ادامه بده...

یک کاناپه قدیمی داشتیم که نه میشد توی پذیرایی نگهش داشت و طبق کاربردش ازش استفاده کرد و نه میشد انداختش دور، برای همین آوردیمش توی اتاق و کاربردش شده لم دادن برای کتاب خوندن و سرگردان شدن توی اینترنت و فضای مجازی

حالا ولو شدم روی همان کاناپه و کتاب میخوانم، ظهر شده اما هیچ کاری که بشود بهش گفت کار نکردم، نه کلاسی داشتم، نه مقاله ای خواندم و نه درسی،

دغدغه های مالی کلافه‌ام کرده، به زبان اموزم پیام داده بودم که شهریه اش را واریز کند و گفت نمیتواند، همین عصبی‌ام کرد،

دو هفته قبل به ارسال رزومه و مصاحبه و ارسال نمونه کار گذشت و حالا منتظر نتیجه‌ام و همش یک گوشه ذهنم دارم برنامه کلاسهایم را بالاپایین میکنم که مجبور نشوم معلمی و تدریس را رها کنم.

از شرایط و مقررات شرکتی که مصاحبه‌ام تا مرحله خوبی پیش رفت البته این بود که نباید شغل دیگری داشته باشم و یک گوشه دیگر از ذهنم هم این است که برایشان توضیح دهم من به این زندگی عادت دارم، به یک زندگی شلوغ که گاهی سه تا شغل را با هم پیش بردم و دانشجو بودم از هفت صبح تا ده شب سر کار بودم.

دارم توی ذهنم بهشان میگویم رزومه‌ای که برایتان فرستادم را نگاه کنید، پر است از کار داوطلبانه، همه آن کارها را هم وقتی که هم دانشجو بودم و هم معلم انجام میدادم

روزهایی که تا ساعت ۵عصر دانشگاه بودم و بلافاصله با سرویس میرفتم آموزشگاه و تدریس میکردم

یا حتی توی مدرسه که صبح تا ۴ مدرسه بودم و با سرویس مدرسه مستقیم میرفتم کلاس زبان

یا تابستانی که ۸ صبح میرفتم کلاس فرانسه و بعد میرفتم سر کار و ساعت سه از سر کارم برمیگشتم خانه و تکالیف زبانم را مینوشتم و میرفتم کلاس زبان و هشت و نیم شب برمیگشتم خانه

مرور این همه کار، داشتن یک رزومه پربار و یک جیب خالی، آدمی که حالا تنها امیدش برای ساختن آینده رفتن از کشورش و ترک کردن وطنش با همه آدم‌هایش شده، بگی نگی ناراحت کننده است

اما ما یادگرفته ایم که وقت و انرژیمان را با ناراحتی تلف نکنیم

یادگرفته ایم که سریع قیدش را بزنیم و بدون سوگواری برای چیزی برویم سراغ راه‌های بعدی، سراغ پلن بی و سی و دی و ...زی و تا دیر نشده، خودمان را نجات دهیم

همین دیروز بود که یادم آمد قید آدمی که دوستش دارم را که هیچ، قید دوست داشتن را هم زده‌ام

فکر میکنم هیچ هدف و برنامه‌ای جز کار و تحصیل توی ذهنم فعال نیست و چند لحظه متاسر میشوم...

داشتم می‌گفتم،

داشتم روی همان کاناپه قدیمی کتابم را میخواندم که فکر کردم کاش برای کسی مهم بودم

کاش کسی بود که اهمیت میداد کجایم، چه میکنم، چه کتابی میخوانم و کتابی که میخوانم را دوست دارم و یا اینکه چه فکری میکنم در موردش؟

آخرین کسی که اهمیت میداد البته رفته توی بلاک لیستم چون از اولین باری که تصمیم گرفتم که نمیخواهم دوستش داشته باشم و با گریه گفتم که لطفا کاری نکن که دوستت داشته باشم، لطفا با من مهربان نباش، به من اینقدر ظریف توجه نکن، لطفا اینقدر احساساتت را نشانم نده و مرا مجبور نکن که دوستت داشته باشم، تا همین یکی دو هفته قبل که دیدم راهی جز بستن راه‌های آمدنش نیست، هر بار آمد سمتم اشکم را دراورد و از عمق جانم گریه کردم، چون مرا با بخشی از وجودم مواجه کرد که قیدش را زده‌ام!

دیروز دیدم قید همه چیز را زدم، امروز یک کاش کوچک امد سراغم و انگار یک زندگی طبیعی را، یک میل طبیعی به دوست داشتن و دوست داشتن شده و زندگی کردن مثل هر آدمی در شرایط نرمال را دارم با عقل و درایت قابل تحسینی میدیریت میکنم؛

قید یک زندگی طبیعی را میزنم که نداشتنش ناراحتم نکند و ادامه می‌دهم...

و فقط ادامه می‌دهم این روزهای هولناک را

بی‌نمک، بدون دگمه، ابری، که اتفاق‌های تلخ

ساده می‌افتند!

طعم گس و تلخ کنجکاوی!

امروز دوباره گریه کردم

میدونم یه روزی اونقدر رشد میکنم که این گریه ها به نظرم خنده دار میاد،

به خودم اجازه رشد میدم، امیدوارم فرصت زندگی کردن رو از دست ندم تو این پروسه

لذت میبرم از مطالعه، از کارم، از تنهاییم

اما گاهی فکر میکنم دوست داشتن و دوست داشته شدن چه شکلیه؟ تو یه رابطه متعهدانه و بلند مدت بودن چه شکلیه؟

خاطرات جوونی و بزرگ شدنت با خاطرات یکی که دوسش داری گره خورده باشه چه حسی داره؟

اون ور دنیای تنهایی برای من ناشناختست و گاهی کنجکاوم میکنه

این کنجکاوی گاهی تلخ میشه برام، اما حتی طعم گس و تلخش هم بهم میگه که پس حالا که این راهو اومدی که میدونستی چقدر تنهایی داره و چقدر باید رو پاهای خودت قوی و محکم بایستی، ادامه بده و حداقل به یه نقطه امن برس، به نقطه‌ای که فکر کنی خب ارزشش رو داشت...

هر صبح چو برخیزم اول تو به یاد آیی...

یه ماه و نیمه که دیگه اون آدم سابق نشدم! 

از وقتی دوباره دیدمش، از وقتی اول اومد توی ذهنم و بعد اومد توی دنیای واقعی! 

چهل روزه که هر روز بهش فکر میکنم و ازین چهل روز، اقلا بیست روز گریه کردم و رنج کشیدم... 

اما دوسش دارم

حسین بهم گفت برو بهش بگو دیگه نیاد سمتت، گفت اگه خودت نمیری من میرم و بهش میگم یا بیا و باش، یا برو و دیگه هیچوقت نیا

بهش گفتم خودم میرم اما نمیرم! 

دو ساله تو این فکرم که برم ببینمش و باهاش صحبت کنم، شاید خیالش بره از سرم و اونقدر نرفتم تا خودش اومد

خوابشو میبینم و تا یه هفته به هم میریزم، 

خودشو میبینم و تا دو ماه به هم میریزم

اما در ظاهر طوری وانمود میکنم انگار یه آدم عادیه مثل همه ی آدمای این دنیا

کسی که توی دنیای من مثل هیچکس نیست 

به زینب میگفتم من پذیرفتم که دیگه هیچکسی رو اینطوری دوست نخواهم داشت

و دلبستگی عاقلانه رو باید جایگزین بکنم

معجزه میتونه این باشه که برگرده

و بمونه

معجزه زندگی من میتونه بودن با کسی باشه که عشقش یکی از عمیق ترین تجربیات زندگیم بود

و اگر هم نه، من اعتراضی ندارم

من ابراهیم نیستم که اتش بهم گلستان بشه یا یعقوب یا زلیخا

من یه آدم معمولیم ام توی دنیای پسا نئولیبرال که عشق سیال شده و احساسات درونی ادم ها رو روابط خارجی و اتفاقات بیرونی تعریف میکنه، 

تعریف عشق شده رابطه ای که با دلایل منطقی شروع میشه و با دلایل منطقی تموم میشه و بعد از ندت کوتاهی رابطه بعدی و عشق بعدیی و معشوق بعدی! 

و من توی این دنیا، با عشقی که سیال نیست و به آدم دیگه ای منتقل نشده، گرچه دوست داشتن ادم های زیادی رو تجربه کردم و نمیخوام با انکارش غیر واقعی و قصه گونه به نظر برسم، کسی هستم که حتی سرزنش میشه، کسی که فهمیده نمیشه و من چقدر خسته میشم و غریبه با آدم هایی که توانایی فهم این حس و تجربه رو ندارن!

روابط آوم ها ماشینی شده، کاری، منفعت طلبانه آمیخته با کمی هیجان هورمونی و احساسی، 

جدول مزایا و معایب از تکنیک های حل تمام مسائل این دنیاست و چه دنیای تباهی ساخته بشر برای خودش! 

مرا خود با تو سری در میان هست...

مدام تو ذهنم دوست دارم باهات حرف بزنم

مدام میخوام برم یه توییت بزنم، به امید اینکه شاید بخونیش

اما ذهنم باهات قهره، مث همه وقتایی که باهات قهر میکردم و تو هیچ با خبر نمیشدی

بعد میدیدم تو تقصیری نداری و باز اشتی میکردم، تو بی خبر از همه جا

بین ما قفل خورده به یه در فلزی بزرگ و خشن و سرد

چهارشنبه تصور میکردم وقتی ببینم جلوی همه میزنم زیر گریه، 

اما اونقدر خدا کمکم کرد و اروم شدم ته قلبم که هیچ نشونه ای از عجز و بی تابی درونم بروز ندادم

بهت فکر میکنم

با شعر سعدی

با شعر حافظ

با صدای نامجو

سعی میکنم رها بکنم 

و بپذیرم رفتن و نبودنت رو

ولی از خودم میپرسم پس چرا اومد؟ اونم حالا؟ اونم توی این شرایط؟ 

گاهی حرفا و حرکاتیت برام تداعی میشه که نشونه مهری در دلت میتونست باشه

مثل وقتی داشتم میومد تهران و اول ترم بود، بهم گفتی اول ترم وسائلت زیاده، اگه کمک خواستی بگو بیام حتما

مثل وقتی بهم گفتی men overstimate women's love, while women understimate men's love

مثل وقتایی که با خشم باهات دعوا میکردم که من برای تو یکی ام مث همه ی دخترایی که به چشمشون جذاب اومدی، و بهم میگفتی تو فرق میکنی

مثل وقتی که میگفتم عذرخواهیت بخاطر من نیست، بخاطر خودته که آهی دامن گیر زندگیت نشه، و میگفتی برای بقیه آره همینطوره، اما در مورد تو اینطوری نیست

من دوستت دارم 

بیا این قفلو بشکنیم، 

یا کلیدشو پیدا کنیم

این در غول پیکر و سرد و خشن عه، اما اگه ما بخوایم باز میشه

دارم اینا رو با اشک مینویسم برات

کی رو میشناسی که اینقدر عمیق دوستت داشته باشه؟ 

یادته وقتی دفاع کردی گفتی دو نفر بیشتر از همه خوشحال شدن و یکیش من بودم؟ در حالی که تازه دو سه ماه بعد ازین بود که گفتی دوستم نداری و منو نمیخوای و من بعدش از عمق جونم زار زدم و گریه کردم

من نمیگم کی تو رو اندازه من دوست داره، یا نمیگم من کی رو اندازه تو دوست دارم! 

من میگم کی دیگه تو دنیا، یه نفرو اینجوری دوست داره که من تورو؟ 

شاید کسی شبیه تو پیدا شود ولی

دیگر کسی شبیه من عاشق نمیشود! 

ای کاش به برگشتن ادامه بدی، و تعبیر فالم بشی که گفت

یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور

ای کاش درست بگه حافظ و حال دل غمدیدم به شود! 

باید به هر حال، ادامه بدم به تمرین! 

تمرین تسلیم و شاهد و ناظر بودن

تمرین رهایی و در حال زندگی کردن!

که ام که ام که نسوزم من

تو کیستی که نسوزانی

بهل که تا بشود ای دوست، هر آنچه قصد شدن دارن.... 

ای کاش خدا کاری بکند...

یه هفته میگذره ازون هفته دشوار که کلایمکسش اومدن سین بود و حضورش در کنار میم. الف، سر یه میز رو به روی من

این هفته بیشتر از هرچیز ذهنم با امتحانام و درسام مشغول بود و نمیدونم شروع امتحاناتم درست بعد ازین اتفاقات یه فرصت خوبه که بهشون فکر نکنم و چند مدت بذارمشون کنار، یا یه بار دیگه که به ذهنم و روانم تحمیل میشه

هنوز ذهنم آروم نیست

دوست دارم زندگی یه طور دیگه میبود، یه اتفاقی میفتاد که اروم میگرفتم یا ذوق میکردم، اما نمیدونم چی و نمیدونم چی میتونه حالمو خوب کنه

شاید هرشب وقتی دارم میرم بخوابم، فکر میکردم اگه بیدار نشم و فردا نباشه بذ هم نیست

سعی میکنم قوی باشم، سعی میکنم دراما نسازم از اتفاقات کوچیک

میم میاد حالمو میپرسه، حواسش بهم هست، به بالا و پایین شدن های روحیم و خوب بودن و دان بودنم، میترسه که بخاطر حرفای اون حالم بد باشه

بهش میگم نه، اتفاقات کوچیک دیگه ای هم افتادن

و تاکید میکنم که مساله مهمی نیست و نگران نباش 

اما چرا این اتفاقات کوچیک اینجوری منو به هم ریختن؟ 

میخوام قوی باشم، میخوام دراما نسازم، سعی میکنم مسائلو واقعا همونقدر کوچیک ببینم که در جهان حقیقی هستند، نه اونقدر بزرگ که در جهان حقیر منند و این نتیجش میشه سرکوب

هفته قبل به خودم اجازه میدادم هر روز گریه بکنم

مینوشتم و به ٱدمها و دوستام پناه نیبردم گاهی

اما این هفته درس دارم، میخوام بالغانه به زندگیم برسم، بالغانه به خودم بگم الان وقتی برای این مسائل ندارم، بالغانه سکوت کنم و صبوری کنم و وارد بازی سین نشم و میم رو حتی ناخواسته بازی ندم! 

و این رنج زندگی رو، بر من سخت تر میکنه 

شروع کردم به قهوه خوردن تا صبح بتونم روزم رو شروع کنم

و برای خودم جایزه های کوچیک تعیین میکنم تا کارم رو انجام بدم

و این نما از بیرون زیباست و تحسین برانگیز

اما از درون احساس ضعف میکنم، احساس کافی نبود، حسی که نخواسته شدن از سمت سین یکبار درونم بوجود آورد 

و حالا نمیتونم باور کنم که اومده منو ببینه چون دلتنگ بوده یا دلش میخواسته منو ببینه! 

حتی نمیتونم تصور کنم براش ذره ای اهمیت دارم

اما با بی رحمی نسبت به خودم، هنوز هم دوسش دارم

و با بی اختیار از دیدن عکسش لبخند میزنم و بی اختیار منتظرم تا نشونه ای و چیزی ازش ببینم 

ای کاش دست میکشید از زبل بودن و زیرکی

ای کاش میتونستم کمتر مغرور باشم

ای کاش غرورم بارهاش جلوش له نمیشد

تا حالا میتونستم باهاش حرف بزنم

و بگم

که چه بی تابانه میخواهمت 

ای دوریت

آزمون سخت زنده به گری ها.... 

دیشب دوباره اون نگاه تکرار شد!

با مهربونی و توجه بهم نگاه میکرد، اول با خودش خداحافظی کردم و دوباره برگشتم نگاهش کردم و هنوز داشت نگاهم میکرد! 

ارشیو رو چک کردم و دیدم از اون بار یه ماه گذشته، 

تو این یه ماه چندتا قدم کوچیک به سمتم اومده،

هیچ چشم اندازی ندارم نسبت به آینده و نمیتونم پیش بینیش کنم، 

اما باید تسلیم وار زندگی بکنم، زندگیم و شخصیت خودم رو بسازم و بدونم که عشق هم مثل مرگ عجل مشخصی داره و به موقع میاد سمتم. . 

 

You're looking in someone's eyes

You suddenly realize

That this could be the start of something big

Better days :)

از روزایی که حالم خوبب نبود، شروع کردم به تغییر و اروم اروم همه چیز بهتر شد

الان تو هفته سومیم و دیروز واقعا خوب بود همه چیز

یکمی ورزش و دو رو اضافه کنم به برنامه همه چیز زیباتر هم میشه و  

خدا رو واقعا شکر 

از درون خالیم از همه حسای منفی و الوده کننده

حتی از حس نیاز و رنج

سعی میکنم زندگیم رو بهتر بکنم و به کارای مختلفم و ابعاد مختلف زندگیم برسم

خوب میشه همه چی :) 

ز همه دست کشیدم!

دیشب ح. بهم پیام داد، حالم رو پرسید، گفت چند وقته سرد شدی، نگرانت شدم، حالت خوبه؟

نمیدونم رفتارم چه تغییری کرده، اما میدونم که دیگه آدمایی که قبلا برام معنی دار بودن، حالا اهمیت خودشون رو واسم از دست دادن

گفتن این حرفا دشواره برام، 

نمیخوام رهایی از بقیه و دست کشیدن از همه، برای این باشه که "تو" ای همه ام بشه که همه نیستم براش!

این البته قاعده دوست داشتن نیست، 

دوست داشتن بی قاعدست

بی انتظار، بی توقع

زندگی کردن، ادامه دادن، و دوست داشتن

هنوز درونم یه دختر 15 سالست که دوست داره راجع به عشق بنویسه، راجع به دوست داشتن، راجع خواستن و خواسته شدن

و دختر 25 ساله ای که فکر مقاله و کار و کلاس و زندگی رو پاهای خودشه! 

این دو نفر از هم فاصله دارن، دغدغه های هر کدوم برای اون یکی جذاب نیست، 

حوصلشون سر میره از بودن با هم

اما من؟ من بار ها و سالها 15 سالگی کردم، 

بارها و سالها از عشق و دوست داشتن نوشتم اینجا، 

شاید چون همیشه فکر میکردم دوست داشتن جذاب ترین موضوع میتونه باشه برای نوشتن

و شعر و دوست داشتن جدایی ناپذیرند

اما این روزا، نه

خسته شدم از خودم، ازین دختر عاشق پیشه 

در واقع خسته ام، 

و فقط میخوام قوی باشم و محکم

قوی تر و محکم تر از اینکه بترسم از قوی بودن و محکم بودن!

جسور 

و استوار

 

It can be the start of something beautiful

ایمیلامو چک میکردم، این جمله رو دیدم 

It could be the start of something beautiful

من ادمی نیستم که تو گذشته سیر کنم و حسرتشو بخورم یا سعی کنم طوری تغییرش بدم و تصورش کنم و دوباره بسازمش، که پیش نرفته و نبوده! 

اما آینده میتونه زیبا بشه در امتداد این روزا! 

میشه یه روزی هم برگردم واین روزا رو بخونم و لبخندد بزنم برای این حسایی که این روزا دارم

دیشب موقع خداحافظی با مهربونی زل زده بود بهم، بعد از چند ثانیه که باهاش خداحافظی کردم دوباره برگشتم و بهش نگاه کردم، هنوزم نگاش رو من بود

اون لحظه پر از ذوق بودم

چند قدم که فاصله گرفتم گفتم آاااخووودااا و دوست داشتم بغلش کنم از ذوق اون نگاهش! حتی اگه نه خودش رو، زینب رو تا ذوقم و احساسم رو بروز داده باشم!

وقتی رسیدم خونه زینب هم بهم گفت با مهربونی بهت نگاه میکرد و اون لحظه دوست داشتم از نگاهش عکس بگیرم!

گفتم منم دوست داشتم از یه زاویه دیگه هم میدیدمش و اصلا ثبت میشد برام اون لحظه و اون نگاه! 

تو این دو ماه آروم آروم بهش نزدیک تر شدم، نه خیلی، اما در همین سطح که دیروز وسط کارش که داشت استراحت میکرد بالای سیستمش وایستادیم و عکس گربه نگاه کردیم با هم و ذوق کردیم😍😂 

و فکر میکنم که این میتونه یه شروع زیبا باشه برای یه چیز زیبا اگه بخت باهامون یار باشه :) 

The End of something when I can say, I somehow won in some ways!

ح. اسمم رو روی ساحل قشم نوشته بود! 

آبان 97 که اینجا نوشتم میخوام یه بار هم این ریسکو بکنم و وارد این بازی بشم، اگه بازیه بازی کنم و اگه عین صداقته، صادقانه و روراست پیش برم، 

اون روزایی که بخشی از ذهنم و قلبم رو مشغول کرده بود به خودش،

فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه این بازی که من ازش انصراف بدم و رهاش کنم، درحالی که حتی نمیدونم نتیجه این بازی چی شده! 

و نمیدونم اون هنوزم تو این بازیه یا رهاش کرده و یا از اول هم واردش نشده! 

نمیدونم عمق و صداقت پشت حرفا و کارای معنادارش رو

اما دیگه به هیچ اینده ای برای این داستان فکر نمیکنم، 

نه به شکل یک ماجراجویی و بازی و چالش و نه به شکل یک ماجرا و نوعی سفر

پایانش رو میخوام اعلام کنم رسما، 

گرچه لین اعلامیه های رسمی هیچ اراباطی با ذهن و حتی احساسات ما نداره و هیچکس هیچ چیزی از اینده نمیدونه، 

اما چیزی نیست که نخوام تموم بشه! 

 

 

او میکشد قلاب را

دو روز گذشته رو رفتم سمت یس خوندن

پریروز یه بار خوندمش و با خودم گفتم همین یه بار کافیه و مث دفعه های قبل دیگه چله نمیرم

اما دیشب که کشیده شدم سمتش!

اینو مینویسم تا یادم نره از چه روزای دشوار و پر هیاهویی وارد این چله شدم

قراره روزای خوبی داشته باشم :)

آروم تر و با انرژی بهتری! 

زندگیم واره به سمت و سوی بهتر شدن میره

و من امیدوارم که روز به روز بهتر و استیبل تر و کارآمدتر بشه!

در حال لذت بردن از مطالعه و درس و کار و زندگی، 

در حال فرار و گریز از رنج های ناگزیر

در حالی تسلی بخشیدن به قلبی که گاهی نگاهش مبکنم و میبینم انگار زنبور نیشش زده و تبدیل به یک زنبور دردمند شده، 

با روحی که مثل ماهی ای که هنوز زندست اما توی دریا نیست و در حال نجات و سرپا نگه داشتن خودش هم هست!

با همه این اوضاف، یا بخاطر همه این اوصاف

این روزا رو دوست دارم! 

 

در من بدمی...

دلم میخواد یه خونه داشته باشیم پر از گلدونایی که خیلی خوب رشد میکنن

و من زن هنرمندی بشم که با عشق کیک خونگی میپزم و هر روز عصر کنار چایمون میخوریم و کتاب میخونیم و راجع به کتابامون حرف میزنیم.... 

حتی اگه نه هرروز عصر، هفته ای یکی دوبار 

امشب توی تاریکی شب، روی تپه ی رو به شهر فکر کردم که زندگی داره منو به مسیر خاصی هدایت میکنه و همیشه بهترین امکانات رو و همه چیزهایی که بهشون نیاز دارم برای مسیر رشدم رو بهم میده، 

به کارم فکر کردم، به همکارام، به دوستام

همشون در بهترین زمان ممکن به بهترین شکل اتفاق افتادند و از بابتشون خوشحال و خوشبختم

ازین حس و ازینکه به چیزی وصلم و در این دنیا رها نشدم بغض کردم و اشک ریختم

فکر کردم روزی هم یار رو پیدا میکنم و دوباره همچین حسی رو تجربه خواهم کرد که در کنار بهترین و مناسب ترین فرد، عشق و دلبستگی و رابطه عاطفی رو دارم تجربه میکنم

شاید مسیری که پیش روی خودم دیدم ساده و بی چالش نبودم، اما حس عمیق امشب بهم قدرت این رو داد که گلایه ای نکنم از دشواری مسیر

حتی دلم قرص شد که زندگی معنی دار و زیبایی رو در پیش خواهد داشت.... 

پاک کردن توییتر و اینستا باعث شد دوباره برگردم اینجا و دلی تر و متمرکز تر بنویسم

مصطفی بهم یاداوری کرد که پر کردن مغز از داده هایی ک به کارمون نمیاد و از مسیر شخصی ما جداست، تمرکزمون رو نابود میکنه و من نمیخوام بدون این تمرکز سرگشته ای باشم که همه چیز رو فراموش کرده🤷🏻‍♀️

هنوز هم کمی احساس تنهایی و خلاء رو درون خودم دارم اما میتونم با نوشتن و ارتباط برقرار کردن با دنیای درون خودم رقیقش کنم و آسوده تر.... 

با این حال چشم به راهم، چشم به راه نبودن این خلاء و پر شدنش 🤷🏻‍♀️🤔

 

عبدک الضعیف...

احساس تنهایی میکنم

سعی میکنم بخوابم تا فراموشش کنم

فراموشی دیرتر از خواب میاد سمتم

 

پی نوشت: خوابم که برد، کمی بعد بیدار شدم و همه چیز بدتر شده بود

چی باعث میشه گاهی اینقدر ضعیف بشم و محتاج مهر کسی؟ یا آغوشی که بهش پناه ببرم؟ 

سعی میکنم کمی مقاوم تر و قوی تر بشم، 

 

 

پی نوشت دوم: چطور میشه در دریا رفت و خیس نشد و میان آتش رفت و نسوخت.... 

 

 

 

هو المقصود

یه حرفایی هست که حس میکنم جاش اینجاست، چون مربوط به استاده، راهم و حتی کمی سین! 

مدتیه که یه دوره چهل روزه رو شروع کردم، احساس میکنم ارتباطم با خدا برام قابل درک تر و محسوس تر از قبل شده و دنبال نشونه هام! 

یه روزایی حالم اینقدر خوبه که حس میکنم دست نیرویی ماورایی در کار بوده واقعا، به وقتایی یه موانعی جلوم قرار میگیره که کارایی که تاثیر منفی تو روحم داره رو انجام ندم، نمیخوام اسمشو بذارم گناه چون خیلی وقته گناهو از دایره واژگانم حذف کردم! 

دیروز چهارشنبه بود، کلاس داشتیم، بازم دنبال نشونه بودم، حتی قبلش تو حس و حال کلاس نبودم و با خودم گفتم نرم کلاس رو، اما نزدیک ساعتش که شد دیدم آمادم، هر چند با بی حوصلگی بخاطر بیخوابی و حال دَون دیروزم، اما رفتم و خب آره، همونطور که فکر میکردم، انتظار داشتم یا دنبالش بودم، پیامم رو گرفتم! یا جواب سوالامو!

شب داشتم به حرفای استاد فکر میکردم، استاد میگفت عارف هیچوقت غمگین نمیشه و هیچ چیز نمیتونه خوشحالیی و شادیش رو از بین ببره، چون میدونه همه چیز خیره، حتی اگه به تعبیر ما شر باشه، میدونه که به نفعشه و یا نتیجش خیر میشه و یا باعث رشدش میشه!

به دیروزش فکر کردم، سه شنبه که خیلی خوشحال بودم و میدیدم هیچ چیزی نمیتونه خوشحالیمو از بین ببره، به اینکه این روزا منم خیلی راحت تر با مسائل کنار میام، راحت تر میپذیرم که خیره همه چی! بعد به دوسه سال پیش فکر کردم، به این چه رنجی کشیدم وقتی تصمیم گرفتم سین دیگه نباشه توی زندگیم، یه توییت گذاشتم و نوشتم که اون تصمیم باعث شد روز و شبم بشه گریه و هر لحظه بغض باهام باشه، نوشتم که جون دادم و پوست انداختم و این رو هم نوشتم که بعدش تو مسیری قرار گرفتم که درک شادی رو تجربه کردم که اِند همه شادیا و خوشحالیای دنیاست!

دلم میخواست برای سین بفرستمش، دلم میخواست بدونه، هم اینو که چقدر روزای سختی داشتم اون روزا و هم اینکه تو ادامه راه خدا چجوری دستمو گرفت، دستمو گرفت؟ خودم رو در آغوش کشید!

طبیعیتا نفرستادم، حالا دیگه میلیون ها سال نوری فاصله افتاده بینمون، اما صبح بیدار شدم و دیدم برای اولین بار یه توییتم رو لایک کرده و خودش دیدتش!

این روزام خیلی زیبان! الان بغض کردم از فکر کردن بهشون! از عشق، عشقم به جهان، به زیباییش، عشقم به عشق، به استاد، به اینکه اینو حس میکنم که خدا حواسش بهم هست!

 

دنیا بدون عشق!

از وقتی خودم رو شناختم، همیشه کسی رو داشتم برای دوست داشتن! 

از 13 سالگی ،دو سال یه کسی رو دوست داشتم بدون اینکه بخوام باهاش دوست باشم یا حتی فکر ازدواج باهاش تو سرم باشه، احساساتی بودم اما عاقل! میدونستم اون سن حتی برا فکر ازدواج و رابطه هم زوده، اما براش مینوشتم، زیاد، آرزوم بود اینکه باهاش حرف بزنم، آرزوم بود که یه روز با یه نفر اتفاقی چت کنم و بفهمم اون سمت مکالمه اونه! حتی این آرزو رو شب لیله الرغایب هم توی دفتر خاطراتم نوشتم!

بعد از اون، 14، 15سالم بود که میم زو دیدم، به هم اس ام اس میدادیم و دیدمش و یه شب ازم پرسید تو عاشق من شدی؟ گفتم دوستت دارم ولی مثل یه عمو! عموی جوون نداشته ای که همیشه یه جورایی آرزوشو داشتم! اما 6 سال دوسش داشتم، براش مینوشتم بازم، آرزو و رویای ازدواج و بودن باهاش رو داشتم اما بازم میدونستم هنوز زوده و اصلا وقتش نیست! اونم باهام مهربون بود، میگفت دوستت دارم اما اختلاف سنیمون خیلی زیاده! حتی یه بار خیال کردم درای خوشبختی دنیا به روم باز شده و اونی که برام نوشته دوستت دارم، میم عه، شایدم بود، نمیدونم، سال دوم دانشگاه دیدمش، از قبل یه حسی بهم میگفت میبینمش، نگاهش رو یادم مونده هنوز، زیبا نگاهم میکرد! اما انگار هیچ حرفی برای هم نداشتیم! غریبه بودیم و دیدنش باعث شد شروع کنم به دیگه دوست نداشتنش و رها کردنش!

بعد دیدم وسط یه حس عمیق به سین ام، عجیب غریب تر از هر دوست داشتنی بود که تا اون موقع تجربه کرده بودم، بیست سالم بود و اگه اون دوست داشتن 10قسمت داشت، 8قسمتش رنج بود، یک و نیم قسمتش لذت اون عشق عمیق و نیم قسمتش لذت حرف زدن و حسای مثبت گرفتن از سمت کسی که اون اندازه دوستش داشتم! شاید فوقش دو سه سال طول کشید همه ی اون ماجرا، اما فکر میکردم نیمه گمشده که نه، خود منه! و من خود اونم!

خیلی سریع، وقتی تصمیم گرفتم ماجرای سین رو کاملا تموم کنم و فکر میکردم دیگه هرگز هیچ کسی رو نمیتونم دوست داشته باشم ادم جدیدی رو ملاقات کردم و فهمیدم هنوز دوست داشتن فرصت و عمرش تموم نشده! عمر حرف زدنمون با هم دو هفته بود، اما درس های بزرگی برام داشت، پای خدا درمیون بود، شاید همیشه هست، اما اینبار برام مشهود بود :)

تو اون ماجرا خوشبختی و بدبختی رو دیدم، بعدش پشت صحنه ماجرارو دنیا نشونم داد و فهمیدم واقعیت ماجرا برعکس بوده خوشبختی و بدبختیش! این باعث شد توکلم و اعتمادم به اینکه مواظبم هست خیلی بیشتر بشه!

من بعد سین دیگه عاشق نشدم، دیگه کسی رو جدی و مصمم مثل اون سه نفر دوست نداشتم، شاید از دو سه نفر خوشم اومد، اما راحت با دیدن عیباشون یا مشکلاتی که داشتن برام تموم شدن و بی اهمیت!

حالا بزرگ شدم، 4ماه دیگه 25سالم میشه و این روزها دیگه هیچ کسی رو هیچ جای دلم و زندگیم نداره، هیچ آینده ای با هیچکدوم از آدم هایی که میشناسم نمیتونم تصور کنم برای خودم! 

و این زیباست، حس رهایی بهم میده و سبکی!

امروز تو خونه و خانواده گفتم هر روز مصمم تر میشم که قصد ازدواج ندارم و هر روز خوشحال تر میشم که این تصمیم رو گرفتم! 

در واقع یه سمت ماجرا ناامیدی هست، ناامید میشم که بازهم کسی رو دوست داشته باشم و بتونم یه حس و عشق دو طرفه رو تجربه کنم، اما وقتی این ناامیدی همراه با حسرت و افسوس نیست خوشحال میشم! 

زندگی قابل پیش بینی نیست و عشق هم مثل مرگ، هر لحظه ممکنه رخ بده، حتی وقتی فکرش رو هم نمیکنی در یک لحظه! 

اما مرگ یک قطعیته و عشق نیست! 

این نوشته رو شروع کردم تا همین حرف ساده رو بنویسم که من عادت ندارم بی عشق زندگی کنم، عادت ندارم هیچکسی رو توی دل و رویاهام نداشته باشم، اما این روزا دارم تجربش میکنم و خب جالبه! طعم ملسی داره، ترش و شیرین :

اینطور نیست که گاهی دلتنگش بشم، بلکه زندگی من سالهاست که شده غم و دلتنگی اون که غم و غصه های دیگه ای هم گاهی باهاش تداخل پیدا میکنند!

از لحظه ای که دوست داشتنش در وجود من شکل گرفت این غم آغاز شد، انگار از همون لحظه میدونستم هرگز نخواهم داشتش... 

دلتنگش ام، خیلی و اون حتی به من فکر هم نمیکنه

دلتنگشم و اون دلتنگ هر کس دیگه ای میتونه باشه 

ای لهیب غم آتشم مزن

خرمنم مسوز از شراره ها.... 

 

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

نمیدونم از کی اما تا آبان یا آذر 94 تو حالت انکار و سرکوبی کامل احساسم نسبت به سین بودم، یا اقلا متوجه نبودم. 

تا اینکه یکی از دوستام سین رو دید، بهم گفت از سین خوشش اومده و من ناراحت شدم، گفتم کسی نباید از اون خوشش بیاد! ازم پرسید تو ازش خوشت میاد؟ گفتم نه، نه من دوسش دارم و نه هیچکس دیگه ای باید دوسش داشته باشه! 

دوستم سر به سرم میذاشت اما من واقعا ناراحت و عصبانی میشدم و کاملا جدی بودم در مورد اینکه هیچ کسی نباید سین رو دوست داشته باشه، اما زیر بار نمیرفتم که خودم دوسش دارم! 

روزا و هفته ها میگذشتن، اون موقع ها تقریبا هفته ای یه بار بهانه ی یه جلسه یا اردو انجمن میدیدمش، تا اینکه یه روز سر چارراه بلوارکشاور کنار پارک لاله، بهمون گفت انجمنو میسپریم به شما و ما دیگه داریم میریم. 

وفتی از همه جدا شدم خودمو یه دختر غمگین و مظلوم دیدم، سرمو تکته داده بودم به میله ی ایستگاه بی ار تی اینقدر که ناراحت و بی رمق شده بودم، توی بی آرتی هم کز کردم یه گوشه و تموم مسیر سرم توی نوت گوشیم بود و مینوشتم و یه جاهاییش بغض میکردم و اشکام میریخت! 

با این حال هنوز اگه بهم میگفتن تو این آدمو دوسش داری انکار میکردم، حتی مهسا که نزدیک ترین دوستم بود یه روز بهم گفت ببین تو احتمالا سینو دوسش داری و من گفتم بیخیال بابا، سین کیه!

با سین حرف میزدم گاهی، گپ زدنی که هدف کاری نداشت، یه بارم در مورد آدمای درون گرا حرف میزدیم و من اون موقع ها بیشتر از همیشه هم درونگرا و تودار شده بودم، سین اینو میدونست و بهم گفت از آدمای درونگرا بدش میاد، من در دفاع از آدمای درون گرا یه چیزایی گفتم و اون گفت همه اینا مشکل خودشونه، چون اصلا حرف نمیزنن و چیزی بروز نمیدن که کسی کاری از دستش بربیاد یا اصلا بدونه تو دنیاشون چه خبره! 

همین حرفاش و برخورد خوبش هر وقت که میرفتم باهاش حرف میزدم، و اینکه خیلی خوب منو میفهمید و سعی میکرد برای فهمیدنم باعث شد کم کم دیوارای دژ درونم رو خراب کنم به روش! 

فروردین 95 بود، همیشه تولد هر کسی بود توی گروه انجمن یه صندلی داغ میذاشتیم و منم مجری صندلی داغ میشدم و کلی همه با هم حرف میزدیم. شب تولد سین دیگه دیروقت شده بود، سین گفت هر کدومتون بیاین پیوی و بهم نظرتونو در مورد من بگین و بگین چه ویژگی هاییم خوبه و کدوماش بده!!

منم رفتم نظرمو بهش گفتم، سرش شلوغ بود و گفت من نمیخوام اینجوری باهاتون حرف بزنم، باشه سر فرصت که تمرکز داشته باشم! 

پس حرفامون یکمی کش دار شد، در نهایت بهش گفتم که اون شب چقدر از خداحافظیش و فکر رفتنش ناراحت شدم!

فرداش بهم پیام داد، گفت این پیاممو صد بار خونده از دیروز! 

و این شروع صمیمی تر شدن ما و بیشتر حرف زدنمون شد! 

حرفامون طولانی میشد، میذاشتیم بقیشو برای یه فرصت مناسب، دو سه روز بینش وقت نمیکردیم اصلا حرف بزنیم یا حتی جفتمون حوصله همو نداشتیم و اینو حتی به هم میگفتیم، اما باز یه شب که حوصله داشتیم حرف میزدیم و یه وقتایی تو روزای کاری هفته که هر دومون هم فرداش روز شلوغی داشتیم و 8 باید دانشگاه یا سرکار میبودیم تا صبح حرف میزدیم و همینطوری چند ماه گذشت تا نمایشگاه کتاب اردیبهشت!

اون روز یه قرار دسته جمعی داشتیم برای بازدید از نمایشگاه، سین گفته بود کار داره اما سعی میکنه بیاد، دلم براش تنگ شده بود و دوست داشتم بیاد و ببینمش، اما در نهایت بهم زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد و عذرخواهی کرد! 

ناراحت شدم اما اینقدر اهمیت دادنش برام باارزش بود! 

اون روز دوست سین، که اولین بار بود همو میدیدیم هم اومده بود نمایشگاه، بعدا بهم بیشتر پیام داد و یه شب بالاخره بهم گفت که فهمیده من سینو دوسش دارم! 

بهم زنگ زد یکی دو بار و تلفنی صحبت کردیم، ازم پرسید از چی سین خوشت میاد؟ من یه چیزایی که برام مهم بودو گفتم و وقتی به جوونمردی رسید بهم خندید! گفت من دوستشم نمیتونم بدیشو بهت بگم، اما اونقدری که تو فکر میکنی هم خوب نیست! 

وقتی یه قصه تموم میشه، دیگه نه خوب و بد شخصیتاش مهمه و نه آغاز و پایانش، چیزی که برای ما میمونه قصه ایه که چند وقتی همراهش بودیم، حس و حالی که از خوندنش داشتیم و تغییراتی که درون ما ایجاد کرده و این قصه برای من هم قشنگ بود و هم تغییرات خوب و زیبایی درونم بوجود اورد. . =) 

گزارش کوتاهی ازین روزام!

تقریبا همه چیز سر جاشه و مدام تلاش میکنم نظم زندگیم رو بیشتر هم بکنم، 

احساس رضایتم از زندگی حدودا 70 درصده و فرصت اینو دارم که بیشترش کنم!

گاهی فکر و خیال میکنم اما نه اونقدر که ذهنمو مسموم بکنه، 

راهی که انتخاب کردم مطالعه و ترجمه و نوشتنه، پس همین حالا هم تو مسیرم و اصلا نمیدونم مقصدش کجاست! 

هیچ کسی تو زندگیم نیست که دوسش داشته باشم یا دوستم داشته باشه، اما خب کاریش نمیشه کرد، ناراحت کنندست و گاهی کلافه میشم حتی اما خب تو دلم میدونم که این تنهایی هم یه روزی تموم میشه و در حالت آگاهانه یعی میکنم احساس بدی نداشته باشم و از تنهاییم استفاده و لذت ببرم، گرچه دوتا از بهترین دوستام الان تو رابطن و از هم دور شدیم و تنها تر هم شدم از قبل! 

 

یه حس خستگی و افسرگی تو جونمه

سنگین شدم

چیزایی که احتمالا بتونه حالمو خوب کنه یه کوه حسابی، یه جلسه کلاس استاد، یه گفتگوی خوب و عمیق با یه نفر که دوسش دارم میتونن باشن!

 

داستان شب 1(آغاز پایان سین)

یه چیزایی یه وقتایی یه طوری به دلت میفته که اصلا نمیتونی بهش شک کنی! 

اسفند 95 یه دو راهی برای من ایجاد شده بود و به دلم افتاده بود باید یکیشو انتخاب کنم! گرچه هیچ دوراهی مشهودی وجود نداشت. 

اون روزا همون روزایی بود که فکر نبودن و رفتن سین باعث میشد بی اراده گریه کنم و اشک بریزم. 

یه بار هم اتاقیام که همشون داشتن رو پایان نامه هاشون کار میکردن، بین صحبتاشون از یه ذکر میگفتن که همیشه جواب داده براشون و من شروع کردم به گفتن اون ذکر، به نیت سین! 

یکی از شبای آخر اون مدتی که باید ذکرو میگفتم خیلی خسته بودم و یه مقداریشو سپردم به مهسا، اینقدر مطمئن بودم بهش که حتی یاداوری هم نکردم. فرداش ازش پرسیدم گفتی؟ یادش رفته بود. 

وقتی فهمیدم یادش رفته انگار یه پیام دریافت کرده بودم که درخواستم رد شده و نمیشه! 

گریم گرفت، گریه کردم، خیلی خیلی زیاد! 

مهسا و  خواهرم آرومم کردن، باهام حرف زدن، مرضیه اصلا نمیدونست چه نیتی داشتم، اصلا بهش نگفته بودم که سین رو دوسش دارم، یادم نیست حتی مهسا میدونست نیتم رو یا نه، منکه اینجور چیزا رو به کسی نمیگفتم هیچوقت! اصلا روم نمیشد! 

دوباره بعد از چند روز چله زیارت عاشورا رو شروع کردم، روزای آخرش روزای اخر اسفند 95 بود، به اشتباه فکر میکردم تولد شهید چمران 18 اسفنده، براش یه نامه نوشتم🙂 اون روزا شاید اوج عشقم به چمران هم بود. 

چهلمین روز رسید و دوباره پیش مرضیه بودم، دانشگاه نداشتم اما برگشتم خوابگاه که آخرین زیارت عاشورامو تو امام زاده کنار خوابگاه بخونم. 

آخرین زیارت عاشورا رو خوندم اما بازم مثل اونبار گریم گرفت و گریه کردم حسابی، به دلم افتاده بود که باید بین سین و راه خودم، راهی که از عشق چمران میگذشت  یکی رو انتخاب کنم! 

با اطمینان به دلم افتاده بود که اگه راهی که از عشق چمران میگذشت رو انتخاب کنم سین رو از دست میدم، فکر میکردم اگه سین رو انتخاب کنم، شاید بتونم راه خودم رو هم برم، شاید هم نه! در واقع من فقط در مورد حالت اول اطمینان داشتم! 

برام شده بود یه چالش، توی گروه بحث آزادی که خود سین هم توش بود این چالش رو مطرح کردم که تو این دو راهی که بین دو تا چیز خیلی مهم، اگه مهم تره رو انتخاب کنید حتما کمتر مهمه رو از دست میدین اما اگه کمتر مهمه رو انتخاب کنید ممکنه بیشتر مهمه رو هم بدست بیارید بعدا و ممکنه هم بدست نیارید، کدومش رو انتخاب میکردید اگه شما بودید؟ 

دوستام تو اون گروه نظراتشونو گفتن، بهش فکر کردن، برام از تجربیات خودشون توی پیوی و گروه میگفتن و سعی میکردن کمکم کنن! خودم هم فکرم همیشه مشغول این مساله بود. 

من اما هر وقت به انتخاب مهم تر و از دست دادن سین فکر میکردم دوباره گریم میگرفت، چطور میتونستم خودم انتخاب کنم نبودنش رو؟ 

اونشب توی امام زاده زیارت عاشورامو خوندم و گریه هامو گردم، موقع رفتن به یه خانومی که اونجا بود التماس دعا گفتم، شروع کرد به صحبت کردن باهام،حرفایی که شاید هیچوقت یادم نره

بهم گفت تو آدم خوبی هستی که غمت رو آوردیی اینجا، گفت هر جا دلت آروم بود بدون جای درستی از زندگیت هستی. بعد برام یه آیه از قران خوند و گفت خدا کسایی که دوسشون داره رو با گرفتن عزیزانشون ازشون امتحان میکنه. اینو که گفت من گریم بیشتر میشد و نفسم میگرفت! 

تموم مدت اون خانوم صحبت میکرد و من اشک میریختم و گریه میکردم و هیچی نمیگفتم! هیچی! 

بعد از اون، یه شب سر سجادم دیدم نمیتونم نبودن سین رو انتخاب کنم مستقیما، اما قطعا نمیخواسم چیزی که اصل و مهم تر هست رو از دست بدم، پس به خدا گفتم"اگه با سین و انتخاب کردنش، در راه خودم هم قرار میگیرم بعدش من اونو انتخاب میکنم، اما اگه نه، من راه خودم رو انتخاب میکنم" و باز گریه کردم و اشک ریختم! میدونستم باید چی رو انتخاب کنم، اما چون توانش رو نداشتم اینجوری فقط پیچوندم دلم رو! 

حتی الان هم از یادآوری اون شبا گریم میگیره! 

چند شب بعدش بود که با سین حرف زدم، گفتم وقتی بهش پیام میدم یه حس خوب و بد همزمان دارم، اون هم همین حسو داشت، آخرش تصمیم گرفتیم دیگه صحبت نکنیم و تمومش کنیم! 

اون همیشه این تصمیما رو به خودم واگذار میکرد، میخوای برو، میخوای بمون! حرفاش نه اما رفتارش بهم میگفت از بودنت و موندنت خوشحال میشم، از رفتن هم ناراحت نمیشم! 

فردای شبی که حرف زدیم اخرین روز خوابگاه بود، رفتم با آرزو خداحافظی کنم، چیزی بهش نگفته بودم از حرفام با سین و تصمیممون، فقط بغلش کردم و گریه کردم، بهم نگاه کرد و گفت "راضیه تو نباید گریه کنی" ،اما من گریه کردم، تموم اون عید رو، همه لحظه ها یه بغض سنگین باهام بود و منتظر بودم تنها بشم تا گریه کنم باز! 

 

کمرنگ، رقیق، دور....

یه حسایی هست که تبدیل میشه به حالت دیفالت!

یعنی حسای دیگه میان و میرن، اما وقتی دلیلی برای هیچکدومشون نباشه، برمیگردیم به همون حس!

حال دیفالت کلی من آرامش و آروم بوده خدا رو شکر! 

اما یه آدمایی هستن که تو زندگی من دیفالت میشن برام! 

آدمای دیگه میان و میرن، اما وقتی دوست داشتن آدمای دیگه به دلایل مختلف دیگه تموم میشه و نیست، باز دوست داشتن اوناست که میاد تو دلم انگار! 

این حالت دیفالت رو برای من 6 سال میم داشت! 

حالا به هر کی میگم از 14سالگیم تا 20 سالگیم یه نفرو دوست داشتم تعجب میکنه، اما اینجوری نبود که همه ی این هفت سال همه ی فکر و ذکرم اون باشه و به هیچ کس دیگه ای فکر نکنم!

آدمای دیگه میومدن و میرفتن، اما نه اونقدر عمیق بودن که موندگار بشن نه اونقدرمیموندن که عمیق بشن...

تا اینکه با سین آشنا شدم، سین برام اینقدر دوست داشتنی و خوب بود، اینقدر حسی که حتی از حرف زدن باهاش داشتم برام خاص بود که میم از حالت دیفالت بودنش درومد! 

احساسم به میم خیلی خاص بود، مثلا همیشه تو نوشته هام و نامه هام براش مینوشتم"خیال تو شاعر میکند مرا"!

نه اینکه واقعا شاعر بشم و شعر بگم اما وقتی مینوشتم، کلمات به نظم زیبایی درمیومدن، نظمی که نمیفهمیدن از کجا میاد! 

حس و حال خوب و عجیبی بود همه ی اون سالا، مثلا دوسال پشت سر هم تو یه تاریخ و یه ساعت از شب بی خوابی زد به سرم و رفتم براش بنویسم، تو اون دومین بار وقتی دیدم سال قبل هم دقیقا همون اتفاق تو همون ساعت و مکان برام افتاده کلی تعجب کردم! 

اما سین انگار خودم بود، انگار درون من بود، تو آینه به چشمای خودم نگاه میکردم سینو میدیدم، به جهره ی پدرم نگاه میکردم سین بود، چشمامو میبستم تا بخوابم چهرش و فکرش میومد جلو چشمم! 

نگرانش میشدم، نگرانم میشد حتی! 

من بارها برای از دست دادن سین گریه کردم، بااااارهاااا، گریه هایی که از عمق وجودم بود، در حالی که هیچوقت نداشتمش! 

هیچوقت حتی با اسم کوچیک صداش نکردم، یا افعالم مفرد نشدن تو صحبت کردن باهاش! 

بعد از سین فکر میکردم تموم شد، من دیگه نمیتونم دل ببندم و دوست داشته باشم، زندگی واسه من یعنی تنهایی ازین به بعد، و از خدا میخواستم فقط حس رضایت ازین سرنوشت و زندگی ای که در پیش دارم رو بهم بده! 

اما بازم آدمای دیگه اومدن تو زندگیم که دوسشون داشتم، حتی یکیشون اینقدر جدی داشت میشد که فکر میکردم شاید اسم این یکی رو هم بشه گذاشت عشق، اما این آدما هم عمق و موندگاریشون کمتر از اونی بود که بتونین دیفالت بودن سین رو برم عوض کنن! 

همینه که این روزا با وجود اینکه سه ساله باهاش نه  گفتگویی داشتم و نه دیدمش، گاهی ناخوداگاه به این فکر میکنم که کاش یکی رو داشته باشه که بهش بگه مراقب خودت باش و هی بهش یادآوری کنه!

گاهی هنوز به برگشتنش فکر میکنم حتی! 

میدونم همه ی اینا نه درسته، نه خوبه برام، و نه حتی زیباست

اما حدقل میدونم که این کار ذهنمه، نه من! 

ویندوزی که روی مغز ماست ساز و کار خاص خودشو داره و حداقل الان دیگه میشناسمش و خیلی سخت و جدیش نمیگیرم!

🙃🙃🙃🙃

حال خوب وسط این همه اشوب!

دیشب خوابای پریشونی میدیدم، امروز به هم ریخته بودم یکمی، فکر میکردم چطور میشه تو این شرایط و اوضاع هم حالمون خوب باشه و ارامش داشته باشیم آخه، اما میدونستم باید بشه، باید بشه آدم تو هر شرایطی و اوضاعی ته ته دلش آروم باشه و اشفته نباشه، برای همین از خدا خواستمش

نماز ظهرم مث آب رو آتیش بود برام، سلامو که گفتم رفتم پیامامو تو گروه که مخاطبش همکلاسی ایم بود که داشت از نظام و سپاه دفاع میکرد رو پاک کردم و بعدشم دیگه ازون موقع حالم خوبه... 

امروز هنوز به گزارش نرسیده، کار خاصی هم نکردم اما احساس خوبی دارم... 

 

پی نوشت: من همه ریکوئستای اینستامو سریعا یا تایید میکنم یا رد، اما این چند روز 5تاشو گذاشتم بمونه، ریکوئست میثم و 4تای دیگه که میثم بینشون گم بشه و دیگه من نبینمش! 

این روزا که خیلی شلوغه و اصلا روزای عادی ای نیستن، از هر طرفم مشکلات و دغدغه های مختلف داریم به صورت جمعی و فردی، اما این ایده هم برام هست که سر فرصت برم باهاش صحبت کنم... 

نمیتونم بگم دقیقا چرا و به کدوم دلیل خاص، اما یکیش اینه که خب ما خیلی بد تموم کردیم، 

من تو شرایطی که اصلا انتظارشو نداشت بهش یه اس ام اس دادم و بهش گفتم نه! اونم جا خورده بود و گفت اوکی!

تازه بعدش بهش زنگ زدم که صحبت کنیم که گفت نیازی نیست و تو کمتر از سی ثانیه قطع کردیم

بعد ازون تو این سه سال هر از چند وقتی یه خبری از خودش میشه یا خانوادش! 

شاید هنوز تو اون بهته و حرف زدن حل کنه چیزی رو، شایدم بدترش کنه!! 

اما یه دلیلم هم وسوسه ای هست که برای دیدنش دارم، یا برای حرف زدن باهاش، شاید هنوز یه چیزی درون خود من هم حل نشده، شایدم خوابی که دیدم باعث شده امیدی داشته باشم به اخر این داستان! 

وقتی برگردم خونه بهش فکر میکنم.... 

 

گزارش روز اول این دختر زیبا که منم😀

امروز سعی کردم دختر بهتری باشم، درس و فعالیت فیزیکیم بیشتر شد، نمازامو ان تایم تر خوندم، غذا کمتر خوردم، رفتم خرید میوه گرفتم که تغزیه بهتری داشته باشم،قرآن خوندم و رفتم برای مسافرای پرواز اووکراین شمع روشن کردم

بعلاوه شاهد ورژن جدیدی از خودم بودم، 

توی خیابون سایه خودمو میدیدم که شالم از رو سرم افتاده، برام مهم نبود!

رفتم توی داروخونه و برای اولین بار خجالت نکشیدم جلوی چند تا آقا نواربهداشتی بخوام و به نظرم خیلی هم عادی بود! 

وقتی نوجوون بودم با یه خانم امریکایی چت میکردم که وقتی فهمید ارانیم یه نویسنده ایرانی رو بهم معرفی کرد، یه نویسنده با موهای کوتاه قرمز، تقریبا قرمز! 

بعد رفتم بیشتر در مورد خودش و کتابش خوندم، یه جایی گفته بود وقتی از دانشگاه اخراجش میکنن، تو خونش جلسات کتابخوانی میذاره با دانشجوهاش، اولش بعضیاشون با حجاب بودن تو جلسه اما در نهایت همشون حجابشون رو بر میدارن! 

من تا اواخر 21سالگیم حجابو به شکل مقدسی دوست داشتم و برام عجیب بود این مساله، چون کتاب و آگاهی و استادهای اخراج شده به دلایل سیاسی رو هم دوست داشتم! 

اما هر وقت به خودم نگاه میکنم که اصلا برام مهم نیست شالم کجای سرمه، جلوش یا روی دم اسبیش، احساس خوبی دارم از درون و فکر میکنم رها شدم از یه بار بی دلیل! چیزی که هر چقدر گشتم دنبالش هیچ دلیلی براش پیدا نکردم هیچوقت. 

 و مساله نوار بهداشتی، همیشه میدونستم این ناتوانی در من ضعفه! غیر عادی و با خجالت و شرم برخورد کردن با یه مساله خیلی عادی احمقانه بود اما چیزی که از بچگی درونمون کاشته میشه، سخته مواجهه باهاش که امشب بالاخره از پسش برومدم. 

 

هی شرمساری شرمساری شرمساری!

بابت یه سری مسائل عذاب وجدان دارم و ناراحتم

مثلا اینکه دیشب رفتار بالغانه ای نبود کا درسمو نخوندم و به جاش چت کردم! 

یا اینکه هنوز یه راهی پیدا نکردم که کلاساییم که برای بچه های ده دوازده سالست رو یه ذره هیجان انگیز تر بکنم تا حوصلشون سر نره

میشینم کتاب میخونم و شعر میخونم در وصف مسولیت پذیری اما به مسولیت پذیری خودم 15 میدم از 20!

برای قهرمان شدن با وانمود کنیم که یه قرمانیم و این مساله رو بایذ از لحاظ  ذهنیی حلش کنم

فعلا میرم کلاس و بعدش میرم کتابخونه تا یه کمی جبران کنم اشتباهات دیشبم رو.... 

 

هی شرمساری شرمساری شرمساری!

بابت یه سری مسائل عذاب وجدان دارم و ناراحتم

مثلا اینکه دیشب رفتار بالغانه ای نبود کا درسمو نخوندم و به جاش چت کردم! 

یا اینکه هنوز یه راهی پیدا نکردم که کلاساییم که برای بچه های ده دوازده سالست رو یه ذره هیجان انگیز تر بکنم تا حوصلشون سر نره

میشینم کتاب میخونم و شعر میخونم در وصف مسولیت پذیری اما به مسولیت پذیری خودم 15 میدم از 20!

برای قهرمان شدن با وانمود کنیم که یه قرمانیم و این مساله رو بایذ از لحاظ  ذهنیی حلش کنم

فعلا میرم کلاس و بعدش میرم کتابخونه تا یه کمی جبران کنم اشتباهات دیشبم رو.... 

 

Far from the shallow......

دیشب روی تاب بودم و فکر میکردم کاش بازم خوابشو ببینم و مث یه ری استارت، قفلیام حل بشه و دوباره از لحاظ ذهنی و روحی متمرکز و یکپارچه بشم و شب واقعا خوابشو دیدم! شایدم خواب دیدم که خوابشو دیدم اما دیدمش و نامشو خوندم!

بعد نمیدونم دوباره واقعا بیدار شدم یا خواب دیدم که بیدار شدم و فکر کردم این بیدار شدن بعد از رویا نشون میده این رویا به تعبیر و حقیقت نزدیکه! 

این روزا زیاد تفعل میزنم به حافظ و هر وقت نیتم اینه خوش خبری و نویدبخشه اما میترسم که این امیدا برام رنگ ببازن

یاد شاگردم میفتم که چهار پنج سال پیش گفت عشق باعث میشه آدم متمرکز بشه، کی یادش میفتم؟ ساعت 5 صبح و فکر میکنم کی فکرشو میکرد حرف یه پسربچه رو یه روزی مثل یه حرف خردمندانه به یاد بیارم؟ 

 

آی عشق، آی عشق...

صبح از خواب بیدار شدم و یهو این فکرا اومد تو ذهنم که ما یه ساله داریم حرف میزنیم اما هیچوقت یه گفتگوی عمیق نداشتیم! 

هیچوقت حس عمیق و خاصی بهش نداشتم و بعد از یه مدت تنها چیزی که هنوز برام جذابیت داشت در موردش این بود که من براش جذاب بودم! 

یه سری ویژگی های منحصر به فرد داره، آدم خوبیه، با انرژیه، خوشبینه، باهوشه، هدفمنده، همه ی اینا رو نمیشه نادیده گرفت

امابا همه ی اینا حس میکنم عمیق نیست! و خب اینو داداشم یه روزی میگفت که رابطه های عمیقو آدمای عمیق میسازن! 

من آدم عمیقی ام؟ یا خودمم عمیق نیستم و اصلا نمیتونم یه رابطه ی عمیق بسازم؟ ☹️

من از زندگی اگه عشق میخوام یه عشق عمیق میخوام، که با عمق قلبم حسش کنم، که قلبمو حفر کنه و به دنیای خودم هم وسعت و عمق بیشتری بده!

شاید باید فرصت داد! 

به زندگی، به خودم، به آدما

فعلا این روزای جدید رو باید صرف ساختن خودمو زندگیم بکنم، عشق یه روزی ناقافل اتفاق میفته خودش، شاید به زودی و شاید سالها بعد، اما هیچوقت دیر نیست 😊

 

پی نوشت: البته تو این یه سالی که گذشته شاید سر جمع یه ماهشو حرف زدیم، اونم به اندازه ی روزی نیم ساعت و تا به یکی دوهفته میرسید مداوم حرف زدنامون من شاکی میشدم که یعنی چه، دوست پسرم که نیست که هی بهم پیام بده و باز سعی میکردم فاصله بگیرم! 

دلم میخواد با یه دانای کل صحبت کنم 

ازش نظرشو راجع به این زندگی فعلیم و زندگی خوابگاهی بپرسم، ازش در مورد آیندم بپرسم، ازش بپرسم چجوری میتونم حال خوبمو برگردونم؟ 

دلم یه آرامش بزرگ و یه دانایی و آگاهی عظیم میخواد

امروز اولین شنبه ای هست که کلاس تفسیرو نمیتونم برم و کاملا بهش نیاز دارم

حدس میزنم وقتی برم بیرون، تا شب که برگردم حالم خوبتر شده اما هنوز قفلم، جریان درونم مسدود شده انگار! 

پی نوشت: کم کم دارم از تو بهت و شُک محیط جدید درمیام... 

از همان جا که رسد درد همانجاست دوا؟

وقتی بچه بودم یه وقتایی تو نمازام و دعاهام به خدا میگفتم خدایا نگاه به دل من نکن، من دلم حالیش نیست، اما تو از طرف من همه رو ببخش، من نمیخوام کسی رو نبخشیده باشم یا کسی بخاطر دل من اذیت بشه  و گناهکار باشه

این سالها گذشت و من خیلی وقتا تونستم دیگه با دلم همه رو ببخشم و دیدم هم نسبت به این مساله تغیر کرد، فکر کردم حساب کتاب نیست که من بگم و خدا بنویسه یا پاک کنه، تاثیره دیگه! هر دلی که رنجوندیم انگار یه گره زدیم تو مسیر خودمون، تو مسیر سعادت و شادی و خیر خودمون! 

از دیروز که در مورد دوست دختر سین شنیدم یه ذره به هم ریختم، همش این جنله میاد تو ذهنم که با این دلی که من دارم سین هم نتیجشو میبینه تو زندگیش و هیچوقت نمیتونه کاملا شاد و راضی باشه

اما امروز با خودم صحبت میکردم، از یه طرف راضی نیستم بخاطر رنج من کسی رنجی ببره یا شادیش تمام و کمال نباشه، دلم میخواد رها کنم و خودم هم راضی راضی باشم و براش از صمیم قلبم ارزوی خوشبختی کنم، از یه طرف گریم میگیره! 

برام عجیبه که مساله ای و آدمی که اینقدر فکر میکردم برام تموم شدست و رهاش کردم هنوز اینقدر میتونه اذیتم کنه! 

دیشب حتی خوابشونو دیدم، یه حالت عجیب بود انگار، اصلا یادم نیست ماجرا چی بود اما باباشو خانوادشو میدیدم، همشون جلوم حاضر و برجابودند، ایستاده بودند انگار و مشکی پوش! 

امروز که از کوه برگشتیم و منتظر اتوبوس بودیم پریسا میگفت راضیه خوش بین ترین و خوش قلب ترین آدمیه که میشناسم، با اختلاف! 

شاید نباشم اما همیشه این آرزوم بوده و براش تلاش کردم که جز خیر و سعادت و شادی برای هیچ کس نخوام

فردا از تهران میرم، یکمی دور میشم یکمی تنها میشم و فکر میکنم حالم بهتر میشه ... 

من امروز جلوی امام زاده صالح که اومدم باهاش حرف بزنم، اولش عشق خواستم از دنیا اما بعد صلح خواستم برای قلبم که عشق وسیع تر و گسترده تری هست 

دردیه که درمون باید بشه به هر حال ... 

نیستی!

خیلی سال پیش تو یه نمایشگاه به پیرهنای آدما نگاه میکردم و فکر میکردم چارخونه چقدر زیباست و چند لحظه بعد متوجه شدم عه خودمم که چارخونه پوشیدم، اما اصلا متوجه نبودم و حواسم نبود و فقط زیبایی لباس بقیه رو میدیدم! 

امشب هم تو عکس دسته جمعی تازه دندونای خودمو دیدم و یادم اومد چقدر همیشه دندونای بقیه رو تحسین میکنم در حالی که دندونای خودمم خوبن😃

در مورد زیبایی هم همینطوره، همیشه زیبایی رو تو بقیه میبینم اما به زیبایی خودم باور ندارم🤔🤔🤔

یا حتی تیپ، تپرا با نمکن، لاغرا دوست داشتنین، هر کسی یه جور جذاب و دوست داشتتیه، اما نوبت به خودم ک میرسه خودمو با استریکت ترین استاندارذها مسنجنم🤔

الان خیلی بهترشدم البته و خودمو بیشتر دوست دارم از همیشه، اما برام جالبه همه ی اینا....