیستم چون از اولین باری که تصمیم گرفتم که نمیخواهم دوستش داشته باشم و با گریه گفتم که لطفا کاری نکن که دوستت داشته باشم، لطفا با من مهربان نباش، به من اینقدر ظریف توجه نکن، لطفا اینقدر احساساتت را نشانم نده و مرا مجبور نکن که دوستت داشته باشم، تا همین یکی دو هفته قبل که دیدم راهی جز بستن راه‌های آمدنش نیست، هر بار آمد سمتم اشکم را دراورد و از عمق جانم گریه کردم، چون مرا با بخشی از وجودم مواجه کرد که قیدش را زده‌ام!

دیروز دیدم قید همه چیز را زدم، امروز یک کاش کوچک امد سراغم و انگار یک زندگی طبیعی را، یک میل طبیعی به دوست داشتن و دوست داشتن شده و زندگی کردن مثل هر آدمی در شرایط نرمال را دارم با عقل و درایت قابل تحسینی میدیریت میکنم؛

قید یک زندگی طبیعی را میزنم که نداشتنش ناراحتم نکند و ادامه می‌دهم...

و فقط ادامه می‌دهم این روزهای هولناک را

بی‌نمک، بدون دگمه، ابری، که اتفاق‌های تلخ

ساده می‌افتند!

آبان ۹۸، عاشقانه نیست.

از دیروز دارم پادکست‌های آدم‌ها و آهنگ‌ها رو گوش میدم

فکر میکنم اگه بخوام به آهنگ‌های عاشقانه فکر کنم آهنگ‌های زیادی میان تو ذهنم که پشت هر کدومشون یه قصست

اما اگه این روزا اگه بخوام فقط یکیشون رو انتخاب بکنم (عاشقانه نیست) علیرضا قربانی رو انتخاب میکنم.

تقریبا سه سال پیش درست وقتی خیلی احساس تنهایی میکردم با پسری آشنا شدم که قصه قشنگی رو به زندگی من اضافه کرد،

وقتی باهم حرف میزدیم بهش گفتم بیا یه بازی بکنیم، بهم یه راز بگو، یا بگو به چی فکر میکنی

من بهش گفتم که چقدر احساس تنهایی میکنم، اون گفت که وقتی تو رو دیدم همه چیزو فراموش کردم و تنها چیزی که میخواستم این بود که باهات حرف بزنم.

اون شب باهم حرف زدیم و من مثل همیشه که در حال گریز و گذر و شاید حتی فرارم از آدمایی که دوستم دارن، موقع خداحافظی بهش گفتم که نمیخوام بمونم و دیگه نمیخوام حتی صحبت بکنیم

ایران زندگی نمیکرد، هلند بود و فکر میکرد میتونیم ترکیه همو ببینیم و با هم تو رابطه باشیم و ازدواج بکنیم و من نمیخواستم اینو

اما دوست داشتنش رو حس میکردم و باعث میشد که گریم بگیره، اشک میریختم و میگفتم امیدوارم بازم تو زندگیم بتونم این عشقو تجربه بکنم و کسی اینطوری دوستم داشته باشه

چند مدت بعد ازون، شاید بیشتر از ۶ ماه یا یک سال بعد اواخر دی ۹۸ دوباره باهاش صحبت کردم

بهم گفت هیچوقت فراموشت نکردم و تو کسی نیستی که بشه فراموشت کرد، دوباره بهم گفت با هم بمونیم و من گفتم نمیتونم

اونبار حتی نمیتونستم دوسش داشته باشم یا به عشق و دوست داشتن و دویت داشته شدن اهمیتی بدم.

موقع خداحافظی براش آهنگ عاشقانه نیست علیرضا قربانی رو فرستادم

فارسی نمیفهمید و باید براش ترجمش میکردم

و لازم بود که شرایط و اتفاقات ایران رو براش توضیح بدم

و اون لحظات اونقدر گریه کردم از ته دلم که هیچوقت یادم نمیره

باید برای یک غیرایرانی که دوستم داشت میگفتم این ترانه عاشقانه نیست و گریه میکردم...

https://m.soundcloud.com/alirezaghorbani/alireza-ghorbani-asheghaneh-nist

روزای قشنگ من!

تنهام، هیچ پولی ندارم، حتی به اندازه یه لیوان چای یا قهوه

بهترین اتفاقات زنذگی نیفتادن اما بهترین روزای زندگیم رو دارم

چون امید دارم

درونم عشق زندست و نور در جریانه

این روزا خیلی زیبان

دیشب با حال خیلی خوبی خوابیدم و با حال خیلی خوبی بیدار شدم

عااااشقم من

بیشتر دوست داشتن و دورتر رفتن

همیشه،

و یا اقلا بسیاری اوقات

هم کسی که بیشتر دوست دارد، و هم کسی که رفتن برایش آسان است، منم

شاید چیزی که زندگی بهتر از هرچیز به من آموخته همین دوست داشتن، و بسیار دوست داشتن است

و البته فاصله و نبودن، کمتر از هر کسی از رفتن و نبودن آدمها میترسم و بیشتر از هر کسی با آن کنار میایم

انگار اینها را تنهایی‌ام به من هدیه داده

آدمی که تنهاییش را دوست دارد از رفتن و نبودن آدم‌ها نمیترسد

و چون تنهاییش را و خودش را در آن تنهایی دوست دارد، از آنجا، از روی آن صندلی یک نفره توی بالکن، از تنهایی قدم زدم توی خیابان و زیر باران، یا حتی در تنها سفر رفتن، فکر کردن به آدم‌هایی که نیستند شاکی و غمگینش نمی‌کند و همانطور که میتواند دوستشان میدارد، چرا این دوست داشتن تنهایی اش را زیباتر و دلچسب تر هم میکند

قصه عشق لا انفصام لها

دیشب برام یه آهنگ فرستاد

به جای اینکه عصبانی بشم یا ناراحت، یه عالمه حرفایی که به هیچکسی نمیتونم بگم اومد تو ذهنم و دوست داشتم بشینم و باهاش حرف بزنم

از خستگیام بگم، از ترسام، از احساساتم

وقتی باهاش حرف میزدم دوباره اشکام شروع کردن به ریختن

خیلی عجیبه

یه ساله هر وقت باهاش حرف میزنم یهو میبینم عه دارم اشک میریزم!

این دفعه گفتم دیگه میتونیم دوست باشیم و مشکلی نیست، همه چیز عادی شده

اما باز نیم ساعتی اشک ریختم تا باورم شد هیچی عادی نشده

گفت از صحبت کردن باهات خوشحال شدم، ممنون که باهام حرف زدی

گفتم من همیشه برات یه عالمه حرف دارم

گفت پس لطفا دیگه اخراجم نکن، بهم کارت قرمز نده

و بهش گفتم که بازم دارم اشک میریزم و نمیتونم با این شرایط تظاهر کنم هیچی نیست و همه چیز عادیه

یاد وقتی افتاد که اشکمو دیده بود، شبی که تصمیم گرفتم برم و دیگه تو زندگیم نباشه

این فکر و تصمیم اشکو دراورد و بدون اینکه چیزی بگم تو سکوت اشک میریختم

بهم گفت همیشه تصورم از گریه هات همون شکلیه، تو سکوت اشک میریزی

بهش گفتم اونبار فکر اینکه دیگه تو زندگیم نباشی اشکمو دراورد

گفت نباید اونقدر عقلانی تصمیم میگرفتیم

این چیزی نبود که بخوام بشنوم یا حتی بهش فکر کنم چه برسه به اینکه بپذیرمش

گفتم که بهترین تصمیم رو گرفتیم، این چیزا از دور قشنگه، قاصله ازشون مراقبت میکنه

در غیابش یه زن قوی و محکمم که همه چیز رو خودم باید هندل بکنم، هیچ کسی نیست که حتی بدونه چه باری رو دارم به دوش میکشم

اما وقتی باهاش حرف میزنم، فقط همین که دیگه لازم نیست قوی باشم و بهش میگم میترسم، میگم خستم، میگم گریه کردم یا گریه میکنم، باعث میشه احساس رهاتری داشته باشم و همه چیز خیلی اسون تر بشه

حتی الانم از فکر کردن بهش داره اشکم میریزه

انگار یه نفر جادوم کردم که دست خودم نیست و بی وقفه گریم میگیره

گاهی به زندگی قشنگ و رویایی که میتونستیم با هم بسازیم فکر میکنم

ما رویاهای مشترک زیادی داشتیم، حرفایی که میزنیم و عمیقا میفهمیم و میدونیم از کدوم کتاب، کدوم فیلم یا سریال داره نقل قول میشه رو 80، 90 درصد ادمای دور و برمون اصلا نمیفهمم

اما شاید زمان خوبی ملاقات نکردیم همو

وقتی که من نمیدونستم دوست داشتن یعنی چی و اون نمیدونست صبوری برای دوست داشتن یعنی چی

انسان دوباره عاشق میشه

رویاهای زیبا دوباره ساخته میشن

از همه چیز راضیم و خوشحالم که این مسیرو انتخاب کردم، مهم تر از اون خوشحالم که این قصه رو تجربه کردم و زندگی کردم

پی نوشت: تا پیامشو دیدم اولین چیزی که اومد تو ذهنم این بود که محمد میترسم، از آینده میترسم

بعد از خذاحافظی بهم گفت SEIZE THE DAY

پی نوشت دوم: حتی این اشکا رو هم دوست دارم، بهم میگن چیزی درونم وجود داره، چیزی درونم زندست...

آرام

دوسال پیش با آرام اشنا شدم و فعمیدم ایرانیه و سربازیشو تو شهر من گذرونده!

با هم دوست شدیم و راستش رابطمون شبیه ترین چیزی بود به انتظار و ایده آلم از رابطه

دور بودیم اما در مورد موضوعات مختلفی صحبت میکردیم

میخواست خونه بخره، خونه های مختلفو با هم بررسی میکردیم، میرفت خرید تو هایپر مارکت با هم صحبت میکردیم و در مورد جزیات خریدش حرف میزدیم، انتخابات آمریکا بود و در مورد ترامپ و بایدن صحبت میکردیم و از ترامپ متنفر بود و قاطی میکرد، در مورد بازی حرف میزدیم، جنگ ارمنستان اذربایجان بود و خیلی ناراحت بود، میگفت هیچوقت ارمنستانو ندیدم اما شاید برم جنگ، بخاطر اجدادش که ارمنی بودن

شوخی میکردیم، میخندیدیم، همدیگه رو دوست داشتیم اما خیلی هم جدیش نمیگرفتیم که مشکلی پیش بیاد.

میرفت قدم بزنه موقع پیاده روی ویدئو کال میکردیم و خیابونای کالیفرنیا رو نشونم میداد و منم اتاقمو تابلوهاشو

برد گیم میخرید بهم میگفت، برد گیم جدید یاد میگرفتم بهش میگفتم،

و ازینکه دوسش داشتم تعجب میکردم، حتی احساس خطر!

شاید برای همین ترسیدم و ازش فاصله گرفتم!

دلیل دیگه ای یادم نیست، اما کاش تکرار بشه

There is something unhealed inside me that I have no hope of treatment for me

مرا یادت هست؟

دم در کافه نشسته بود و سیگار میکشید،

بهش نزدیک که شدم پرسیدم شما هم برای جلسه اومدین؟

هل شد، بلند شد رو به روم ایستاد و گفت بله و سیگارش رو برد پشت سرش، انگار ازینکه من میدیدم سیگار کشیدنش رو راحت نبود

باهاش کمی راحت تر از یه غریبه صحبت کردم که معذب بودنش از بین بره، بعد تونست بهم بگه اونجا کار میکنه و من یادم اومد همون آقاییه که چون شبیه میم بود منو حسابی یادش مینداخت و حتما اون روز نگاهام بهش اونقدر عمیق و خاص بوده که یادش بمونه

بهش گفتم آره درسته، جلسه قبلی هم دیدمتون، طوری که انگاد منو یادشه گفت بله

یادش اومد سیگارش پشت سرش داره بیخودی میسوزه، خجالتش ریخته بود، اوردش کنارش و دستشو از خودش دور کرد که دودش اذیتم نکنه

بعد ازم فاصله گرفت و در نقطه دورتر که در جهت باد نبود و به روم ایستاد و باقی سیگارشو کشید و انگار دوست صمیمیشم برا از دیشبش گفت

گفت یازده و نیم کافه رو بستم و رفتم خونه، بعد از نیم ساعت تونستم فیلترشکنمو وصل کنم و ده دقیقه تو اینستاگرام بودم و اعصابم خورد شد!

نمیفهمیدم چرا داره بهم اینا میگه، شاید داشت اشاره محوی میکرد به سیگار کشیدنش

بعد از باباش گفت، ازینکه خونشون کجای مشهده و برای باباش وقتی بچه داداششو میبرده خونشون چه اتفاقی افتاده!

بقیه افراد هم دونه دونه رسیدن و با اومدن بقیه دیگه حتی یه کلمه هم حرف نزد، تو تموم جلسه هم کاملا ساکت بود و تا موقع خداحافظی دیگه صداشو نشنیدم...

خسته شدم و حتی نمیتونم در موردش بنویسم...

که بود ساقی و این باده از کجا آورد...

Do you ever miss me,

As much as I do?

هیچ چیز تکرار نمیشود و عمر به پایان میرسد...

دکلمه زیبایی از شاملو برام فرستاد

چه روزای سختی رو گذروندم ‌که دیگه هیچ چیز نمیخوام جز رفتن

نه به عشق امریکن دریم و یورروپین فنسی

فقط چون نمیتونم ایجا آینده ای برای خودم متصور بشم

نمیتونم به هیچ دوست داشتنی اعتماد کنم،

به هیچ آدمی دل خوش کنم

یا غمگین باشم که چیزی یا کسی رو از دست میدم

فقط یک چیز میخوام:

سال بعد یه جای دیگه باشم، یه کشور دیگه و در آغاز یه زندگی دیگه

حتی اگه اونجا مرگه و زندگی ابدی...

You're a little, more than a friend to me.

فکر میکنم هیچوقت جراتشو پیدا نکنیم که به هم چیزی بگیم از احساسمون، اما جفتمون میدونیم وجود داره!

ما دوستای صمیمی هستیم و همدیگه رو واقعا دوست داریم، برای هم مهمیم اما هیچوقت جرات نمیکنیم هیچکدوممون حتی یک قدم فراتر برداریم، چون میترسیم چیزی که الان داریم رو از دست بدیم و این واقعا ارزشمندتره از هر چیزی!

تنها چیزی که آرزو میکنم اینه که این دوستی، همونطور که برای همه دوستی‌های ارزشمند دیگه تو زندگیم آرزو میکنم، همیشگی بمونه

امیدوارم اتفاقات خوبی بیفته برای جفتمون و عشقی که آرزوشو داریم رو پیدا کنیم و زندگی که لیاقتش رو داریم رو بسازیم.

خود من

در صلح و بدون هیجانی پذیرفتم که تو انگار خود منی!

دوستت دارم و بهت افتخار میکنم. ❤🤍