عزیزم، امشب از سر شب شروع کردم به آشپزی که بتونم برم بدوئم، 

هدفنم رو هم که از صبح زدم به شارژ که شب خوب شارژ داشته باشه،

اما تا شام اماده شد و شام خوردیم و اومدم اماده شدم که برم، لباس پوشیدم و حتی موهامو شونه کردم که دیدم ساعت از ده گذشته و دیگه دیره برای تنها رفتن

با خودم فکر کردم اگه بودی با هم میرفتیم و من از تنهایی و شب و ادما نمیترسیدم!

این شبا بخاطر محدودیت ها خلوت تر میشه خیابونا و واقعا ترسناک تر از حالت های عادیه... 

شاید حتی اگه نمیتونستی بیای باهام، تشویقم میکردی که نترسم و برم خودم تنهایی! 

 

روزای خوبی پیش رومونه :)

آئورلیانو، جانم کمی خسته شده ازینکه گویی هیچ دستاوردی در این زندگی نداشته ام!

فکر میکنم کمی به خودم سخت میگیرم گاهی، زیر و رو میکنم رویاهایم را، ارزش‌هایم را و بعد میبینم فاصله ی آنچه که هستم و آنچه که میخواهم باشم، واقعا فاصله‌ی سالها کارسخت و  تلاش با تمرکز است! 

البته رامش از قول استاد هر دفعه یادآوری میکند که در مسیر درستی هستم و هر بار که از خودم دلگیر میشوم، دلخوری ام را با همین خیال تسکین می‌دم که در مسیر خوب و درستی هستم! 

حالا باز آموزه‌های جدیدم مدام تکرار میکنند که این چه مضخرفیست که خودت را بخواهی با استانداردهای خارجی و دستاوردهای فانی بسنجی، جایزه نوبل، پول، مدرک، همه اینها اصلا ارزشی ندارند در نهایتا و حقیقت دنیا! 

به هر حال فکر میکنم انسان در طول زندگی مشغول ساختن پل‌هاییست بین زندگی حقیقی و زندگی ایده آلش که این پل در نقطه ای از بزرگسالی کامل میشود و سطح جدیدی از پختگی و صلح هم از همانجا آغاز میشود!

حالا زندگی ایده‌آل من، با آرامش و عشق تلاش کردن است و به طرز خستگی ناپذیری در حرکت بودن، به سمت علم و آگاهی و موفقیت و رشد و توسعه! 

اما در زندگی واقعی گاهی ترجیح میدهم به جای مطالعه کتاب های خوب، توییت های احمقانه بخوانم، گاهی به جای فعالیت و ورزش، فقط کز میکنم یک گوشه و هیچ کاری نمیکنم، به جای روزی 5ساعت مطالعه آکادمیک، روزی 5ساعت از وقتم را با شبکه های اجتماعی تلف میکنم! 

به هرحال وجود همین ایده‌آل ها و آرزوها، دلیل حرکت ما و فاصله گرفتن از حقیقت نازیبای این جهانی است!

آئورلیانو حالم خوب است و با وجود این نارضایتی که ازآن نوشتم، عمیقا احساس میکنم که در نقطه خوبی از زندگی هستم، استادی که برای زندگی معنوی و عملی ام آرزویش  را داشتم را حالا سه سالی است که دارم، استاد تحصیلی ام فوق‌العاده است، دوست ها و همراهانی که برای طی این مسیرها دارم واقعا زیبا و دوست داشتنی هستند، و مهم تراز همه، حتی مثل قبل خشمگین و رنجیده نمیشوم از خودم و فکر میکنم یک تاسف کوچک کافی است و نباید فرصت‌ها را هدر داد برای تاسف و ناراحتی از اشتباهات! 

اوضاع کاری روبه راه است، در واقع همه چیز روبه راه است، فقط نه به طرز ایده آل و فوق‌العاده ای. 

برای همه چیز باید بیشتر تلاش کرد و کی بوده که زندگی ازین باید مستثنی بوده باشد؟ زندگی همیشه همین است، همیشه باید بیشتر تلاش کرد و آگاهانه تر عمل کرد! 

برای یک شغل جدید اپلای کرده ام که کاملا جذاب و انعطاف پذیر است، و البته از آخرین باری که برایت نوشته ام، یک شغل فوق‌العاده جذاب را تجربه کردم برای 6ماه و به نظرم جذاب ترین شغل دنیا بود اما فقط 6ماه با مسیر شخصی من همراستا بود! 

آئورلیانو همه این روزها بینهایت سپاسگذارم از هستی و این حس فوق‌العاده است! 

دختر کوچولوی شما 6سالی هست که دارد برایتان مینویسد و احتمالا باید ببینید که دارد دختر شادتر و رهاتری میشود سال به سال و این وااقعا زیباست 

وقتی برای اولین بار عاشق شدم، فکر میکردم که رنج درون من متولد شده و تا آخرین لحظات عمرم درون من رشد می‌کند،

فکر میکردم من حالا یک زنم که عاشق شده، بعد زنی می‌شوم که تبدیل میشود به زنی که مسول یک زندگیست، بعد رنج‌های مادرانه آغاز میشود و این راه ادامه دارد تا بینهایت. 

باورکن همه ترسم این بود که رنج بکشم بی آنکه این رنج موجب رشدم باشد، 

اما آئرورلیانوی عزیز، حالا میبینم که من با آگاهی، از رنج‌های سنگینی رها شدم

فهمیدم که عشق رها کردن و آزاد کردن است، نه تعلق و وابستگی و ترس از دست دادن

فهمیدم که جهان بی نهایت است

فهمیدم که باید اعتمادکنم

یاد گرفتم که رها نشده ام و حالا باور کن حتی بخاطر صدای خوب استاد شهاب و حلوای خوشنزه خانوم گمنام هم خدارا شکر می‌کنم که اینقدر به من لطف داشته که مسیر زندگی ام را طوری تنظیم کرد که لذت و عمق حضور بین این آدم‌ها را هم تجربه کنم

آئورلیانو چیزهایی هست که در سر  دارم و فکر می‌کنم اصلا نباید راجع‌بهشان حتی برایت بنویسم، با هیچ کسی نباید صحبت کنم در موردشان و باید توی مغزم بمانند و ذره ذره پیش بروم. 

اما باور کن جذاب و ترسناکند :))

امیدوارم که توی سرنوشت من باشد که دختر جسور و شجاعی باشم که کارهای بزرگ می‌کند، من اگر 70سالگی هیچ کاری برای این دنیا نکرده باشم، پیرزن شادی، شاید نباشم :))

البته الان هم که شادم کاری برای این دنیا نکرده‌ام :)) شادی به این حرف‌ها نیست! این را هم توی همه این سالها یاد گرفتم :)

سعی می‌کنم بعد ازین بیشتر برایت بنویسم و خبرهای بهتری از عملکرد خودم برایت بیاورم :)

 

که همین دوست داشتن زیباست...

یه بازه چهل روزه به خودم زمان دادم که هر چقدر میخوام به سین پیام بدم و بهش محبت بکنم و احساسم رو بروز بدم

حالا اینطور نیست که هر روز بهش پیام بدم و باهاش حرف بزنم، مثلا سه چهاربار تو این 4هفته خیلی مختصر  و پراکنده باهاش صحبت کردم، اما از حالش باخبرم، 

تا حدودی میدونم کجاست، چیکار میکنه و قدم بعدیش چیه! 

دلم میخواد باهاش حسابی صحبت کنم

دلم میخواد قبل از رفتنش هزاربار ببینمش

براش دوتا نقاشی کشیدم، یه کیف پول چرم سفارش دادم و یه پیکسل کوچولو

دلم میخواد بتونم حضوری ببینمش تا براش گل هم بگیرم، اما اگه مجبور بشم براش پست هم بکنمش، براش یه نامه می‌نویسم و با گل عروس خشک تزیینش میکنم و میفرستمش

در هر صورت دوست دارم همه هدیه هاش آماده بشه تا با ذوق و اشتیاق همشو آماده کنم و یه پکیج زیبا بشن

این روز ها حالم خوبه و قلبم آرومه

همیشه حالم کنارش خوبه، همیشه ق لبم کنارش ارومه

اما 4،5 سال پیش همیشه ترس رفتنش و از دست دادنش باهام بود، ترسی که این روزا به ندرت تجربش می‌کنم و اغلب با فکر کردن به رفتنش یا به موندنش، قلبم آروم و روشن میمونه

می‌دونم که این اتفاقات زیبا، دلیلی داشتن، می‌دونم که دارم کاری رو می‌کنم که کار درست هست و می‌دونم که نتیجه همه این زیبایی ها زیباست، 

قصه ای که توی این سالها برای من اتفاق افتاده قصه ی زیبا و خاصی بوده، اما من قهرمان داستان نبودم، شخصیت اصلی بودم که هیچ کار قهرمانانه ای نمی‌کنه، منفعلانه عاشقته و در خفا و تنهایی عاشقی می‌کنه، اشک میریزه و شعر می‌خونه!

و این روز ها که این سکوت رو شکستم، و این راز رو بر ملا کردم، فکر می‌کنم کمی زیباتر شدم! 

دلم میخواد براش یه کتاب بنویسم از همه نامه هام و نوشته هام بهش توی همه این سالها

و شاید این کار رو هم کردم و این پکیج رو هم به همراه بقیه هدیه هاش براش گذاشتم توی اون جعبه! 💓❤️

بی توجه به نتیجه، بی توجه به متقابل بودن یا نبودن این احساس، بی توجه به هر چه محدود می‌تونه بکنه این احساس رو، دوستش دارم، و این احساس زندگی من رو زیباتر می‌کنه... 

که هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیدست هنوز...

الان باهات خداحافظی کردم تا آماده بشم و برم سر کار، 

اما اشکام دارن میریزن و میخوام برات بنویسم

شاید یه روزی آدرس اینجا رو برات فرستادم تا این روزا رو بخونی و بدونی

نمیدونم اشکام بخاطر اینه که داری میری، یا بخاطر اینکه گفتی دو سال سختی داشتی، یا مثل همیشه بخاطر دوست داشتنت! 

برات آرزو میکنم هر جای دنیا که باشی، شاد و خوشحال و موفق باشی، از عمق قلبم

و فکر میکنم، هیچکس توی دنیا تورو اندازه من دوست نخواهد داشت هیچوقت

و یه بخشی از من میخواد این رو ازت پنهان کنه

بذار بین حرفام بهت بگم، دوستت دارم

حتی اگه نا مربوط هست به خط قبل، دوستت دارم

دوستت دارم و دلم میخواد این رو هزار بار برات بنویسم

میخوام ازت پنهانش کنم تا وقتی با کس دیگه ای زندگی میکردم فکر نکنی این زن عشق من رو در قلبش داره اما داره با یه نفر دیگه زندگی میکنه،

دوستت دارم

اما میخوام بدونی توی هر شرایط سختی که قلبی برای خوشحالیت دعا میکنه

من به خودم خیلی زمان دادم تا دیگه اینطور دوستت نداشته باشم

ای کاش ببینمت... 

ای کاش آخرین روزهای بودنت اینجا رو میتونستم خیلی بیشتر ببینمت،

ای کاش اینقدر دور نبودی

دوستت دارم

ای کاش من تهران بودم و میتونستم حداقل هفته ای یکبار ببینمت

گریم بند نمیاد و چشمام قرمز شدن و فکر میکنم این لحظه های زندگیم رو هرگز فراموش نمیکنم

سعید چیزی باید باشه توی دنیا که این خواب ها رو این روزا میبینم

سعید باید چیزی پشت این اتفاقات باشه

عشق

دوستت دارم.... 

هر صبح چو برخیزم اول تو به یاد آیی...

یه ماه و نیمه که دیگه اون آدم سابق نشدم! 

از وقتی دوباره دیدمش، از وقتی اول اومد توی ذهنم و بعد اومد توی دنیای واقعی! 

چهل روزه که هر روز بهش فکر میکنم و ازین چهل روز، اقلا بیست روز گریه کردم و رنج کشیدم... 

اما دوسش دارم

حسین بهم گفت برو بهش بگو دیگه نیاد سمتت، گفت اگه خودت نمیری من میرم و بهش میگم یا بیا و باش، یا برو و دیگه هیچوقت نیا

بهش گفتم خودم میرم اما نمیرم! 

دو ساله تو این فکرم که برم ببینمش و باهاش صحبت کنم، شاید خیالش بره از سرم و اونقدر نرفتم تا خودش اومد

خوابشو میبینم و تا یه هفته به هم میریزم، 

خودشو میبینم و تا دو ماه به هم میریزم

اما در ظاهر طوری وانمود میکنم انگار یه آدم عادیه مثل همه ی آدمای این دنیا

کسی که توی دنیای من مثل هیچکس نیست 

به زینب میگفتم من پذیرفتم که دیگه هیچکسی رو اینطوری دوست نخواهم داشت

و دلبستگی عاقلانه رو باید جایگزین بکنم

معجزه میتونه این باشه که برگرده

و بمونه

معجزه زندگی من میتونه بودن با کسی باشه که عشقش یکی از عمیق ترین تجربیات زندگیم بود

و اگر هم نه، من اعتراضی ندارم

من ابراهیم نیستم که اتش بهم گلستان بشه یا یعقوب یا زلیخا

من یه آدم معمولیم ام توی دنیای پسا نئولیبرال که عشق سیال شده و احساسات درونی ادم ها رو روابط خارجی و اتفاقات بیرونی تعریف میکنه، 

تعریف عشق شده رابطه ای که با دلایل منطقی شروع میشه و با دلایل منطقی تموم میشه و بعد از ندت کوتاهی رابطه بعدی و عشق بعدیی و معشوق بعدی! 

و من توی این دنیا، با عشقی که سیال نیست و به آدم دیگه ای منتقل نشده، گرچه دوست داشتن ادم های زیادی رو تجربه کردم و نمیخوام با انکارش غیر واقعی و قصه گونه به نظر برسم، کسی هستم که حتی سرزنش میشه، کسی که فهمیده نمیشه و من چقدر خسته میشم و غریبه با آدم هایی که توانایی فهم این حس و تجربه رو ندارن!

روابط آوم ها ماشینی شده، کاری، منفعت طلبانه آمیخته با کمی هیجان هورمونی و احساسی، 

جدول مزایا و معایب از تکنیک های حل تمام مسائل این دنیاست و چه دنیای تباهی ساخته بشر برای خودش! 

دلم به بوي تو آغشته است

سپيده دمان

کلمات سرگردان برمي خيزند

و خواب آلوده دهان مرا مي جويند

تا از تو سخن بگويم .

 

کجاي جهان رفته اي ؟

نشان قدمهايت

چون دان پرندگان

همه سويي ريخته است .

 

باز نمي گردي ، مي دانم

و شعر

چون گنجشک بخارآلودي

بر بام زمستاني

به پاره يخي

بدل خواهد شد .

 

شمس لنگرودي 

امروز عصر اونفدر حالم خوب بود و آروم بودم که انگار اومدی و میخوای بمونی... 

 

 

با اشک...

همیشه خواستم قوی و توانمند مسولیت زندگیم و اتفاقات و تصمیماتم رو به عهده بگیرم، اما امروز این از ذهنم گذشت که ای کاش نه تنها اخیرا، که حتی هرگز، هرگز نمیدیدمت!

رنج حسی که باید تنهایی به دوش بکشم، حس ضعف از ناتوانی در رها کردنش و حس کافی نبودن زندگی رو برام سخت میکنه! 

فال نیک

خواب دیدم مامانم میگه شب خانواده اقای فلانی قراره بیان خونمون برات خاستگاری!

یعنی خانواده سین!

بعد سین رو میدیدم، سعی میکردم عادی رفتار کنم، طوری که انگار چیزی نشده و چیزی نمیدونم، توی تبلتش بهم یه چیزی نشون میداد و گرچه هر دو ایستاده بودیم توی یه حیاط و فضای باز اما من همونطور که تبلتو نگاه میکردم خودمو میکشوندم سمت بغلش و سرمو میذاشتم رو سینش

بعد چون میدونستم این کارم طبیعی نیست، در کسری از ثانیه دوباره سرمو بر میداشتم و باز سعی میکردم عادی جلوه کنم

موهام سفید شده بود کاملا، سفید و خاکستری و فکر میکردم وقتی بیان از دیدن این موها تعجب میکنن حتما

خونمون شلوغ بود و نهمون داشتیم انگار، 

شب شد و دیگه منتظرشون بودیم

بین شلوغی و صدا یکی گفت زنگ زدن و گفتن امشب نمیایم و یه وقت دیگه میایم، اخه شاید امشب بخواین برین زاهدان! 

و ما فکر میکردیم مهمونامون میخوان برن زاهدان نه خودمون، 

تعجب کردیم اما ناراحت هم نشد هیچکس چون شرایط واقعا شلوغ و اشفته بود! 

از خواب که بیدار شدم حس خوبی داشتم، با همون حس و حال باقی مونده از خوابم فال حافظ گرفتم و این شعر اومد واسه فالم:

 

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد

 

ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال

ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

 

ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف

سر و دستار نداند که کدام اندازد

 

زاهد خام که انکار می و جام کند

پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

 

روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز

دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

 

آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب

گرد خرگاه افق پرده شام اندازد

 

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

 

حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر

بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

 

تعبیر غزل شماره 150 حافظ در فال شما :

به زودی موفقیت شامل حال شما می شود به طوری که اطرافیان هم می توانند از آثار مثبت این پیروزی بهره مند شوند. افراد حسود و بد دل قصد سنگ انداختن جلوی پای شما را دارند. به آزار و اذیت آن ها توجه نکنید و به تلاش خودتان ادامه دهید و همه چیز را به خداوند بسپارید.

زندگی خوبی خواهید داشت. بیمارتان شفا پیدا می کند و نقل مکان و تغییر شغل در شرف رخ دادن است. به تازگی رنجش خاطری در خانواده ایجاد شده، از خانواده خود دلجویی کنید.

 

 

تعبیر فالم رو هم که نگاه کردم، تعبیر موی سفید اگاهی بود و تعبیر خاستگار تغییر مثبت توی زندگی و موفقیت شغلی :)

کاش یه روزی تعبیر بشه این فالام و این خوابام :) 

بر درخت زنده بی برگی چه غم!

دیروز تصمیم گرفتم دست از دعا کردن برای برگشتن سین بردارم! 

نمیخوام برگشتن کسی رو که خودش مشتاق من نیست و دوستم نداره و دیشب حس کردم این دعا کردن هام، نوعی حقارت عه! 

مطمئنا ادم های زیادی رو هنوزهم ملاقات میکنم، جذاب تر و زیبا ترر از سین و قصه ای رو میشه ساخت، جذاب تر و خارق العاده تر از داستان علاقم و حتی با جسارت میگم، عشقم به سین! 

مرا ترجیح بده!

کمی به تناقض و تنش های درونی برخوردم

با خودم گفتم این احساس ات و نوشتن ها و بها دادن به این احساس چیه دیگه؟ چرا داری به ادمی اهمیت میدی که یا تورو نخواسته یا مصمم و شجاع نبوده در دوست داشتنش؟ 

با خودم فکر کردم نباید ادمی که با صبوری دوستم داره رو در اولویت بعدی قرار بدم به کسی که سالها قبل باید تموم میشد! 

من کاری نمیکنم که خودم رو بخاطر کارم سرزنش کنم، اما افکار و احساسات رو هم در حوزه عمل میدونم! 

من به سین فکر میکنم، به یادش گریه میکنم و حتی اینجا براش مینویسم

نامه هایی که نه تنها خودش، که هیچ کس دیگه هم نمیخونه

اما فکر میکنم با خودم کنار اومدم

و در نهایت به خودم یه فرصت دارم

من نمیخوام خودم رو سرکوب کنم

منِ فعلی هنوز سین رو دوست داره، هنوز برای بودنش دعا میکنه و بودن کنارش رو آرزویی میدونه که باید براش دعا کنه، حتی اونقدر با پافشاری که اگه در سرنوشتش نبود، شانسش رو برای تغییر سرنوشتش امتحان کنه

نمیخوام لجباز باشم اما هیچ چیز بی دلیل نیست

اگه سین تو اون روزای حساس برگشت، اگه دوباره این افکار اومدن توی ذهن من و حتی مهرش اومد توی قلبم، 

من نمیخوام باهاش بجنگم! تصمیم میگیرم که به این جریان که بی اراده من ایجاد شده اجازه بدم تا اون هم مسیر خودش رو طی بکنه، شاید یک ماه بعد متوقف شد، اون همه برای همیشه

و شاید من رو به مسیری رسوند که من هم ترجیحش میدم!

این روزها داره رویاهام به واقعیت نزدیک میشه و این بهم جرات رویا ساختن میده!

این بار سین رو ارزو میکنم و از خدا بودنش رو میخوام، 

گرچه اینبار میدونم که زندگیم بدون اون سیاه نیست و روزهای روشن و درخشانی رو بدون اون هم زندگی کردم

گرچه میدونم بازهم عاشق میشم دو دوست داشتن ها و دوست داشته شدن های زیبایی رو هم توی این سالها حس کردم

میدونم که سین سول میت من و خود من نیست، و این احساسات بخاطر عمق دوست داشتن درونم ایجاد شدند زمانی

اما هنوز هم فکر میکنم میتونم به آخرین نیرویی که درونم هست برای خواستنش اجازه بدم تا تلاشش رو بکنه!

و بعد رهاش کنم

جنگیدن و سرکوب کردم رهایی نیست

و نمیخوام بجنگم و سرکوب کنم هیچ چیزی رو... 

مرا خود با تو سری در میان هست...

مدام تو ذهنم دوست دارم باهات حرف بزنم

مدام میخوام برم یه توییت بزنم، به امید اینکه شاید بخونیش

اما ذهنم باهات قهره، مث همه وقتایی که باهات قهر میکردم و تو هیچ با خبر نمیشدی

بعد میدیدم تو تقصیری نداری و باز اشتی میکردم، تو بی خبر از همه جا

بین ما قفل خورده به یه در فلزی بزرگ و خشن و سرد

چهارشنبه تصور میکردم وقتی ببینم جلوی همه میزنم زیر گریه، 

اما اونقدر خدا کمکم کرد و اروم شدم ته قلبم که هیچ نشونه ای از عجز و بی تابی درونم بروز ندادم

بهت فکر میکنم

با شعر سعدی

با شعر حافظ

با صدای نامجو

سعی میکنم رها بکنم 

و بپذیرم رفتن و نبودنت رو

ولی از خودم میپرسم پس چرا اومد؟ اونم حالا؟ اونم توی این شرایط؟ 

گاهی حرفا و حرکاتیت برام تداعی میشه که نشونه مهری در دلت میتونست باشه

مثل وقتی داشتم میومد تهران و اول ترم بود، بهم گفتی اول ترم وسائلت زیاده، اگه کمک خواستی بگو بیام حتما

مثل وقتی بهم گفتی men overstimate women's love, while women understimate men's love

مثل وقتایی که با خشم باهات دعوا میکردم که من برای تو یکی ام مث همه ی دخترایی که به چشمشون جذاب اومدی، و بهم میگفتی تو فرق میکنی

مثل وقتی که میگفتم عذرخواهیت بخاطر من نیست، بخاطر خودته که آهی دامن گیر زندگیت نشه، و میگفتی برای بقیه آره همینطوره، اما در مورد تو اینطوری نیست

من دوستت دارم 

بیا این قفلو بشکنیم، 

یا کلیدشو پیدا کنیم

این در غول پیکر و سرد و خشن عه، اما اگه ما بخوایم باز میشه

دارم اینا رو با اشک مینویسم برات

کی رو میشناسی که اینقدر عمیق دوستت داشته باشه؟ 

یادته وقتی دفاع کردی گفتی دو نفر بیشتر از همه خوشحال شدن و یکیش من بودم؟ در حالی که تازه دو سه ماه بعد ازین بود که گفتی دوستم نداری و منو نمیخوای و من بعدش از عمق جونم زار زدم و گریه کردم

من نمیگم کی تو رو اندازه من دوست داره، یا نمیگم من کی رو اندازه تو دوست دارم! 

من میگم کی دیگه تو دنیا، یه نفرو اینجوری دوست داره که من تورو؟ 

شاید کسی شبیه تو پیدا شود ولی

دیگر کسی شبیه من عاشق نمیشود! 

ای کاش به برگشتن ادامه بدی، و تعبیر فالم بشی که گفت

یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور

ای کاش درست بگه حافظ و حال دل غمدیدم به شود! 

باید به هر حال، ادامه بدم به تمرین! 

تمرین تسلیم و شاهد و ناظر بودن

تمرین رهایی و در حال زندگی کردن!

که ام که ام که نسوزم من

تو کیستی که نسوزانی

بهل که تا بشود ای دوست، هر آنچه قصد شدن دارن.... 

میخواهمت چنان که شب خسته خواب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

 

Let's not talk of love and chains, the things we can't untie

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا چو بیایی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

از : هوشنگ ابتهاج

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

دیشب دوباره دیدمش، بعد از 4سال

خودش اومده بود منو ببینه و من وقتی فهمیدم قراره بیاد، یه زلزله هفت ریشتری درونم رخ داد و خودم رو سرپا نگه داشتم و طوری رفتار کردم انگار حتی اون ادم رو خیلی هم نمیشناسم و به کارم ادامه دادم

یس خوندم و ته دلم رو با توکل قرص کردم

باهاش طبیعی و خوب برخورد کردم، مثل دوتا دوست قدیمی که بعد از سالها همو میبینن

و گفتم از دیدنت خوشحال شدم :)

مثل دوتا دوست خوب قدیمی، خداحافظی کردیم و جدا شدیم

و امروز کیک پختم، یکی از بهترین کیک های عمرم، به امید اینکه بیاد و کیک شکلاتی دوست داره :)

البته نیومد

میرم براش نقاشی بکشم، در حالی که میدونم حتی اون نقاشی رو نمیبینه هم هرگز

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

Last time that someone fell in love with me I came to you and talked with you and used my last opportunity, and then I cried to death from the deepest point of my heart

This time you weren’t around but I cried and then you appeared like a ghost when wanted, but there was no opportunity left anymore, since it was used 5 years ago!

I’m sure if I had, you had nothing new, maybe!

 Maybe you’ve told me give him a chance, take your time and everything will be settled

But I even feel the sense behind this words, I feel you tired of repetitive questions, repetitive coming backs, you wouldn’t send me that “happy returns” anymore, cuz it’s not happy and it can’t be

But I already think of your coming back and see myself crying in front of your eyes, I see myself wishing hugging you and you looking at me with shocked eyes

The dream of having you is too big to be real for me

So better for me to be rational and set my love on someone loving me, and enjoy the stability, comfort and security of being loved.

I will nourish the love and it will flourish and one day, maybe I find something bigger, deeper and better of what I felt about you

ای دل غمدیده حالت به شود، دل بد مکن

من به تو فکر کردم

تو به من نزدیک شدی

و من گریه کردم! 

از جنس گریه های سال 95

از جنس گریه های سر نمازهای اون سال، گریه های موقع اذان و گریه هایی که میرفتم یه گوشه کنج کور تنهایی که کسی اشکامو نبینه،

از جنس گریه هایی که دلیلشون فقط دوست داشتن عمیق تو بود، 

میتونست توی تاکسی جاری بشه، توی خونه و یا مث الان، موقع نوشتن! 

ترس توی قلبم جاشو داده به توکل

من تورو سالها پیش از دست دادم

سالها گریه کردم برای رفتنت

این گریه های سوگواری و غم نیست 

نزدیک تو بودن، خوابتو دیدنت و احساس کردنت به هر ذلیلی مثل اینا، یعقوب درونم رو هشیار میکنه و به زاری میکشونه! 

قبل ازینکه نزدیک بشی، قبل از یکشنبه حتی که از دور ببینمت، حافظ رو باز کردم و این شعر اومد که یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور

و تو برگشتی، نزدیکی، اما من هیچکس تو نیستمم، نه یعقوب تو ام و نه زلیخای تو و نه هیچکسی..

شاید وقتی این حال و هوا رو نداشته باشم این نوشته ها برام عجیب غریب باشن

ولی ترجیح دادم الان این حسا رو بنویسم و ثبشون کنم!

سعی میکنم فردیت خودم رو این بحران های عاطفی تحت تاثیر قرار نده و به کارام و بخش های مختلف زندگیم به خوبی برسم

و همه چیز رو بسپرم به خدا، زمان، روند طبیعیش و هر چیزی که گرچه کنترلش در دست من نیست، اما در نهایت راهی جز پذیرشش و رضایت بهش ندارم

بیرون نمیتوان کرد الا به روزگارا

دیشب خوابی دیدم که ساده بود، خیلی ساده اما الان از فکرش بغض کردم! 

سین یه عکس گذاشته بود از یه جنگل تو ایالتی که دوستاش الان هستن که نشون میداد اونم اونجاست و مهاجرت کرده رفته پیششون

و من تصمیم گرفتم عزمم رو جزم کنم و من هم اپلای کنم و برم به همون دانشگاه توی همون ایالت!

صبح از خواب بیدار شدم و همینطور بی دلیل رفتم تو کانتکت تلگرامم و واقعا برای اولین بار همینطور شماره ها و عکساشونو مرور کردم، وقتی رسید به اسم و عکس سین بی اختیار لبخند زدم و این دومین باریه که این اتفاق میفته! بین 300 نفر اسم و شماره و عکس، فقط همین یک نفر این واکنش ناخوداگاه رو در من ایجاد میکنه و این عحیبه برام!

شاید با نگاه کردن به عکسای خیلیا ٱگاهانه و با فکر کردن به اینکه چقدر خوب و دوست داشتنی هستن لبخند بزنم، اما این لبخند ناخوداگاه در کسری از ثانیه بلافاصله بعد از دیدن اسم و عکس این آدم، منحصر به فرده! 

دیشب موقع نقاشی کشیدن باهاش حرف میزدم، 

شاید چندتا از نامه هامو خونده باشه و یه سری حرفامو بهش گفته باشم، اما نمیدونه چقدر تا کجای جون من نفوذ پیدا کرده و خیلی حرفای نگفته مونده هنوزم براش!

 

پی نوشت: من توی خواب اونقدر دوستش داشتم که میخواستم همه دنیامو رها کنم و فقط بخاطر اون برم اونجا، جایی که اون هست! باورم نمیشه! هنوزم یه ذره ازون احساس دوست داشتن درونم هست! و منگم و گیج! 

هو المقصود

یه حرفایی هست که حس میکنم جاش اینجاست، چون مربوط به استاده، راهم و حتی کمی سین! 

مدتیه که یه دوره چهل روزه رو شروع کردم، احساس میکنم ارتباطم با خدا برام قابل درک تر و محسوس تر از قبل شده و دنبال نشونه هام! 

یه روزایی حالم اینقدر خوبه که حس میکنم دست نیرویی ماورایی در کار بوده واقعا، به وقتایی یه موانعی جلوم قرار میگیره که کارایی که تاثیر منفی تو روحم داره رو انجام ندم، نمیخوام اسمشو بذارم گناه چون خیلی وقته گناهو از دایره واژگانم حذف کردم! 

دیروز چهارشنبه بود، کلاس داشتیم، بازم دنبال نشونه بودم، حتی قبلش تو حس و حال کلاس نبودم و با خودم گفتم نرم کلاس رو، اما نزدیک ساعتش که شد دیدم آمادم، هر چند با بی حوصلگی بخاطر بیخوابی و حال دَون دیروزم، اما رفتم و خب آره، همونطور که فکر میکردم، انتظار داشتم یا دنبالش بودم، پیامم رو گرفتم! یا جواب سوالامو!

شب داشتم به حرفای استاد فکر میکردم، استاد میگفت عارف هیچوقت غمگین نمیشه و هیچ چیز نمیتونه خوشحالیی و شادیش رو از بین ببره، چون میدونه همه چیز خیره، حتی اگه به تعبیر ما شر باشه، میدونه که به نفعشه و یا نتیجش خیر میشه و یا باعث رشدش میشه!

به دیروزش فکر کردم، سه شنبه که خیلی خوشحال بودم و میدیدم هیچ چیزی نمیتونه خوشحالیمو از بین ببره، به اینکه این روزا منم خیلی راحت تر با مسائل کنار میام، راحت تر میپذیرم که خیره همه چی! بعد به دوسه سال پیش فکر کردم، به این چه رنجی کشیدم وقتی تصمیم گرفتم سین دیگه نباشه توی زندگیم، یه توییت گذاشتم و نوشتم که اون تصمیم باعث شد روز و شبم بشه گریه و هر لحظه بغض باهام باشه، نوشتم که جون دادم و پوست انداختم و این رو هم نوشتم که بعدش تو مسیری قرار گرفتم که درک شادی رو تجربه کردم که اِند همه شادیا و خوشحالیای دنیاست!

دلم میخواست برای سین بفرستمش، دلم میخواست بدونه، هم اینو که چقدر روزای سختی داشتم اون روزا و هم اینکه تو ادامه راه خدا چجوری دستمو گرفت، دستمو گرفت؟ خودم رو در آغوش کشید!

طبیعیتا نفرستادم، حالا دیگه میلیون ها سال نوری فاصله افتاده بینمون، اما صبح بیدار شدم و دیدم برای اولین بار یه توییتم رو لایک کرده و خودش دیدتش!

این روزام خیلی زیبان! الان بغض کردم از فکر کردن بهشون! از عشق، عشقم به جهان، به زیباییش، عشقم به عشق، به استاد، به اینکه اینو حس میکنم که خدا حواسش بهم هست!

 

به فرزندم،که غم را رها کند و در اغوش بگیرد شادی را

وقتی برات مینویسم که غمگینم،

بخاطر غم و رنجی که پدر و مادرم دارند بخاطر سنشون و نتایج سبک زندگی ای که داشتند به نوعی متحمل میشن،

و دغدغه بار موسولیتی که نسبت بهشون رو دوشمه و توی ذهنم

نمیدونم من این شانسو داشته باشم که بچم یا بچه هام من رو همونقدر دوست داشته باشن که من پدر و مادرم رو دوست دارم یا نه و نمیدونم این شیفتگی من براشون، قلبی که عمیق ترین نقطش در اختیارشون هست و همین بغضی که وقتی به دوست داشتنشون فکر میکنم چشمامو پر از اشک میکنه، تکرار شدنی هست در قلب فرد دیگه ای و اگه هست من اصلا به اندازه پدر و مادر خودم خوب و معصوم هستم که لیاقتش رو داشته باشم یانه؟

اما در هر حال، میخوام همین امروزبا خودم و تو قراردادی ببندم و تورو از رنجی رها بکنم که نسل مارو گرفتار خودش کرد

میخوام قبل از هرچیز بهت بگم شاد باش و سبک زندگی خودت رو داشته باش، سبک زندگی ای که فکر میکنی میتونه خوشبختت بکنه و به حرف های هیچ کسی هم در قبال مسولیت های اجتماعی و انسانیت گوش نکن، 

من بغض ها و رنج های زیادی رو توی این دنیا چشیدم و تجربه کردم، از بچگیم بیشتر از شادی و لذت خاطرات اون رنج ها و بغض ها رو با خودم دارم، وقتی بزرگ شدم یاد گرفتم که با سختی میتونم آدم قوی بشم و زندگی خوبی برای خودم بسازم که هنوز نمیدونم چقدر درسته این باورها، اما فکر میکنم توی دنیایی که من زندگی کردم هیچ کس از من انتظار نداشت شاد باشم، برای کسی مهم نبود که در قلب من درخشش شادی و امید هست یا گرد ماتم و رنج، دنیایی که من توش زندگی میکنم از من میخواست که دختر و انسان خوبی باشم!

روییاهای من حول محور خوب بودن و انسان بودن ساخته شدن، خودم رو وقتی خوشبخت و موفق میدیدم که توی نقش هایی که دارم موفق باشم، فرزند خوبی باشم، خواهر خوبی، همسر خوبی، دوست خوبی، مادر خوبی، زن شاغل خوبی، عضو مفیدی برای اجتماع!

توی هدف هایی که از 15،16 سالگی نوشتم همه اینها هست، اما هیچ اشاره به شادی و رضایت از زندگی خودم نکردم!

گرچه به عنوان یک دختر جوان زندگی شادی هم داشتم، اما این شادی و لذت بردن از زندگی همیشه اولویت آخر من بوده

دخترم، پسرم، از ابتدای این نامه من تماما بغض بودم و اشک و چیزی که منو به نوشتن این نامه کشوند این بود که خواستم شما رو از رنجی که خودم گرفتارش هستم نجات بدم!

اگه روزی من رو اونقدر دوست داشتی که بین خوشحال کردن من و رویای خودت مردد موندی، بی شک برو سراغ رویای خودت

وقتی با من باش که از بودن باهام لذت میبری! که حال دلت خوبه باهام، 

نمیدونم چطور میتونم از تو آدمی بسازم که رنج کمتری میبری در حالی که نمیخوام انسان لاابالی و خودخواهی هم باشی، در حالی که میخوام هم انسان باشی و هم خوشبخت و شاد!

اما امیدوارم راهش رو پیدا کنم :)

امیدوارم راهش رو پیدا کنی...

اما قراری که میخوام باهات ببندم اینه: راه ما، زندگی ما و سرنوشت ما از هم جداست...

امیدوارم با عشق به هم این رهایی رو تجربه کنیم، همونطور که من هم تجربه کردم البته!

شاید زندگی راه دیگه هم جلوی پامون گذاشت روزی 

شاید من بتونم اونقدر مادر شادی باشم براتون که شما هم شادی رو یاد بگیرین و از غم عبور کنید...

خوابشو دیدم، 

باباش بهم پیام داده بود و گفته بود اوضوع خوب میشه و سین میاد سمتم، فقط ازم خواسته بود قول بدم دیگه بعدش با پسرای دیگه نپلکم!

توی خواب منتظرش بودم، اما ازش هیچ خبری نشد

ناامید بودم و حس بدی داشتم

از خواب چی میمونه برای ما جز حسی که بهمون داده؟ 

با حس رنج انتظار و ناامیدی بیدار شدم

حس میکردم ته یه بن بست گیر کردم، نقطه ای که هیچ راه فراری ازش نیست

همه وجودم منو کشوند سمت دیوان حافظم. 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

 

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

 

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

میدونم چقدددر بی تفاوته به من و دنیای من،

امیدوارم این آخرین باری باشه که اینقدر دلتنگش میشم

و آخرین باری که خوابشو میبینم

فقط یه عشق بزرگتر میتونه منو نجات بده و امیدوارم اون به زودی اتفاق بیفته و حالمو بهتر کنه... 

من عمق روحم رو در دوست داشتنش پیدا کردم، در بغض هایی که فقط از فکر کردن به حجم بی انتهای دوست داشتنش گلومو میگرفت و اشکمو درمیاورد، در ترس عظیم از دست دادنش، در دیدن نگاهش تو چشمای خودم، در دیدن چهرش تو آینه آبی که بهش نگاه میکردم، با دوست داشتن اون، با نگران شدن برای خستگیش، بیخوابیش، برای غمش که میتونستم از دور بدون حتی حرف زدن باهاش احساسش کنم.

 

 

 

این روزا میبینم تغییر کرده، تو تموم سالهایی که میشناختمش که شاید 4 سالی بود هیچ عکس پروفایلی نداشت اما این اواخر عکس گذاشته و حتی عوضش کرده!

احساس میکنم داره رویه بهتر و روبه رشدی رو برای زندگیش در پیش میگیره و هم خوشحالم براش و هم ناراحتم که اینقدر ازش دورم و نمیتونم ببینم اینا رو

هنوزم گاهی حسرت میخورم که هیچوقت باهاش حضوری صحبت نکردم، که جراتشو نداشتم ازش بخوام یه روز بریم پارک ملت قدم بزنیم، دوتایی صحبت کنیم و از تو اون صفحه چت درایم!

گاهی حسرت میخورم که هیچوقت حتی دستاشو، حتی انگشتاشو لمس نکردم! 

من با فاصله سه چهارسال، دوبار دیدمش و ازش خوشم اومد و اگه این ضرب المثل و عقیده که چیزی که یکبار اتفاق میفته ممکنه دیگه تکرار نشه اما چیزی که دوبار اتفاق بیفته حتما بار سومی داره خرافه نباشه، دوباره جایی مسیر زندگیمون با هم تلاقی خواهد داشت و امیدوارم اون روز بتونم با جسارت بیشتری بهش نزدیک بشم! بتونم دستاشو بگیرم و کنارش، تنهایی راه برم و باهاش حرف بزنم! 

دو دستم رو به بازوش بگیرم، مثل همه زنهایی که اونقدر چسبیدنشون به پارتنرشون همیشه مسخره بود به نظرم، براش با شوق غذای خوشمزه بپزم !

5سال پیش همه توان من در شادکردنش و نزدیک شدن بهش همون بود فقط اما امیدوارم اگه دفعه سومی در کار باشه توانمند تر باشم :)

 

پی نوشت به تاریخ 21 اسفند 99: لبخند :) 

اینطور نیست که گاهی دلتنگش بشم، بلکه زندگی من سالهاست که شده غم و دلتنگی اون که غم و غصه های دیگه ای هم گاهی باهاش تداخل پیدا میکنند!

از لحظه ای که دوست داشتنش در وجود من شکل گرفت این غم آغاز شد، انگار از همون لحظه میدونستم هرگز نخواهم داشتش... 

دلتنگش ام، خیلی و اون حتی به من فکر هم نمیکنه

دلتنگشم و اون دلتنگ هر کس دیگه ای میتونه باشه 

ای لهیب غم آتشم مزن

خرمنم مسوز از شراره ها.... 

 

سیلی که مرا بلعید، سیلی که امان از تو

یه ساعتی هست که دارم گریه میکنم و دو روزی هست که یاد سین افتاده به جونم 

به عکس خودم نگاه میکنم و به یاد اون میفتم،

فکر میکنم از 16 17 سالگیم آدمای زیادی دوستم داشتن، آدمایی که با حرفاشون یا رفتارشون بهم گفتن و نشون دادن دوست داشتنشون رو،

اما هیچکس منو اونقدر که من سین رو دوست داشتم دوست نداشت

هیچکس اصلا توی این دنیا هیچکسو اونطوری که من سین رو دوست داشتم دوست داشت؟ 

دومی ادعای زیاد و بزرگیه

اما در مورد اولی مطمئنم نه... 

از آخرین باری که دیدمش بیشتر از سه سال میگذره، 

همیشه مقاومت میکنم و سردم در شروع دوست داشتن و آدم بد پیله ای ام در پایانش

باید بیشتر از اینها به خودم فرصت بدم حتی

شاید اصلا یه روز ده سال بعد دوباره مث امشب یادش و یه حسایی درونم باعث بشه دوباره یه ساعت گریه کنم

و زندگی هنوز ادامه داره، و زندگی هنوز ادامه داشته باشه

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

نمیدونم از کی اما تا آبان یا آذر 94 تو حالت انکار و سرکوبی کامل احساسم نسبت به سین بودم، یا اقلا متوجه نبودم. 

تا اینکه یکی از دوستام سین رو دید، بهم گفت از سین خوشش اومده و من ناراحت شدم، گفتم کسی نباید از اون خوشش بیاد! ازم پرسید تو ازش خوشت میاد؟ گفتم نه، نه من دوسش دارم و نه هیچکس دیگه ای باید دوسش داشته باشه! 

دوستم سر به سرم میذاشت اما من واقعا ناراحت و عصبانی میشدم و کاملا جدی بودم در مورد اینکه هیچ کسی نباید سین رو دوست داشته باشه، اما زیر بار نمیرفتم که خودم دوسش دارم! 

روزا و هفته ها میگذشتن، اون موقع ها تقریبا هفته ای یه بار بهانه ی یه جلسه یا اردو انجمن میدیدمش، تا اینکه یه روز سر چارراه بلوارکشاور کنار پارک لاله، بهمون گفت انجمنو میسپریم به شما و ما دیگه داریم میریم. 

وفتی از همه جدا شدم خودمو یه دختر غمگین و مظلوم دیدم، سرمو تکته داده بودم به میله ی ایستگاه بی ار تی اینقدر که ناراحت و بی رمق شده بودم، توی بی آرتی هم کز کردم یه گوشه و تموم مسیر سرم توی نوت گوشیم بود و مینوشتم و یه جاهاییش بغض میکردم و اشکام میریخت! 

با این حال هنوز اگه بهم میگفتن تو این آدمو دوسش داری انکار میکردم، حتی مهسا که نزدیک ترین دوستم بود یه روز بهم گفت ببین تو احتمالا سینو دوسش داری و من گفتم بیخیال بابا، سین کیه!

با سین حرف میزدم گاهی، گپ زدنی که هدف کاری نداشت، یه بارم در مورد آدمای درون گرا حرف میزدیم و من اون موقع ها بیشتر از همیشه هم درونگرا و تودار شده بودم، سین اینو میدونست و بهم گفت از آدمای درونگرا بدش میاد، من در دفاع از آدمای درون گرا یه چیزایی گفتم و اون گفت همه اینا مشکل خودشونه، چون اصلا حرف نمیزنن و چیزی بروز نمیدن که کسی کاری از دستش بربیاد یا اصلا بدونه تو دنیاشون چه خبره! 

همین حرفاش و برخورد خوبش هر وقت که میرفتم باهاش حرف میزدم، و اینکه خیلی خوب منو میفهمید و سعی میکرد برای فهمیدنم باعث شد کم کم دیوارای دژ درونم رو خراب کنم به روش! 

فروردین 95 بود، همیشه تولد هر کسی بود توی گروه انجمن یه صندلی داغ میذاشتیم و منم مجری صندلی داغ میشدم و کلی همه با هم حرف میزدیم. شب تولد سین دیگه دیروقت شده بود، سین گفت هر کدومتون بیاین پیوی و بهم نظرتونو در مورد من بگین و بگین چه ویژگی هاییم خوبه و کدوماش بده!!

منم رفتم نظرمو بهش گفتم، سرش شلوغ بود و گفت من نمیخوام اینجوری باهاتون حرف بزنم، باشه سر فرصت که تمرکز داشته باشم! 

پس حرفامون یکمی کش دار شد، در نهایت بهش گفتم که اون شب چقدر از خداحافظیش و فکر رفتنش ناراحت شدم!

فرداش بهم پیام داد، گفت این پیاممو صد بار خونده از دیروز! 

و این شروع صمیمی تر شدن ما و بیشتر حرف زدنمون شد! 

حرفامون طولانی میشد، میذاشتیم بقیشو برای یه فرصت مناسب، دو سه روز بینش وقت نمیکردیم اصلا حرف بزنیم یا حتی جفتمون حوصله همو نداشتیم و اینو حتی به هم میگفتیم، اما باز یه شب که حوصله داشتیم حرف میزدیم و یه وقتایی تو روزای کاری هفته که هر دومون هم فرداش روز شلوغی داشتیم و 8 باید دانشگاه یا سرکار میبودیم تا صبح حرف میزدیم و همینطوری چند ماه گذشت تا نمایشگاه کتاب اردیبهشت!

اون روز یه قرار دسته جمعی داشتیم برای بازدید از نمایشگاه، سین گفته بود کار داره اما سعی میکنه بیاد، دلم براش تنگ شده بود و دوست داشتم بیاد و ببینمش، اما در نهایت بهم زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد و عذرخواهی کرد! 

ناراحت شدم اما اینقدر اهمیت دادنش برام باارزش بود! 

اون روز دوست سین، که اولین بار بود همو میدیدیم هم اومده بود نمایشگاه، بعدا بهم بیشتر پیام داد و یه شب بالاخره بهم گفت که فهمیده من سینو دوسش دارم! 

بهم زنگ زد یکی دو بار و تلفنی صحبت کردیم، ازم پرسید از چی سین خوشت میاد؟ من یه چیزایی که برام مهم بودو گفتم و وقتی به جوونمردی رسید بهم خندید! گفت من دوستشم نمیتونم بدیشو بهت بگم، اما اونقدری که تو فکر میکنی هم خوب نیست! 

وقتی یه قصه تموم میشه، دیگه نه خوب و بد شخصیتاش مهمه و نه آغاز و پایانش، چیزی که برای ما میمونه قصه ایه که چند وقتی همراهش بودیم، حس و حالی که از خوندنش داشتیم و تغییراتی که درون ما ایجاد کرده و این قصه برای من هم قشنگ بود و هم تغییرات خوب و زیبایی درونم بوجود اورد. . =) 

داستان شب 3 (بعد از طوفان و قبل از رسیدن بهار! )

چند وقت گذشت، خانواده میم پیگیر بودند و زنگ میزدن و پیغام میفرستادن!من بعد از نه گفتنم باز هم مردد شده بودم و حتی کمی پشیمون، اما حتی اگه من میخواستم نظرمو عوض کنم فرصتی پیش نمیومد که بتونم بهشون بگم نظرم عوض شده و دیگه هیچوقت بعد از اون با میم صحبت نکردم، هیچوقت، گرچه خانوادش تا یکی دوسال بعد هم پیگیر بودند و خودش هم دو سه ماه پیش دوباره توی اینستا برام ریکوئست فرستاده بود. 

اما سین رو بازم دیدم، بازم قلبم کنارش آروم گرفت، بازم نگرانش شدم و نگرانم شد و بازم تا صبح بیدار موندم و با مهلا راجع بهش حرف زدیم. 

اون شب منو مهلا و سین و دوستش رفته بودیم بیرون، بعد ازین که جدا شدیم آخر شب با مهلا صحبت میکردم و حواسم به گوشیم نبود که یهو صدای زنگشو شنیدم، سین بود، ازم پرسید رسیدین؟ نگران شدم!من ازش عذرخواهی کردم، بعد دیدم بهم تو تلگرام پیام داده بود و بعد اس ام اس داده بود و در نهایت که جواب نداذه بودم زنگ زده بود! (اگه دوست داشتن همین نگرانی های بی اراده نیست پس چیه؟)، منم نگران حالش بودم، حس میکنم همه چیز خوب نیست و یه چیزی اذیتش میکنه. 

مهلا بهم میگفت "راضیه من نمیتونم باور کنم سین دوستت نداره" و من سعی کردم قانعش کنم که اشتباه میکنه و سین دوستم نداره و مهلا که گیج شده بود گفت شاید!

بعدش دیگه تاجایی که یادمه  سین رو ندیدم و باهاش حرف نزدم، تا اسفند 96 که بهم عیدو تبریک گفت و حلالیت خواست، من دلم گرفته بود ازش، کلی انرژی منفی تو وجودم جمع شده بود و بهش گفتم تو حتی بخاطر من هم نیست که حلالیت میخوای و فقط بخاطر زندگی خودته که آه من دنبالشو نگیره، اون شب یکمی بحثمون شد، آخرش بهم گفت "تمومش کنید" و همین یه جمله منو له کرد!

تا 4 صبح حرف میزدیم، من ساعت پنج با یه قلب پر از درد و ذهنی که حالش خوب نبود و بدنی که  اصلا نخوابیده بود شب قبل رو بلند شدم و رفتم کوه! 

اون روزا تمرین زندگی در لحظه و رهایی از ذهن و گذشته رو انجام میدادم، سعی میکردم به هیچ چیزی فکر نکنم و فقط از طبیعت انرژی بگیرم! بین راه سرم گیج رفت و حالم یه ذره بد شد و مجبور شدم یکم بشینم و یه مقدار از گروه فاصله بگیرم، اما باز یه قرص که تو کوه برای فعال شدن انرژیم میخوردم خوردم و دوباره با لبخند ادامه دادم، در حالی که قلبم اذیتم میکرد.

اون روز بابای سین هم تو همون گروه کوه بود، با هم حرف میزدیم، میخندیدیم، یه دقایقی باباش جلوی من راه میرفت و من مثل همیشه توی کوه برای خودم آواز میخوندم، "کاشکی از اول، من میدونستم، معنی حرفایی که میگی نمیدونی، برای قلب ساده خوش باور من، مثل هوس های جوونی نمیمونی!" آوازی که مخاطبش سین بود، پسر مردی که داشت یه متری پیش میرفت. 

 بر خلاف حال دلم، عکسای اون روزم پر از لبخنده، حتی یه لحظه بابای سین بالای یه تپه منتظرمون بود و با لبخند بهم نگاه میکرد، یه لبخند تحسین آمیز :) 

اما اون روزا هم گذشتن، من دیگه با سین هیچوقت هیچ حرفی نزدم و هیچوقت دیگه ندیدمش، اما 97 رسید و زندگی منو زیبا کرد! 

داستان شب 1(آغاز پایان سین)

یه چیزایی یه وقتایی یه طوری به دلت میفته که اصلا نمیتونی بهش شک کنی! 

اسفند 95 یه دو راهی برای من ایجاد شده بود و به دلم افتاده بود باید یکیشو انتخاب کنم! گرچه هیچ دوراهی مشهودی وجود نداشت. 

اون روزا همون روزایی بود که فکر نبودن و رفتن سین باعث میشد بی اراده گریه کنم و اشک بریزم. 

یه بار هم اتاقیام که همشون داشتن رو پایان نامه هاشون کار میکردن، بین صحبتاشون از یه ذکر میگفتن که همیشه جواب داده براشون و من شروع کردم به گفتن اون ذکر، به نیت سین! 

یکی از شبای آخر اون مدتی که باید ذکرو میگفتم خیلی خسته بودم و یه مقداریشو سپردم به مهسا، اینقدر مطمئن بودم بهش که حتی یاداوری هم نکردم. فرداش ازش پرسیدم گفتی؟ یادش رفته بود. 

وقتی فهمیدم یادش رفته انگار یه پیام دریافت کرده بودم که درخواستم رد شده و نمیشه! 

گریم گرفت، گریه کردم، خیلی خیلی زیاد! 

مهسا و  خواهرم آرومم کردن، باهام حرف زدن، مرضیه اصلا نمیدونست چه نیتی داشتم، اصلا بهش نگفته بودم که سین رو دوسش دارم، یادم نیست حتی مهسا میدونست نیتم رو یا نه، منکه اینجور چیزا رو به کسی نمیگفتم هیچوقت! اصلا روم نمیشد! 

دوباره بعد از چند روز چله زیارت عاشورا رو شروع کردم، روزای آخرش روزای اخر اسفند 95 بود، به اشتباه فکر میکردم تولد شهید چمران 18 اسفنده، براش یه نامه نوشتم🙂 اون روزا شاید اوج عشقم به چمران هم بود. 

چهلمین روز رسید و دوباره پیش مرضیه بودم، دانشگاه نداشتم اما برگشتم خوابگاه که آخرین زیارت عاشورامو تو امام زاده کنار خوابگاه بخونم. 

آخرین زیارت عاشورا رو خوندم اما بازم مثل اونبار گریم گرفت و گریه کردم حسابی، به دلم افتاده بود که باید بین سین و راه خودم، راهی که از عشق چمران میگذشت  یکی رو انتخاب کنم! 

با اطمینان به دلم افتاده بود که اگه راهی که از عشق چمران میگذشت رو انتخاب کنم سین رو از دست میدم، فکر میکردم اگه سین رو انتخاب کنم، شاید بتونم راه خودم رو هم برم، شاید هم نه! در واقع من فقط در مورد حالت اول اطمینان داشتم! 

برام شده بود یه چالش، توی گروه بحث آزادی که خود سین هم توش بود این چالش رو مطرح کردم که تو این دو راهی که بین دو تا چیز خیلی مهم، اگه مهم تره رو انتخاب کنید حتما کمتر مهمه رو از دست میدین اما اگه کمتر مهمه رو انتخاب کنید ممکنه بیشتر مهمه رو هم بدست بیارید بعدا و ممکنه هم بدست نیارید، کدومش رو انتخاب میکردید اگه شما بودید؟ 

دوستام تو اون گروه نظراتشونو گفتن، بهش فکر کردن، برام از تجربیات خودشون توی پیوی و گروه میگفتن و سعی میکردن کمکم کنن! خودم هم فکرم همیشه مشغول این مساله بود. 

من اما هر وقت به انتخاب مهم تر و از دست دادن سین فکر میکردم دوباره گریم میگرفت، چطور میتونستم خودم انتخاب کنم نبودنش رو؟ 

اونشب توی امام زاده زیارت عاشورامو خوندم و گریه هامو گردم، موقع رفتن به یه خانومی که اونجا بود التماس دعا گفتم، شروع کرد به صحبت کردن باهام،حرفایی که شاید هیچوقت یادم نره

بهم گفت تو آدم خوبی هستی که غمت رو آوردیی اینجا، گفت هر جا دلت آروم بود بدون جای درستی از زندگیت هستی. بعد برام یه آیه از قران خوند و گفت خدا کسایی که دوسشون داره رو با گرفتن عزیزانشون ازشون امتحان میکنه. اینو که گفت من گریم بیشتر میشد و نفسم میگرفت! 

تموم مدت اون خانوم صحبت میکرد و من اشک میریختم و گریه میکردم و هیچی نمیگفتم! هیچی! 

بعد از اون، یه شب سر سجادم دیدم نمیتونم نبودن سین رو انتخاب کنم مستقیما، اما قطعا نمیخواسم چیزی که اصل و مهم تر هست رو از دست بدم، پس به خدا گفتم"اگه با سین و انتخاب کردنش، در راه خودم هم قرار میگیرم بعدش من اونو انتخاب میکنم، اما اگه نه، من راه خودم رو انتخاب میکنم" و باز گریه کردم و اشک ریختم! میدونستم باید چی رو انتخاب کنم، اما چون توانش رو نداشتم اینجوری فقط پیچوندم دلم رو! 

حتی الان هم از یادآوری اون شبا گریم میگیره! 

چند شب بعدش بود که با سین حرف زدم، گفتم وقتی بهش پیام میدم یه حس خوب و بد همزمان دارم، اون هم همین حسو داشت، آخرش تصمیم گرفتیم دیگه صحبت نکنیم و تمومش کنیم! 

اون همیشه این تصمیما رو به خودم واگذار میکرد، میخوای برو، میخوای بمون! حرفاش نه اما رفتارش بهم میگفت از بودنت و موندنت خوشحال میشم، از رفتن هم ناراحت نمیشم! 

فردای شبی که حرف زدیم اخرین روز خوابگاه بود، رفتم با آرزو خداحافظی کنم، چیزی بهش نگفته بودم از حرفام با سین و تصمیممون، فقط بغلش کردم و گریه کردم، بهم نگاه کرد و گفت "راضیه تو نباید گریه کنی" ،اما من گریه کردم، تموم اون عید رو، همه لحظه ها یه بغض سنگین باهام بود و منتظر بودم تنها بشم تا گریه کنم باز! 

 

بگذار زندگی کنم...

حتی وقتی با دوستای قدیمی خودم حرف میزنم هم یاد سین میفتم و حس بدی میگیرم!

دشنه ات را از سینه ام بیرون بکش

بگذار زندگی کنم

در مورد افکار دم سال نو!

آئورلیانوی عزیز، متوجه شدم که مدت مدیدی است که برایتان هیچ ننوشته ام و این البته به معنای پایان نامه های من نبوده! 

دیروز را با بغض گذراندم و با زنده شدن احساسی قدیمی دوباره قلبم شکست و اشک ریختم، حتما فکر میکنی چه دختر سمجی، فکر مینی دست بردار نیستم و دارم خودم را بیخودی اذیت میکنم و نمیخواهم رها کنم گذشته را! 

اما باورکنید آنقدرها هم تقصیر من نبود، البته آنقدر بچه نیستم که همه چیز را از روی دوش خودم بردارم، البته که ناخوداگاهی که هنوز به تصرف آگاهی در نیامده نقش بسزایی در حادث شدن اتفاقی داشت که آن حس قدیمی را زنده کرد برایم، اما منِ بیچاره هنوز هم آنقدر بزرگ نشده ام که به همه ناخوداگاهم خوداگاهانه آگاه باشم و تحت کنترلم باشد همه چیز! 

شاید حتی بخشی از وجودم این دل شکستگی را میخواست، زندگی بدون شوق و عشق و حتی دل شکستگی را اصلا دوست ندارم! 

به هر حال تصمیم گرفتم صبور باشم! خب حق دارید اگر به طور شفاف متوجه منظورم نشوید، چون برایتان نگفتم که فکر میکنم وقتی نه کسی هست برای عاشقش بودن و نه قصه ای شورانگیز، گاهی به همان آخرین تجربمان از دلشکستگی پناه میبریم و من البته باید صبور باشم برای دیدم کسی که بشود عاشقش شد و ساختن قصه هایی پر شور! 

با این حال آینده مبهم است و معلوم نیست دوباره شانس عاشق شدن را داشته باشم و خب باید طوری زندگی کنم که هر خوشبختی و شادی ام در گرو سرنوشت و اتفاقاتی که برام رقم خورده یا بخورد نباشد!

روی پاهای خودم باید زندگی کنم، قوی و قوی تر شوم و مستقل! 

البته هیچکدامشان علاج تنهایی نخواهند بود اما زیباتراست که یک تنهای مستقل و قوی باشم تا فرد تنهایی که احساس شکست خوردگی بکند!

توس سطح سوم و چهارم مزلو نمیخواهم گیر بکنم و باید راهی پیدا کنم برای دور زدن این هرم و رسیدن به سطوح رشد و تعالی و خودشکوفایی! 

 آئورلیانوی عزیز، مایوس کننده است که آدم فکر کند استعدادهایش را حرام کرده، حرام روزمرگی و هیچ!

امیدوارم ده سال بعد اگر زنده بودم آنقدری رشد و ترقی کرده باشم که غصه ام نگیرد و حسرت روزهای اوجم را نخورم!

امیدوارم به اهدافم رسیده باشم و زن بزرگ و تحسین برانگیزی شده باشم! نه چون رویای بزرگی و تحسین در سر دارم، فقط به همین دلیل که از توانایی ها و مواهب زندگی ام استفاده بهتری کرده باشم و تغییری دراین دنیا ایجاد کرده باشم که دنیا را جای بهتری کرده باشد!

با تبریک سال نو شمسی و آرزوی سلامتی و شادی،

دوستدارتان، 

راضیه

به سین!

سلام.
از آخرین باری که باهاتون صحبت کردم فکر میکنم دو سه سالی میگذره، و امشب که یاد اون آخرین  بارها افتادم، احساس کردم دوست ندارم آخرین خاطرمون از هم باشه.
تو این مدت منم مثل همه ی آدمای دیگه بزرگتر شدم و چیزای جدیدی یاد گرفتم، سعی کردم آدم بهتری بشم و آگاهیمو توسعه بدم.
و حالا، به عنوان دوتا آدمی که همیشه سعی کردیم خیلی منطقی و بالغانه و در کمال حسن نیت مسائلمونو حل کنیم، دوست نداشتم حتی یکبارم تو این مساله شکست خورده باشیم!
برای همین مثل همیشه، هر چند اینبار بعد از چند سال، تصمیم گرفتم دوباره خودم پیش قدم بشم و براتون از حرفایی که تو ذهنم و تو دلم هست بنویسم و با شناخت اون موقعم مطمئنم با آدمی طرفم که درونش اینقدر زلاله که احتمالا الان میگه اصلا مساله ی حل نشده ای نبوده و خاطره ی بدی نمونده! 😀
اما من دوست دارم حتی به جای یه حالت خنثی، یه حس مثبت از خودم تو دنیا به جا گذاشته باشم!
دوست دارم براتون کلیی انرژی مثبت بفرستم، شاید با یه سری آرزو های واقعی از ته دل، شاید حتی با هیچ حرفی و اعتماد کردن به فرکانسا و وایبای انرژی! 🙂✌️
اما چیزی که عمیقا براتون میخوام اینه که همیشه هر جای دنیا و زندگیتون که هستید از درون رضایت خاطر داشته باشید از دنیا و آدماش و خودتون، به هر موفقیتی که دوست دارین و شادتون میکنه دست پیدا کنید و شکوه هستی رو درک کنید و عاشقانه و با یه قلب پر از شوق و مهر و گرما، خدای این جهان رو شکر کنید.
لحظه لحظه ی زندگیتون بخیر🙂✌️🌺🌱

 

پی نوشت: اینا رو برای سین نوشتم و فرستادم و الان احساس خوبی دارم😍🙂🙂