فروردین 1400 آخرین باری بود که عاشق سین بودم!

از آبان 94 تا فرورذین 1400 احساسات عجیب غریب اما فوق العاده ای رو در موردش تجربه کردم، ناب ترین و عمیق ترین احساسات در حوزه روابط غیرخونی!

قبل از سین باز هم عاشق شده بودم، از سال 88 تا 94 عاشق مردی بودم که باهاش هیچ ارتباطی، نه تنها عاشقانه که حتی دوستانه هم نداشتم و ازین بابت ناراحتی ندارم چون به اندازه کافی کم سن و سال بودم. اما در دوست داشتن سین حسی رو تجربه کردم که قبلا نمیدونستم وجود داره و عمقی از عشق من رو در خودش غرق کرد که رهایی ازش ساده نبود.

تمام اون سالها و تجربیات برام به شدت ارزشمند بود چون چیزی که تجربه میکردم کاملا نو بود و روزمرگی جهان رو از بین میبرد. شاید به قول نیچه عاشق عشقی بودم که به سین داشتم بیشتر از اینکه عاشق سین باشم!

به هر حال، با اومدن مصطفی سین برام کمرنگ شد، دیگه قلبم براش تند نمیزد، دیگه به هیجان نمیاوردم،

فردای روزی که با مصطفی کات کردم سین رو دیدم و باهام خداحافظی کرذ و از ایران رفت!

اتفاق جالبیه، یه نفر میاد و باعث میشه تا یه عشق عمیق و دیرینه رو از یاد ببری و کمرنگ میشه برات و فردای روزی که باهاش کات میکنی، اون عشق دیرینه هم میاد و خداحافظی میکنه! پایان دو قصه در یک روز!

به هر حال بعدش تونستم یه رابطه خوب رو تجربه بکنم، بالاخره! خوب اما نه اونقدر عاشقانه!

سپهر هر روز به من میگفت دوستم داره، حتی گاهی میگفت خیلی زیاد دوستت دارم و نمیدونم این همه احساسی که در قلبم هست رو چطور بهت ابراز بکنم، اما همه این ها حرف بود و من اینو میفهمیدم! رابطه ما خیلی ساده تموم شد، شاید صلح آمیز و متمدنانه اما ساده! هیچ رابطه عاشقانه ای به این سادگی تموم نمیشه، هیچ رابطه عاشقانه ای اینقدر خالی از پیچیدگی نیست!

اما حسی که دیروز تجربه کردم، خیلی شبیه به همون حسی بود که گمون میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست بیاد سراغم، همون عمق احساسم به سین که من رو به اوج برده بود رو تجربه کردم و بیتابی برای وصل و دیدنش تمام وجودم رو دربر گرفته بود!

فکر میکنم درگیر احساسی شدم که واقعا دوسش دارم، در حالی که خیلی پخته ترم از اون روزهام و دیگه اون آدم نیستم، اما قلبم رو به روش باز کردم و نمیدونم چی ممکنه بشه، نمیدونم تا کی، چند روز، چند ماه یا شاید، شاید واقعا چند سال ممکنه مهمان قلبم باشه، اما زیباترین اتفاق این روزهاست!

قبل ازینکه ببینمش احساس میکردم انگار مردم، چیزی رو نمیتونم عمیق حس کنم، خوشبختی و شادی رو میدیدم اما در آغوش نمیگرفتمش.

اما روزی که قرار بود ببینمش، از صبح پز از شوق و شور بودم و بعدش پر از احساس، من زندگی و احساساتش رو در آغوش نگرفتم، من همه حل شدم در این احساسات!

مستعد اینم که رویاپردازی کنم در مورد آینده با این آدم، مستعد اینم که مدام فکر کنم آیا اونم همچین احساساتی داره؟ اونم از من خوشش میاد؟

اما به قول فروغ،

من به پایان دگر نیندیشم، که همین دوست داشتن زیباست!

شاید یک هفته بعد همه چیز آروم شده باشه و یه کراش ساده باشه،

شاید سالها بعد این آدم یه قسمت خیلی مهم از زندگیم باشه

شاید حتی یه قصه کوتاه و زیبا

اما چیزی جز زیبایی نمیتونم متصور بشم برا ادامه این آغاز!