کمی وقت دارم برای نوشتن، 

با مریم حرف زدم و همه حال خوب و حس خوبم از بین رفت

با رامش حرف زدم و گفت حالا تو بکش عقب و دیگه بهش پیام نده و قرار ملاقات نذار

دیشب سعید رو دیدم، دفتر بودم و دوساعت دیرتر از قرارمون رسید، و تموم مدت به خودم میگفتم صبر کن، این آخرین باره که میبینیش... 

اما موقع خداحافظی گفت بازم میبینیم همو و آخرشب که بهش گفتم من فکر کردم این اخرین باره، گفت دلم نیومد... 

باید برگردم به زندگی عادیم و ای کاش تموم میشد

اما این تموم نشدنش هم نویدبخش هست و من باید بیشتر صبر بکنم.... 

شاید نیاز به زمان داره

خستم البته

نیاز دارم به عشق و توجه و محبت.... 

می‌دونم به زودی میاد سمتم

امیدوارم روزهای زیبایی که همیشه منتظرشون بودم، به هر نحوی، بیان سمتم