آئورلیانو، جانم کمی خسته شده ازینکه گویی هیچ دستاوردی در این زندگی نداشته ام!
فکر میکنم کمی به خودم سخت میگیرم گاهی، زیر و رو میکنم رویاهایم را، ارزشهایم را و بعد میبینم فاصله ی آنچه که هستم و آنچه که میخواهم باشم، واقعا فاصلهی سالها کارسخت و تلاش با تمرکز است!
البته رامش از قول استاد هر دفعه یادآوری میکند که در مسیر درستی هستم و هر بار که از خودم دلگیر میشوم، دلخوری ام را با همین خیال تسکین میدم که در مسیر خوب و درستی هستم!
حالا باز آموزههای جدیدم مدام تکرار میکنند که این چه مضخرفیست که خودت را بخواهی با استانداردهای خارجی و دستاوردهای فانی بسنجی، جایزه نوبل، پول، مدرک، همه اینها اصلا ارزشی ندارند در نهایتا و حقیقت دنیا!
به هر حال فکر میکنم انسان در طول زندگی مشغول ساختن پلهاییست بین زندگی حقیقی و زندگی ایده آلش که این پل در نقطه ای از بزرگسالی کامل میشود و سطح جدیدی از پختگی و صلح هم از همانجا آغاز میشود!
حالا زندگی ایدهآل من، با آرامش و عشق تلاش کردن است و به طرز خستگی ناپذیری در حرکت بودن، به سمت علم و آگاهی و موفقیت و رشد و توسعه!
اما در زندگی واقعی گاهی ترجیح میدهم به جای مطالعه کتاب های خوب، توییت های احمقانه بخوانم، گاهی به جای فعالیت و ورزش، فقط کز میکنم یک گوشه و هیچ کاری نمیکنم، به جای روزی 5ساعت مطالعه آکادمیک، روزی 5ساعت از وقتم را با شبکه های اجتماعی تلف میکنم!
به هرحال وجود همین ایدهآل ها و آرزوها، دلیل حرکت ما و فاصله گرفتن از حقیقت نازیبای این جهانی است!
آئورلیانو حالم خوب است و با وجود این نارضایتی که ازآن نوشتم، عمیقا احساس میکنم که در نقطه خوبی از زندگی هستم، استادی که برای زندگی معنوی و عملی ام آرزویش را داشتم را حالا سه سالی است که دارم، استاد تحصیلی ام فوقالعاده است، دوست ها و همراهانی که برای طی این مسیرها دارم واقعا زیبا و دوست داشتنی هستند، و مهم تراز همه، حتی مثل قبل خشمگین و رنجیده نمیشوم از خودم و فکر میکنم یک تاسف کوچک کافی است و نباید فرصتها را هدر داد برای تاسف و ناراحتی از اشتباهات!
اوضاع کاری روبه راه است، در واقع همه چیز روبه راه است، فقط نه به طرز ایده آل و فوقالعاده ای.
برای همه چیز باید بیشتر تلاش کرد و کی بوده که زندگی ازین باید مستثنی بوده باشد؟ زندگی همیشه همین است، همیشه باید بیشتر تلاش کرد و آگاهانه تر عمل کرد!
برای یک شغل جدید اپلای کرده ام که کاملا جذاب و انعطاف پذیر است، و البته از آخرین باری که برایت نوشته ام، یک شغل فوقالعاده جذاب را تجربه کردم برای 6ماه و به نظرم جذاب ترین شغل دنیا بود اما فقط 6ماه با مسیر شخصی من همراستا بود!
آئورلیانو همه این روزها بینهایت سپاسگذارم از هستی و این حس فوقالعاده است!
دختر کوچولوی شما 6سالی هست که دارد برایتان مینویسد و احتمالا باید ببینید که دارد دختر شادتر و رهاتری میشود سال به سال و این وااقعا زیباست
وقتی برای اولین بار عاشق شدم، فکر میکردم که رنج درون من متولد شده و تا آخرین لحظات عمرم درون من رشد میکند،
فکر میکردم من حالا یک زنم که عاشق شده، بعد زنی میشوم که تبدیل میشود به زنی که مسول یک زندگیست، بعد رنجهای مادرانه آغاز میشود و این راه ادامه دارد تا بینهایت.
باورکن همه ترسم این بود که رنج بکشم بی آنکه این رنج موجب رشدم باشد،
اما آئرورلیانوی عزیز، حالا میبینم که من با آگاهی، از رنجهای سنگینی رها شدم
فهمیدم که عشق رها کردن و آزاد کردن است، نه تعلق و وابستگی و ترس از دست دادن
فهمیدم که جهان بی نهایت است
فهمیدم که باید اعتمادکنم
یاد گرفتم که رها نشده ام و حالا باور کن حتی بخاطر صدای خوب استاد شهاب و حلوای خوشنزه خانوم گمنام هم خدارا شکر میکنم که اینقدر به من لطف داشته که مسیر زندگی ام را طوری تنظیم کرد که لذت و عمق حضور بین این آدمها را هم تجربه کنم
آئورلیانو چیزهایی هست که در سر دارم و فکر میکنم اصلا نباید راجعبهشان حتی برایت بنویسم، با هیچ کسی نباید صحبت کنم در موردشان و باید توی مغزم بمانند و ذره ذره پیش بروم.
اما باور کن جذاب و ترسناکند :))
امیدوارم که توی سرنوشت من باشد که دختر جسور و شجاعی باشم که کارهای بزرگ میکند، من اگر 70سالگی هیچ کاری برای این دنیا نکرده باشم، پیرزن شادی، شاید نباشم :))
البته الان هم که شادم کاری برای این دنیا نکردهام :)) شادی به این حرفها نیست! این را هم توی همه این سالها یاد گرفتم :)
سعی میکنم بعد ازین بیشتر برایت بنویسم و خبرهای بهتری از عملکرد خودم برایت بیاورم :)