دیوانه تر شدم

سین رو دیدم و از وقتی دیدمش، قفلی زدم روی این آهنگ همای پرواز

گفتم ببینمت تا بی قراری از جانم به در رود

هم بی قرار و هم شوریده سر شدم، دیوانه تر شدم... 

البته اگه بخوام کاملا صادق باشم، نه قبلش و نه بعد از دیدنش، آشوب و شوردگی نداشتم و همش آرامش و حس خوب و اطمینان بود

اما فهمیدم حتی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم به هم شبیهیم...

و بعد از دیدنش، دوباره هیچکس اصلا به چشمم نمیومد!

اما دلم می‌خواد تموم بشه این تنهایی، به محبت و عشق نیاز دارم و یه احساس دو طرفه

امیدوارم همه چیز به بهترین نحو ممکن برای هممون رخ بده و عشق و شادی نسیب همه آدم‌های دنیا بشه... 

کمی وقت دارم برای نوشتن، 

با مریم حرف زدم و همه حال خوب و حس خوبم از بین رفت

با رامش حرف زدم و گفت حالا تو بکش عقب و دیگه بهش پیام نده و قرار ملاقات نذار

دیشب سعید رو دیدم، دفتر بودم و دوساعت دیرتر از قرارمون رسید، و تموم مدت به خودم میگفتم صبر کن، این آخرین باره که میبینیش... 

اما موقع خداحافظی گفت بازم میبینیم همو و آخرشب که بهش گفتم من فکر کردم این اخرین باره، گفت دلم نیومد... 

باید برگردم به زندگی عادیم و ای کاش تموم میشد

اما این تموم نشدنش هم نویدبخش هست و من باید بیشتر صبر بکنم.... 

شاید نیاز به زمان داره

خستم البته

نیاز دارم به عشق و توجه و محبت.... 

می‌دونم به زودی میاد سمتم

امیدوارم روزهای زیبایی که همیشه منتظرشون بودم، به هر نحوی، بیان سمتم

احساس می‌کنم خیلی نزدیکم به دیدن سین، 

نمیدونم قراره بهش چی بگم، 

گاهی فکر می‌کنم با لبخند و روی خوش وقتی زمان دوستانه خوبی رو با هم گذروندیم ازش بخوام دیگه هیچوقت نیاد سمت من، هر چقدر سال که گذشت

گاهی فکر می‌کنم بگم میخواهی برو، میخواهی بمان، رفتن تو دل انگیز تر از آمدن دیگری است

و گاهی هم فکر می‌کنم از این فرصت استفاده کنم تا سنگامونو وا بکنیم و ببینم ته دلش حسی داره بهم؟ راهی داره که بمونه و نره؟ 

قلبم خیلی روشنه و ذره هم ترس و ناامیدی ندارم

هیچ تصوری ندارم که چی میشه 

امیدوارم همه چی برای همه به خوبی و خوشی پیش بره... 

چه دنیای عجیبیه!

زندگیم اینطوری شده که یه نفر اونقدر بهم بی توجهی می‌کنه که گریم می‌گیره، 

بعد چند نفر اونقدر بهم توجه می‌کنن که خندم می‌گیره و حتی معذب میشم! 

مث روزایی که میم میومد توی گروه و پیامای منو ریپلای میزد و میرفت، این روزا هم م.ح میاد توی گروه و جواب پیامای منو میده یا منو تشویق می‌کنه و میره و حتی پیامایی که منشنش کردن رو هم جواب نمیده! و من یکمی معذب می‌شم واقعا

هم چیزیه که واقعا بهش نیاز دارم توی این روزایی که سین داره با بی توجهی و سردیش آزارم میده و هم اونقدر بار ذهنی و عاطفی زندگیم سنگین هست که نمیتونم حتی بهش فکر کنم!

کاش خدا کمکم می‌کرد، من واقعا اذیتم این روزا!