امشب قبل ازینکه ببینمش یادم اومد پارسال هم دقیقا همین روز برای اولین بار سین رو دیدم و بعدش یادم اومد سه سال قبل برای اولین بار میم رو دیدم!
چه زندگی عجیبی! یک روز برات سه تا اتفاق نسبتا مشابه رمق میزنه!

من درسم رو گرفتم؟ اگر بتونم آروم و صبور باشم آره!

خوشحالم؟ این اسمش خوشحالی نیست اما چرا که نه!

تو این سه سال، بارها یاد رفتارهای میم افتادم و با خودم فکر کردم حتی یمبار دیدنش نباید میشد دوبار دیدن، مکالمه اول باید اخرین مکالمه میبود و بلد برای تسلی به خودم میگفتم خب خام بودم و بی تجربه!

اما امشب که دفترمو خوندم، دیدم هیچ از سر خامی و ندونستن و نفهمیدن نبوده!

شفاف و واضع میدیدم و میدونستم که میم نه کسیه که میخوام و نه خوشحالم میکنه و از همون اولین بار تصمیم گرفتم همه چیزو تموم کنم.

اما چی باعث میشه بعد از یک ماه به سختی و با گریه فراوان خودمو راضی کنم؟ چی باعث میشه دو سال اون پروسه طول بکشه؟ رابطه ای که سر جمع ده بار هم ندیدمش و عمرش یک ماهم به سختی بود؟ بود؟ اونم تو ذهن من!

امشب نباید اینطوری میشد!

ادم نمیدونه ذهن و زندگی چه بازی هایی ممکنه سرش در بیاره!