در مورد صدسال تنهایی 1
خوب یادمه اون شب رو،نمایشگاه کتاب بود و وقتی از غرفه گذشتم ،یه آقایی با اوور کت مشکی و شال گردن بلند و کرمی،ته ریش و عینکی اومد سمتم و گفت "خانم این کتاب ترجمه بهمن فرزانه انتشارات امیرکبیر رو بخرید"
خوب اون موقع خیلی به اهمیت ترجمه واقف نبودم و نمیدونستم مترجم اگه نقشش از نویسنده پررنگ تر نباشه کمرنگ تر هم نیست، وگرنه همون موقع برمیگشتم و کتابو عوض میکردم ،با این حال ترجمه زهره روشن فکر هم بد نیست!
از نظر من نویسنده این کتاب یک نابغست!
سبک کتاب رئالیسم جادویی است ،یعنی واقعیت و جادو با هم در آمیخته شده،به طوری که یک سری وقایع کاملا تخیلی و جادویی هستند و یه سریشون اتفاقاتین که به واقعیت زندگی تو کلمبیا اشاره دارند(و خوب البته باید با این سبک زندگی آشنا باشید تا فکر نکنید اونها هم ساخته ذهن نویسنده است!)
و به همه ابعاد انسان وجود انسان اشاره شده ،قضاوت اینکه این ابعاد درست توصیف شدند یا نه کار ساده ای نیست ،از طرفی شاید نویسنده سعی داشته نگاهی نو داشته باشه به انسان
و جنگ ،چیزی که هیچوقت بشر رو به حال خودش رها نکرده،از بزرگترین جریانات این داستانه،کتابهایی که درشون جنگ وجود داره کتاب های بزرگ و با اهمیتی هستند،و یا حتی بشه گفت اگه توی کتابی حرفی از جنگ نباشه نشانه سطح پایین بودن اون کتابه ، وقتی مساله به این بزرگی که همیشه عامل بدبختی بشر بوده ،دغدغه و دل مشغولی نویسنده نباشه،چطور میشه اون نویسنده رو آگاه دونست و به آثارش ارزشی داد؟!
فهمیدن اینکه چقدر گابریل گارسیا مارکز از جنگ و قدرت های سیاسی نظامی بیزار بوده کار سختی نیست اما این موضوع رو طوری به تصویر میکشه که این نفرت و بیزاری ذره ذره به ذهن و احساس خواننده تزریق میشه( و یکی از رسالت های ادبیات همین نکتست،وگر نه کیه که مثلا ندونه جنگ چیز بدیه!)
اما تفاوتش با کتابی مثل "خاکستر آنجلا" اینه که بیش از اینکه به تاثیر جنگ روی زندگی مردم بپردازه،داره اون رو از ریشه و مبداء بررسی میکنه.
در مورد این کتاب،نویسنده و شخصیت هاش حرف های زیادی باقی مونده که توی پست های بعدی مینویسم ،اما هرچه سریع تر شروع به خوندنش بکنید و بدونید که فوق العادست !
اما اولش که شروع میکنید یه کاغذ بردارید و با هر شخصیتی که مواجه میشید یادداشتش کنید چون هر چقدر که پیش میرید زیادی شخصیت ها و شباهت عجیب اسماشون به هم ممکنه گیجتون کنه!