چیزی درونم تغییر کرده

درون قلبم، ذهنم و ناخوداگاهم،

این آدم رو بیشتر دوسش دارم، بیشتر از هر کسی، حتی سین که نتونستم سالها فراموشش کنم!

به نظرمیرسه که شرایط خوبه، به نظر میرسه که اون هم دوستم داره و جدی بهم فکر میکنه، اما هنوز هیچ حرف مستقیمی نزده 

امیدوارم همه چیز خوب پیش بره، 

امیدوارم مستقیم احساسش رو ابراز کنه و بتونیم نزدیک تر و صمیمی تر بشیم...

خوب پیش میره همه چیز، میدونم...

دیشب بهم گفت شاید ۶ ماه بره دوبی مستقر بشه

و من واقعا دلم گرفت!

دیشب مستقیما بهم گفت زیبایی و پنجشنبه بهم گفت خیلی مهربونی و خب من میدونم وقتی پسری یه دختر رو زیبا و مهربون میبینه، حاضر نیست راحت از دستش بده!

میمونه و این قصه خوب پیش میره، من میدونم :)

به هر جهت مهمه که روی اهدافم تمرکز کنم و روی زندگی خودم... 

پایان نامه، کار، رویا، سفر....

یه شاگرد جدید دارم که از اولش تماسش و پیگیریش توجهم رو جلب کرد، به نظرم کمی مشکوک بود و جالب :) توی تعیین سطح که نهاااایتا یه ربع طول میکشه یه ساعت صحبت کرد و هر جلسه چند دقیقه قبل از کلاسش، بهم یادآوری میکنه کلاس داریم که فراموش نکنم!

سر کلاس هم لاس زدنش برقراره و بین جلسات نخ دادنش و بهم تعارف زده باهاش برم دوبی :))

به نظر میرسه پسر خوبیه و دوستا و خانوادشم تاییدن، از کائنات خواهشمندم همینو اوکی کنن که طی یه رابطه جدی پیش بریم و همه چیز خوب پیش بره تا اخر عمرمون :))

نذر میکنم اگه  رابطمون جدی بشه یه سال اول رو هرشب محکم بغلش کنم از بس گوگولیه، حتی وقتی باهاش قهرم و ازش بدم میاد :))