من ملاله هستم!
من ملاله هستم هم تموم شد و احتمالا الان دیگه برم سراغ زوربای یونانی
سر یه فرصت بیشتر مینویسم از کتابایی که خوندم، فعلا ولع خوندن دارم و تو حس و حال نوشتن و تحلیل کردنشون نیستم!
اما مینویسم، به زودی
من ملاله هستم هم تموم شد و احتمالا الان دیگه برم سراغ زوربای یونانی
سر یه فرصت بیشتر مینویسم از کتابایی که خوندم، فعلا ولع خوندن دارم و تو حس و حال نوشتن و تحلیل کردنشون نیستم!
اما مینویسم، به زودی
داشتم از خودکشی مرتضی کلانتری میگفتم، مامان بهم نگاه کرد و با تعجب پرسید مترجم یعنی چی؟
گمونم این اولین باری بود که مامان معنی یه کلمه فارسی رو ازم میپرسید، تعجب کردم و گفتم کسایی که کتابای انگلیسی و زبونای دیگه رو به زبون فارسی ترجمه میکنن، اما مامان بازم تو نگاهش تعجب بود.
فکر کردم شاید نباید از کلمه ترجمه استفاده میکردم و به جاش کلمه برگردوندن رو به کار میبردم، اما چون مامان دیگه چیزی نپرسید جسارت نکردم که بیشتر توضیح بدم!
عجیبه، اینکه این تنها کلمه ای که تا به حال مامان معنیشو ازم پرسیده زیباترین آرزوی منه!
چند دقیقه تا سحر مونده و بغضم گرفته، تنها چیزی که میخوام اینه که یه روز یه کتاب فوق العاده رو خیلی خوب ترجمه کنم و صفحه اولش بنویسم "تقدیم به مامان"
در مورد خرید حرف میزنه، میپرسه شما هم رفته بودین خرید؟
میگم من به خرید اعتقادی ندارم، بعد چشمم میفته به کتابم، کتابمو میگیرم بالا و میگم "من کتاب خریدم"
میخواد بگیرتش و ببینتش، تو دستم نگهش میدارم و فقط اسمشو میگم بهش "تسلی بخشی های فلسفه" میگه اهل فلسفه نیست، میگم آلن دوباتن کتابای خوبی داره، میگه بیشتر کتابای موفقیت میخونه
یه من هی سکوت میکنه و هیچی نمیگه، اون منی که بهش یاد دادن وقتی نشستی تو تاکسی نباید با راننده گرم بگیری، این خلاف آدابیه که از یه خانم محترم انتظار میره
یه من، اون منی که همیشه صحبت در مورد کتابا به وجد میارتش، گاهی اسم کتابای خوبی که دوسشون داشته رو میگه و میپرسه اینو هم خوندین؟
کتابی که دوست داشته رو برام تعریف میکنه، حرفای نویسنده رو میگه، منِ اول سکوت میکنه و تو دلم فکر میکنم آیا واقعا چرند نمیگه این نویسنده؟
آقای پشت فرمون به وجد اومده و با ذوق داره میگه این نویسنده کاری به آمار و ریاضیات نداره و من فکر میکنم که چطور میشه آمار و احتمالات رو نادیده گرفت و حرف از موفقیت زد؟
فکر میکنم این کتابا و بعضا این چرندیات فقط یه نفرو میتونه موفق کنه و اون شخص نویسندست، اونم با فروش کتاباش به آدمایی که بابت امید واهی پول میدن...
همینطور ادامه میده به حرف زدن در مورد کتاباش و همینطوری فکر میکنم که بهش بگم این کتابا رو من وقتی سردرگم بودم و راهمو گم کرده بودم میخوندم یا نه؟
فکر میکنم اونم راهشو گم کرده؟ اونایی که همه ی عمر ازین کتابا میخونن چی؟ چرا هیچوقت پیداش نمیکنن که دست ازین کتابای عامه پسند بردارن و برن سراغ کتابایی که مخصوص خودشون و راه خودشونه؟
منِ اولیِ مبادی آداب البته سکوت میکنه و هیچی نمیگم...
نزدیک میشیم به خونه و ازم میپرسه میتونه شمارمو داشته باشه؟ و میگم نه
طوری میگم نه که انگار ازم پرسیده تشنم نیست یا گرمم نیست؟
میپرسه اصلا؟
فکر میکنم من ارتباط برقرار کردن با غریبه ها رو دوست دارم اما دلم میخواد غریبه ها غریبه بمونن، همونجایی که هستن، سر جاشون
منِ مبادی آداب اکتفا میکنه به گفتن نه
دوباره حرف میزنه ، کلمات اصرار و راحت رو مینوشتم، انگار اصرار نمیکنه که راحت باشم و فکر میکنم حالا اگه پول نگیره چیکار کنم؟ کتابچه شعرمو حاضرم به جاش بدم بهش؟
ازش میخوام نگه داره و قیمت میپرسم
هنوز در مورد کتابچه به نتیجه نرسیدم
میگه من تو مسیرم به خونم و اینقدری قاطع هست بابت پول نگرفتن که دیگه نتونم اصرار کنم، کتابچه رو میام بدم بهش که دوباره شک میفته تو دلم، به جمله ی پس این کتابچه باشه برای شما اضافه میکنم البته اگه به طالع بینی اعتقادی دارید و سریع و صریح میگه آره
پیاده میشم و به این فکر میکنم که اون کتابچه چقدر دوست داشتنی بود و چقدر دوست داشتنی میتونه باشه
شاید اگه من بودم هیچوقت این کتابو پیشنهاد که نمیدادم هیچ, حتی به انتخاب خودم هم نمیرفتم سمتش!
شاید بخاطر زیادی احساسی و عاشقانه به نظر رسیدنش و شاید بخاطر نوعی حسادت!
دختر صد در صد دلخواه کسی بودن, میتونه حسادت برانگیز باشه, حالا مهم نیست اون آدم دقیقا کیه ، چقدر لایقه یا چقدر مقبول....
اما بعد, این داستان من رو به وجد آورد, طوری که دیگه نتونستم به خوندنش ادامه بدم و از داستان اومدم بیرون....
وقتی از اولین باری میگفت که دختر صد در صد دلخواهش رو میبینه، وقتی میگه اون دختره خیلی معمولیه و اصلا هم زیبا نیست, یا وقتی فکر میکنه چی میتونه بهش بگه؟ فکر میکنه میتونه آدرس جایی رو ازش بگیره یا به یه بهانه ای سر صحبت رو باهاش باز کنه!
حس عجیبی بهم میده خوندن این داستان، لحظاتی که تو اون لحظات دختر دلخواه کسی بودم برام مرور میشه، پرسیدن"ساعت چنده؟" یا این سوال که "این نزدیکی مسجد هست؟" ، برگشتن دوبارش تو اولین شب ماه اوریل و نگاهش و تکان دهنده تر از اون, وقتی موقع خداحافظی بهم نگاه نکرد....
دوست داشته شدن و دلخواه بودن، دوست داشتن های عجیب تو اولین دیدار, نمیشه گفت هر کدومش چند درصد دلخواه بود، نمیشه گفت کدومش شیرین بود کدومش شیرین تر و کدومش خاص و کدومش خاص تر, اما دوست داشته شدن در نگاه اول و دوست داشتن در نگاه اول, گرچه غیر منطقی و گرچه زودگذر, حس خاصیه که با چیزی قابل مقایسه نیست!
مثلا اینکه کسی شما رو بخاطر چهره زیباتون دوست داشته باشه یا بخاطر اخلاق خوبتون یا هر دلیل و موضوع دیگه ای، هیچوقت نمیتونه به اندازه ای شیرین باشه که کسی شما رو با اطمینان(حتی اگه این اطمینان کاذب باشه) دوست داره و وقتی ازش میپرسی چرا, هیچ جوابی نمیتونه براش پیدا کنه!
رضا تو اخرین جمله ی آخرین پیامش برام نوشت "خود خودت را دوست دارم" و این دوست داشته شدن نه بخاطر هیچ دلیلی که فقط بخاطر خود خودمون مثل مروارید باارزشی که گاهی تو شکم ماهی پیدا میشه، گاهی بین روزمرگی ها, تو یکی از همین روزهایی که هیچ انتظارشو نداریم به سراغمون میاد و تا مدت ها به ما حس فرهمند بودن و خوشبختی میده....
پی نوشت:یک روززززز، زیبااااا سراااغ من بیاااا
پی نوشت دوم: کتاب ملاقات دختر صد در صد دلخواه در یک روز زیبای ماه اوریل، نوشته ی اقای موراکامی
دلم بی دلیل، عمیقا خواندن خواست، کتاب خواندن و فقط هم کتاب «مثل هیچکس»
این کتاب را استادم ترجمه کرده،
داستانی که به من معرفی کرده بود را با عشق خواندم، حالا باید جای من بودی تا میفهمیدی خواندن کتابی که جمله به جمله و کلمه به کلمه اش را کسی نوشته که دوستش داری و دلتنگش هم هستی، چه حس خاص و نابی است
گم میشوم توی سطرهای کتاب
صدای استادم را میشنوم، حتی چهره اش را میبینم و به خواندنم ادامه میدهم
موقع نوشتن تصورش میکنم، گم میشوم توی لغاتی که از بوی لطیف ذهنش را می دهند
و من آنچنان سرشار از دلتنگی و دوست داشتن میشوم که فکر میکنم باید کاری کرد
`سر می روم از خویش` و برایت مینویسم، تا دوباره به کتاب برگردم و غرق شوم در آن
»»» مثل هیچ کس
دلفین دوویگان
ترجمه صدف محسنی
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود» و «کلمه»، بیزبانی که بخواندش، و بی «اندیشه»ای که بداندش، چگونه میتواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با «نبودن»، چگونه میتوان «بودن»؟ و خدا بود و، با او، عدم، و عدم گوش نداشت، حرفهایی هست برای «گفتن»، که اگر گوشی نبود، نمیگوییم. و حرفهایی هست برای «نگفتن»؛ حرفهایی که هرگز سر به «ابتذالِ گفتن» فرود نمیآرند. حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همینهایند، و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد، حرفهای بیتاب و طاقتفرسا، که همچون زبانههای بیقرار آتشند، و کلماتش، هر یک، انفجاری را به بند کشیدهاند؛ کلماتی که پارههای «بودنِ» آدمیاند... اینان هماره در جستجوی «مخاطب» خویشند، اگر یافتند، یافته میشوند و در صمیم «وجدان» او، آرام میگیرند. و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند، و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش میکشند و، دمادم، حریقهای دهشتناک عذاب برمیافروزند. و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت، که در بیکرانگی دلش موج میزد و بیقرارش میکرد. و عدم چگونه میتوانست «مخاطب» او باشد؟ هر کسی گمشدهای دارد، و خدا گمشدهاي داشت. هر کسی دو تا است و خدا یکی بود. هر کسی، به اندازهای که احساسش میکنند، «هست». هر کسی را نه بدانگونه که «هست»، احساس میکنند، بدانگونه که «احساسش» میکنند، هست. انسان یک «لفظ» است، که بر زبان آشنا میگذرد، و «بودن» خویش را از زبان دوست، میشنود.
فکر که میکنم یک ماه (!!)پیش بود که شروع کردم به خواندنش ،
زندگی در پیش رو را
چند سال پیش یکی از ترجمه های لیلی گلستان خواندم و اسم این کتاب را هم لا به لای کتاب های ترجمه شده اش دیدم ،
امسال توی نمایشگاه کتاب همین که دیدمش با ذوق برش داشتم و باید گفت که جزء بهترین و دوست داشتنی ترین کتاب هاییست که خوانده ام
میوانم همین الان کتاب را اتفاقی باز کنم و از هر صفحه ای که باز شد چند خط برایتان بنویسم تا بفهمید چقدر خوب است این کتاب
از طرفی میخواهم بگویم از آن کتاب هاییست که اگر های لایتر برداری تا قسمت های دوست داشتنی و خوب و دلنشسنش را هایلایت کنی ،خسته میشوی ،چرا که همه اش خوب است
خوووب
هبوط در كوير
#دکتر_علی_شریعتی #
ویرجینیا_وولف
کتاب:ِ ویرجینیا وولف
نوشته :جان لِیمن
ترجمه:احمد کساییپور
نشر:هرمس
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری
#بورخس
✒️📕
وقتی صد صفحه آخر صد سال تنهایی رو گذاشتم کنار، چون دیگه نمیتونستم به اشتیاقم برای خوندن این کتاب غلبه کنم مدام از خودم میپرسیدم چرا باید این کتاب اینقدر معروف باشه و چرا اصلا اینقدر طرفدار داره؟
اما وقتی تا آخرشو خوندم قانع شدم که پر طرفدار بودنش به حقه!
خوب اگه قرار باشه کتابهای داستانی به دو دسته تفریحی و ادبی تقسیم بشند ،کتابای تفرحی کتابایی باشن که به نوعی برای کسب و کار نوشته شدند و هدف اصلیشون سرگرم کردن خواننده بوده و جذب خواننده های بیشتر و کتابای ادبی رو کتابایی بدونیم که هدفش مواجه کردن خواننده با واقعیاته زندگی باشه ،این کتاب یک کتاب ادبی خواهد بود.
نقطه شروع و نقطه پایان نداره،داستان خاصی رو نقل نمیکنه ،سلسله اتفاقات برجسته ای نداره ،با همه این وجود از خوندنش لذت خواهید برد و در پایان حاضری برگردی و دوباره و دوباره هم کتابو بخونی!
پیچیده نیست ،خیلی هم ساده است،دنیا از دید یه پسر 17 ،18 ساله ،در حال اخراج شدن از مدرسه و این سومین مدرسه ایه که ازش اخراج میشه ،شایدم چهارمی
پسری که به شیوه خودش زندگی میکنه و بر خلاف آدمای اطرافش ،زندگی رو تقلید نمیکنه!
نحوه بیان داستان خوب طبیعتا اول شخصه و شما فقط از اتفاقایی با خبر میشید که شخصیت اول داستان یعنی هولدن با خبره ،دنیا رو با چشما و حتی طرز فکر اون میبینید اما وقتی هم میبینید که بازتاب غلطی نسبت به یه اتفاق داره ،احتمالا تو یه سری شرایط زندگی خودتون ،از خودتون بپرسید که نکنه منم دارم مثه هولدن اشتباه برداشت میکنم شرایط رو؟! هر چند لزوما یه پسر 17 ساله نباشید ،اما اگه باور داشته باشید که آدم تو هیچ سنی از اشتباه مبرا نیست احتمالا این اتفاق میفته براتون و حساسیت بیشتری برای برداشت و درک صحیح اتفاقات به خرج خواهید داد.
یکی از خاصیت های این کتاب اینه که خیلی از حقایق رو نه مستقیم و نه غیر مستقیم ،بیان نمیکنه ،شما باید اونا رو کشف کنید و بکشید بیرون ،مثل علاقه ای که جین و هولدن به هم داشتند اما با این وجود هیچ وقت ابرازش نکردند و با هم هیچ رابطه ای نداشتند!!
یکی از چیزایی که برای من خیلی خاص و دوست داشتنی بود ،دیدن علاقه شدید هولدن به خواهر و برادراش بود ،عشق بین فیبی و هولدن آدمو به وجد میاره ،این دقیقا یکی از همون واقعیتاییه که داستان میخواد منتقل کنه،به جای یه عشق آتشین بین دو تا دختر و پسر غریبه و بیان کلی اتفاقاتی که شاید از بین هر 500 نفر ، دو نفر باشند که واقعا اونجوری عاشق هم باشن و این حرفا،عشقی رو بیان میکنه که تقریبا همه آدما میتونن بفهمنش ،همه آدما تجربش میکنن.
البته خوبیه کتاب به اینه که شما رو با واقعیت احساساتتون آشنا میکنه!
نمیگه همه عشقا دروغه ،میگه "بهش گفتم دوستت دارم ،دروغ محض بود ،اما وقتی گفتم از ته دل گفتم." ،اینجا احتمالا یه لبخند تلخ میشینه رو لبتون و همه دوستت دارم هایی که شنیدن و یا گفتینو به یاد میارید ، دروغ محضی که صادقانه بیان شدند.
خوب یه قسمت دیگه از کتاب هم که من خیلی دوسش داشتم وقتی بود که هولدن زنی رو میبینه که داره بخاطر فیلم گریه میکنه و با بچش که کنار دستشه بدرفتاری میکنه و میگه ساکت شو ببینم ،بعدم بیان میکنه که این خانوم حتما پیش خودش فکر مکنه چقدر با احساسه!!
از خیلیا شنیدم که داستان خوندن رو به نوعی وقت تلف کردن میدونند ،اما وقتی بعد از خوندن یه کتاب نگاهتون به زندگی نو بشه و سطح واقع بینیتونو ارتقاع بده ،شما هم با من هم عقیده خواهید شد که ارزش این دید و نگاه از کسب هزار جور نکته علمی و فلسفی وغیره با ارزش تره،چون شما میخواید زندگی کنید و برای زندگی بهتر به این بینش بیشتر نیاز دارید تا به علم و فلسفه!
کتاب رو بخونید چون هم لذت بخشه ،هم بیانش ساده و سرگرم کنندست و هم با ارزش :)
self-deception
Munro shows that people tend to believe what they wish to believe, regardless of the facts.
vital falsehood.
He embodies romance: a man that loves ’em and leaves ’em, not cruelly but in a way that can delude. If Watters represents promises of romance, he also provides Edie the opportunity to grow and understand that she wants more out of life than waiting for a dream to come true and more, too, than his own restlessness will ever provide
Munro, Alice, Something I’ve Been Meaning To Tell you, New York, 1974. print
.
خوب یادمه اون شب رو،نمایشگاه کتاب بود و وقتی از غرفه گذشتم ،یه آقایی با اوور کت مشکی و شال گردن بلند و کرمی،ته ریش و عینکی اومد سمتم و گفت "خانم این کتاب ترجمه بهمن فرزانه انتشارات امیرکبیر رو بخرید"
خوب اون موقع خیلی به اهمیت ترجمه واقف نبودم و نمیدونستم مترجم اگه نقشش از نویسنده پررنگ تر نباشه کمرنگ تر هم نیست، وگرنه همون موقع برمیگشتم و کتابو عوض میکردم ،با این حال ترجمه زهره روشن فکر هم بد نیست!
از نظر من نویسنده این کتاب یک نابغست!
سبک کتاب رئالیسم جادویی است ،یعنی واقعیت و جادو با هم در آمیخته شده،به طوری که یک سری وقایع کاملا تخیلی و جادویی هستند و یه سریشون اتفاقاتین که به واقعیت زندگی تو کلمبیا اشاره دارند(و خوب البته باید با این سبک زندگی آشنا باشید تا فکر نکنید اونها هم ساخته ذهن نویسنده است!)
و به همه ابعاد انسان وجود انسان اشاره شده ،قضاوت اینکه این ابعاد درست توصیف شدند یا نه کار ساده ای نیست ،از طرفی شاید نویسنده سعی داشته نگاهی نو داشته باشه به انسان
و جنگ ،چیزی که هیچوقت بشر رو به حال خودش رها نکرده،از بزرگترین جریانات این داستانه،کتابهایی که درشون جنگ وجود داره کتاب های بزرگ و با اهمیتی هستند،و یا حتی بشه گفت اگه توی کتابی حرفی از جنگ نباشه نشانه سطح پایین بودن اون کتابه ، وقتی مساله به این بزرگی که همیشه عامل بدبختی بشر بوده ،دغدغه و دل مشغولی نویسنده نباشه،چطور میشه اون نویسنده رو آگاه دونست و به آثارش ارزشی داد؟!
فهمیدن اینکه چقدر گابریل گارسیا مارکز از جنگ و قدرت های سیاسی نظامی بیزار بوده کار سختی نیست اما این موضوع رو طوری به تصویر میکشه که این نفرت و بیزاری ذره ذره به ذهن و احساس خواننده تزریق میشه( و یکی از رسالت های ادبیات همین نکتست،وگر نه کیه که مثلا ندونه جنگ چیز بدیه!)
اما تفاوتش با کتابی مثل "خاکستر آنجلا" اینه که بیش از اینکه به تاثیر جنگ روی زندگی مردم بپردازه،داره اون رو از ریشه و مبداء بررسی میکنه.
در مورد این کتاب،نویسنده و شخصیت هاش حرف های زیادی باقی مونده که توی پست های بعدی مینویسم ،اما هرچه سریع تر شروع به خوندنش بکنید و بدونید که فوق العادست !
اما اولش که شروع میکنید یه کاغذ بردارید و با هر شخصیتی که مواجه میشید یادداشتش کنید چون هر چقدر که پیش میرید زیادی شخصیت ها و شباهت عجیب اسماشون به هم ممکنه گیجتون کنه!