یه هفته میگذره ازون هفته دشوار که کلایمکسش اومدن سین بود و حضورش در کنار میم. الف، سر یه میز رو به روی من

این هفته بیشتر از هرچیز ذهنم با امتحانام و درسام مشغول بود و نمیدونم شروع امتحاناتم درست بعد ازین اتفاقات یه فرصت خوبه که بهشون فکر نکنم و چند مدت بذارمشون کنار، یا یه بار دیگه که به ذهنم و روانم تحمیل میشه

هنوز ذهنم آروم نیست

دوست دارم زندگی یه طور دیگه میبود، یه اتفاقی میفتاد که اروم میگرفتم یا ذوق میکردم، اما نمیدونم چی و نمیدونم چی میتونه حالمو خوب کنه

شاید هرشب وقتی دارم میرم بخوابم، فکر میکردم اگه بیدار نشم و فردا نباشه بذ هم نیست

سعی میکنم قوی باشم، سعی میکنم دراما نسازم از اتفاقات کوچیک

میم میاد حالمو میپرسه، حواسش بهم هست، به بالا و پایین شدن های روحیم و خوب بودن و دان بودنم، میترسه که بخاطر حرفای اون حالم بد باشه

بهش میگم نه، اتفاقات کوچیک دیگه ای هم افتادن

و تاکید میکنم که مساله مهمی نیست و نگران نباش 

اما چرا این اتفاقات کوچیک اینجوری منو به هم ریختن؟ 

میخوام قوی باشم، میخوام دراما نسازم، سعی میکنم مسائلو واقعا همونقدر کوچیک ببینم که در جهان حقیقی هستند، نه اونقدر بزرگ که در جهان حقیر منند و این نتیجش میشه سرکوب

هفته قبل به خودم اجازه میدادم هر روز گریه بکنم

مینوشتم و به ٱدمها و دوستام پناه نیبردم گاهی

اما این هفته درس دارم، میخوام بالغانه به زندگیم برسم، بالغانه به خودم بگم الان وقتی برای این مسائل ندارم، بالغانه سکوت کنم و صبوری کنم و وارد بازی سین نشم و میم رو حتی ناخواسته بازی ندم! 

و این رنج زندگی رو، بر من سخت تر میکنه 

شروع کردم به قهوه خوردن تا صبح بتونم روزم رو شروع کنم

و برای خودم جایزه های کوچیک تعیین میکنم تا کارم رو انجام بدم

و این نما از بیرون زیباست و تحسین برانگیز

اما از درون احساس ضعف میکنم، احساس کافی نبود، حسی که نخواسته شدن از سمت سین یکبار درونم بوجود آورد 

و حالا نمیتونم باور کنم که اومده منو ببینه چون دلتنگ بوده یا دلش میخواسته منو ببینه! 

حتی نمیتونم تصور کنم براش ذره ای اهمیت دارم

اما با بی رحمی نسبت به خودم، هنوز هم دوسش دارم

و با بی اختیار از دیدن عکسش لبخند میزنم و بی اختیار منتظرم تا نشونه ای و چیزی ازش ببینم 

ای کاش دست میکشید از زبل بودن و زیرکی

ای کاش میتونستم کمتر مغرور باشم

ای کاش غرورم بارهاش جلوش له نمیشد

تا حالا میتونستم باهاش حرف بزنم

و بگم

که چه بی تابانه میخواهمت 

ای دوریت

آزمون سخت زنده به گری ها....