ادامه بده...
یک کاناپه قدیمی داشتیم که نه میشد توی پذیرایی نگهش داشت و طبق کاربردش ازش استفاده کرد و نه میشد انداختش دور، برای همین آوردیمش توی اتاق و کاربردش شده لم دادن برای کتاب خوندن و سرگردان شدن توی اینترنت و فضای مجازی
حالا ولو شدم روی همان کاناپه و کتاب میخوانم، ظهر شده اما هیچ کاری که بشود بهش گفت کار نکردم، نه کلاسی داشتم، نه مقاله ای خواندم و نه درسی،
دغدغه های مالی کلافهام کرده، به زبان اموزم پیام داده بودم که شهریه اش را واریز کند و گفت نمیتواند، همین عصبیام کرد،
دو هفته قبل به ارسال رزومه و مصاحبه و ارسال نمونه کار گذشت و حالا منتظر نتیجهام و همش یک گوشه ذهنم دارم برنامه کلاسهایم را بالاپایین میکنم که مجبور نشوم معلمی و تدریس را رها کنم.
از شرایط و مقررات شرکتی که مصاحبهام تا مرحله خوبی پیش رفت البته این بود که نباید شغل دیگری داشته باشم و یک گوشه دیگر از ذهنم هم این است که برایشان توضیح دهم من به این زندگی عادت دارم، به یک زندگی شلوغ که گاهی سه تا شغل را با هم پیش بردم و دانشجو بودم از هفت صبح تا ده شب سر کار بودم.
دارم توی ذهنم بهشان میگویم رزومهای که برایتان فرستادم را نگاه کنید، پر است از کار داوطلبانه، همه آن کارها را هم وقتی که هم دانشجو بودم و هم معلم انجام میدادم
روزهایی که تا ساعت ۵عصر دانشگاه بودم و بلافاصله با سرویس میرفتم آموزشگاه و تدریس میکردم
یا حتی توی مدرسه که صبح تا ۴ مدرسه بودم و با سرویس مدرسه مستقیم میرفتم کلاس زبان
یا تابستانی که ۸ صبح میرفتم کلاس فرانسه و بعد میرفتم سر کار و ساعت سه از سر کارم برمیگشتم خانه و تکالیف زبانم را مینوشتم و میرفتم کلاس زبان و هشت و نیم شب برمیگشتم خانه
مرور این همه کار، داشتن یک رزومه پربار و یک جیب خالی، آدمی که حالا تنها امیدش برای ساختن آینده رفتن از کشورش و ترک کردن وطنش با همه آدمهایش شده، بگی نگی ناراحت کننده است
اما ما یادگرفته ایم که وقت و انرژیمان را با ناراحتی تلف نکنیم
یادگرفته ایم که سریع قیدش را بزنیم و بدون سوگواری برای چیزی برویم سراغ راههای بعدی، سراغ پلن بی و سی و دی و ...زی و تا دیر نشده، خودمان را نجات دهیم
همین دیروز بود که یادم آمد قید آدمی که دوستش دارم را که هیچ، قید دوست داشتن را هم زدهام
فکر میکنم هیچ هدف و برنامهای جز کار و تحصیل توی ذهنم فعال نیست و چند لحظه متاسر میشوم...
داشتم میگفتم،
داشتم روی همان کاناپه قدیمی کتابم را میخواندم که فکر کردم کاش برای کسی مهم بودم
کاش کسی بود که اهمیت میداد کجایم، چه میکنم، چه کتابی میخوانم و کتابی که میخوانم را دوست دارم و یا اینکه چه فکری میکنم در موردش؟
آخرین کسی که اهمیت میداد البته رفته توی بلاک لیستم چون از اولین باری که تصمیم گرفتم که نمیخواهم دوستش داشته باشم و با گریه گفتم که لطفا کاری نکن که دوستت داشته باشم، لطفا با من مهربان نباش، به من اینقدر ظریف توجه نکن، لطفا اینقدر احساساتت را نشانم نده و مرا مجبور نکن که دوستت داشته باشم، تا همین یکی دو هفته قبل که دیدم راهی جز بستن راههای آمدنش نیست، هر بار آمد سمتم اشکم را دراورد و از عمق جانم گریه کردم، چون مرا با بخشی از وجودم مواجه کرد که قیدش را زدهام!
دیروز دیدم قید همه چیز را زدم، امروز یک کاش کوچک امد سراغم و انگار یک زندگی طبیعی را، یک میل طبیعی به دوست داشتن و دوست داشتن شده و زندگی کردن مثل هر آدمی در شرایط نرمال را دارم با عقل و درایت قابل تحسینی میدیریت میکنم؛
قید یک زندگی طبیعی را میزنم که نداشتنش ناراحتم نکند و ادامه میدهم...
و فقط ادامه میدهم این روزهای هولناک را
بینمک، بدون دگمه، ابری، که اتفاقهای تلخ
ساده میافتند!