هو المقصود

یه حرفایی هست که حس میکنم جاش اینجاست، چون مربوط به استاده، راهم و حتی کمی سین! 

مدتیه که یه دوره چهل روزه رو شروع کردم، احساس میکنم ارتباطم با خدا برام قابل درک تر و محسوس تر از قبل شده و دنبال نشونه هام! 

یه روزایی حالم اینقدر خوبه که حس میکنم دست نیرویی ماورایی در کار بوده واقعا، به وقتایی یه موانعی جلوم قرار میگیره که کارایی که تاثیر منفی تو روحم داره رو انجام ندم، نمیخوام اسمشو بذارم گناه چون خیلی وقته گناهو از دایره واژگانم حذف کردم! 

دیروز چهارشنبه بود، کلاس داشتیم، بازم دنبال نشونه بودم، حتی قبلش تو حس و حال کلاس نبودم و با خودم گفتم نرم کلاس رو، اما نزدیک ساعتش که شد دیدم آمادم، هر چند با بی حوصلگی بخاطر بیخوابی و حال دَون دیروزم، اما رفتم و خب آره، همونطور که فکر میکردم، انتظار داشتم یا دنبالش بودم، پیامم رو گرفتم! یا جواب سوالامو!

شب داشتم به حرفای استاد فکر میکردم، استاد میگفت عارف هیچوقت غمگین نمیشه و هیچ چیز نمیتونه خوشحالیی و شادیش رو از بین ببره، چون میدونه همه چیز خیره، حتی اگه به تعبیر ما شر باشه، میدونه که به نفعشه و یا نتیجش خیر میشه و یا باعث رشدش میشه!

به دیروزش فکر کردم، سه شنبه که خیلی خوشحال بودم و میدیدم هیچ چیزی نمیتونه خوشحالیمو از بین ببره، به اینکه این روزا منم خیلی راحت تر با مسائل کنار میام، راحت تر میپذیرم که خیره همه چی! بعد به دوسه سال پیش فکر کردم، به این چه رنجی کشیدم وقتی تصمیم گرفتم سین دیگه نباشه توی زندگیم، یه توییت گذاشتم و نوشتم که اون تصمیم باعث شد روز و شبم بشه گریه و هر لحظه بغض باهام باشه، نوشتم که جون دادم و پوست انداختم و این رو هم نوشتم که بعدش تو مسیری قرار گرفتم که درک شادی رو تجربه کردم که اِند همه شادیا و خوشحالیای دنیاست!

دلم میخواست برای سین بفرستمش، دلم میخواست بدونه، هم اینو که چقدر روزای سختی داشتم اون روزا و هم اینکه تو ادامه راه خدا چجوری دستمو گرفت، دستمو گرفت؟ خودم رو در آغوش کشید!

طبیعیتا نفرستادم، حالا دیگه میلیون ها سال نوری فاصله افتاده بینمون، اما صبح بیدار شدم و دیدم برای اولین بار یه توییتم رو لایک کرده و خودش دیدتش!

این روزام خیلی زیبان! الان بغض کردم از فکر کردن بهشون! از عشق، عشقم به جهان، به زیباییش، عشقم به عشق، به استاد، به اینکه اینو حس میکنم که خدا حواسش بهم هست!

 

خوابم گرفته بود

سر دردم و تنهاییم رو فراموش کرده بودم، 

زهرا بیدارم و دوباره گریم گرفت! 

چقدر تنهایی جامع و کلی هست، چرا اسکیموها برای برف کلی لغت دارند و عرب ها برای شتر، اما من هنوز همین کلمه رو برای تنهایی دارم؟ 

اگر من نقشی در ساخت زبان داشتم، ده ها لغت برای تنهایی میساختم! 

گاهی یه طوری احساس تنهایی میکنم که نمیدونم چیکار باید بکنم، کجا باید برم، با کی باید صحبت بکنم! 

همش دنبال یه چیزی میگردم، دنبال یه کسی، همش حس میکنم یه چیزی کمه، باید یه کاری بکنم که نمیدونم چی، منتظرش چیزیم که نمیدونم چیه اما نمیتونم دست از انتظار بردارم وب رم به کارای دیگم برسم! 

 

رویا

از رویاهام در مورد ازدواج یا حتی همزیستی اینه که علاوه بر اینکه تعدادی کتاب مورد علاقمون دوتا بشه تو کتابخونه، اون کلی کتاب که من دوست دارم و ندارمشونو داشته باشه😍👌
اینکه اولین باری که سوار ماشینش میشم، یا حتی پلی لیست آهنگای گوشیشو چک میکنم، یه مجموعه خوب از نامجو داشته باشه و چندتا از بهترین های شاهین نجفی

برام خیلی جذابه که اهل علم باشه و اصلا فتیش فلسفه دارم! 

 

دنیا بدون عشق!

از وقتی خودم رو شناختم، همیشه کسی رو داشتم برای دوست داشتن! 

از 13 سالگی ،دو سال یه کسی رو دوست داشتم بدون اینکه بخوام باهاش دوست باشم یا حتی فکر ازدواج باهاش تو سرم باشه، احساساتی بودم اما عاقل! میدونستم اون سن حتی برا فکر ازدواج و رابطه هم زوده، اما براش مینوشتم، زیاد، آرزوم بود اینکه باهاش حرف بزنم، آرزوم بود که یه روز با یه نفر اتفاقی چت کنم و بفهمم اون سمت مکالمه اونه! حتی این آرزو رو شب لیله الرغایب هم توی دفتر خاطراتم نوشتم!

بعد از اون، 14، 15سالم بود که میم زو دیدم، به هم اس ام اس میدادیم و دیدمش و یه شب ازم پرسید تو عاشق من شدی؟ گفتم دوستت دارم ولی مثل یه عمو! عموی جوون نداشته ای که همیشه یه جورایی آرزوشو داشتم! اما 6 سال دوسش داشتم، براش مینوشتم بازم، آرزو و رویای ازدواج و بودن باهاش رو داشتم اما بازم میدونستم هنوز زوده و اصلا وقتش نیست! اونم باهام مهربون بود، میگفت دوستت دارم اما اختلاف سنیمون خیلی زیاده! حتی یه بار خیال کردم درای خوشبختی دنیا به روم باز شده و اونی که برام نوشته دوستت دارم، میم عه، شایدم بود، نمیدونم، سال دوم دانشگاه دیدمش، از قبل یه حسی بهم میگفت میبینمش، نگاهش رو یادم مونده هنوز، زیبا نگاهم میکرد! اما انگار هیچ حرفی برای هم نداشتیم! غریبه بودیم و دیدنش باعث شد شروع کنم به دیگه دوست نداشتنش و رها کردنش!

بعد دیدم وسط یه حس عمیق به سین ام، عجیب غریب تر از هر دوست داشتنی بود که تا اون موقع تجربه کرده بودم، بیست سالم بود و اگه اون دوست داشتن 10قسمت داشت، 8قسمتش رنج بود، یک و نیم قسمتش لذت اون عشق عمیق و نیم قسمتش لذت حرف زدن و حسای مثبت گرفتن از سمت کسی که اون اندازه دوستش داشتم! شاید فوقش دو سه سال طول کشید همه ی اون ماجرا، اما فکر میکردم نیمه گمشده که نه، خود منه! و من خود اونم!

خیلی سریع، وقتی تصمیم گرفتم ماجرای سین رو کاملا تموم کنم و فکر میکردم دیگه هرگز هیچ کسی رو نمیتونم دوست داشته باشم ادم جدیدی رو ملاقات کردم و فهمیدم هنوز دوست داشتن فرصت و عمرش تموم نشده! عمر حرف زدنمون با هم دو هفته بود، اما درس های بزرگی برام داشت، پای خدا درمیون بود، شاید همیشه هست، اما اینبار برام مشهود بود :)

تو اون ماجرا خوشبختی و بدبختی رو دیدم، بعدش پشت صحنه ماجرارو دنیا نشونم داد و فهمیدم واقعیت ماجرا برعکس بوده خوشبختی و بدبختیش! این باعث شد توکلم و اعتمادم به اینکه مواظبم هست خیلی بیشتر بشه!

من بعد سین دیگه عاشق نشدم، دیگه کسی رو جدی و مصمم مثل اون سه نفر دوست نداشتم، شاید از دو سه نفر خوشم اومد، اما راحت با دیدن عیباشون یا مشکلاتی که داشتن برام تموم شدن و بی اهمیت!

حالا بزرگ شدم، 4ماه دیگه 25سالم میشه و این روزها دیگه هیچ کسی رو هیچ جای دلم و زندگیم نداره، هیچ آینده ای با هیچکدوم از آدم هایی که میشناسم نمیتونم تصور کنم برای خودم! 

و این زیباست، حس رهایی بهم میده و سبکی!

امروز تو خونه و خانواده گفتم هر روز مصمم تر میشم که قصد ازدواج ندارم و هر روز خوشحال تر میشم که این تصمیم رو گرفتم! 

در واقع یه سمت ماجرا ناامیدی هست، ناامید میشم که بازهم کسی رو دوست داشته باشم و بتونم یه حس و عشق دو طرفه رو تجربه کنم، اما وقتی این ناامیدی همراه با حسرت و افسوس نیست خوشحال میشم! 

زندگی قابل پیش بینی نیست و عشق هم مثل مرگ، هر لحظه ممکنه رخ بده، حتی وقتی فکرش رو هم نمیکنی در یک لحظه! 

اما مرگ یک قطعیته و عشق نیست! 

این نوشته رو شروع کردم تا همین حرف ساده رو بنویسم که من عادت ندارم بی عشق زندگی کنم، عادت ندارم هیچکسی رو توی دل و رویاهام نداشته باشم، اما این روزا دارم تجربش میکنم و خب جالبه! طعم ملسی داره، ترش و شیرین :

هدیش رسید دستش!

اولش متعجب و مبهوت بود و نمیدونست چی بگه و چیکار کنه!

بعدش هی ذوقش بیشتر بروز پیدا میکرد و بیشتر بروزش میداد و منم بیشتر ذوق میکردم

نمیدونم چرا دیگه دستم به نوشتن نمیره مث قبل، 

انگار ذهنم خالی میشه از هرچیزی که بشه نوشت! 

یا کلی افکار مختلف به هم گره میخورن که نمیشه راحت بازشون کرد و نوشت :(