دنیا بدون عشق!
از وقتی خودم رو شناختم، همیشه کسی رو داشتم برای دوست داشتن!
از 13 سالگی ،دو سال یه کسی رو دوست داشتم بدون اینکه بخوام باهاش دوست باشم یا حتی فکر ازدواج باهاش تو سرم باشه، احساساتی بودم اما عاقل! میدونستم اون سن حتی برا فکر ازدواج و رابطه هم زوده، اما براش مینوشتم، زیاد، آرزوم بود اینکه باهاش حرف بزنم، آرزوم بود که یه روز با یه نفر اتفاقی چت کنم و بفهمم اون سمت مکالمه اونه! حتی این آرزو رو شب لیله الرغایب هم توی دفتر خاطراتم نوشتم!
بعد از اون، 14، 15سالم بود که میم زو دیدم، به هم اس ام اس میدادیم و دیدمش و یه شب ازم پرسید تو عاشق من شدی؟ گفتم دوستت دارم ولی مثل یه عمو! عموی جوون نداشته ای که همیشه یه جورایی آرزوشو داشتم! اما 6 سال دوسش داشتم، براش مینوشتم بازم، آرزو و رویای ازدواج و بودن باهاش رو داشتم اما بازم میدونستم هنوز زوده و اصلا وقتش نیست! اونم باهام مهربون بود، میگفت دوستت دارم اما اختلاف سنیمون خیلی زیاده! حتی یه بار خیال کردم درای خوشبختی دنیا به روم باز شده و اونی که برام نوشته دوستت دارم، میم عه، شایدم بود، نمیدونم، سال دوم دانشگاه دیدمش، از قبل یه حسی بهم میگفت میبینمش، نگاهش رو یادم مونده هنوز، زیبا نگاهم میکرد! اما انگار هیچ حرفی برای هم نداشتیم! غریبه بودیم و دیدنش باعث شد شروع کنم به دیگه دوست نداشتنش و رها کردنش!
بعد دیدم وسط یه حس عمیق به سین ام، عجیب غریب تر از هر دوست داشتنی بود که تا اون موقع تجربه کرده بودم، بیست سالم بود و اگه اون دوست داشتن 10قسمت داشت، 8قسمتش رنج بود، یک و نیم قسمتش لذت اون عشق عمیق و نیم قسمتش لذت حرف زدن و حسای مثبت گرفتن از سمت کسی که اون اندازه دوستش داشتم! شاید فوقش دو سه سال طول کشید همه ی اون ماجرا، اما فکر میکردم نیمه گمشده که نه، خود منه! و من خود اونم!
خیلی سریع، وقتی تصمیم گرفتم ماجرای سین رو کاملا تموم کنم و فکر میکردم دیگه هرگز هیچ کسی رو نمیتونم دوست داشته باشم ادم جدیدی رو ملاقات کردم و فهمیدم هنوز دوست داشتن فرصت و عمرش تموم نشده! عمر حرف زدنمون با هم دو هفته بود، اما درس های بزرگی برام داشت، پای خدا درمیون بود، شاید همیشه هست، اما اینبار برام مشهود بود :)
تو اون ماجرا خوشبختی و بدبختی رو دیدم، بعدش پشت صحنه ماجرارو دنیا نشونم داد و فهمیدم واقعیت ماجرا برعکس بوده خوشبختی و بدبختیش! این باعث شد توکلم و اعتمادم به اینکه مواظبم هست خیلی بیشتر بشه!
من بعد سین دیگه عاشق نشدم، دیگه کسی رو جدی و مصمم مثل اون سه نفر دوست نداشتم، شاید از دو سه نفر خوشم اومد، اما راحت با دیدن عیباشون یا مشکلاتی که داشتن برام تموم شدن و بی اهمیت!
حالا بزرگ شدم، 4ماه دیگه 25سالم میشه و این روزها دیگه هیچ کسی رو هیچ جای دلم و زندگیم نداره، هیچ آینده ای با هیچکدوم از آدم هایی که میشناسم نمیتونم تصور کنم برای خودم!
و این زیباست، حس رهایی بهم میده و سبکی!
امروز تو خونه و خانواده گفتم هر روز مصمم تر میشم که قصد ازدواج ندارم و هر روز خوشحال تر میشم که این تصمیم رو گرفتم!
در واقع یه سمت ماجرا ناامیدی هست، ناامید میشم که بازهم کسی رو دوست داشته باشم و بتونم یه حس و عشق دو طرفه رو تجربه کنم، اما وقتی این ناامیدی همراه با حسرت و افسوس نیست خوشحال میشم!
زندگی قابل پیش بینی نیست و عشق هم مثل مرگ، هر لحظه ممکنه رخ بده، حتی وقتی فکرش رو هم نمیکنی در یک لحظه!
اما مرگ یک قطعیته و عشق نیست!
این نوشته رو شروع کردم تا همین حرف ساده رو بنویسم که من عادت ندارم بی عشق زندگی کنم، عادت ندارم هیچکسی رو توی دل و رویاهام نداشته باشم، اما این روزا دارم تجربش میکنم و خب جالبه! طعم ملسی داره، ترش و شیرین :