من به تو فکر کردم

تو به من نزدیک شدی

و من گریه کردم! 

از جنس گریه های سال 95

از جنس گریه های سر نمازهای اون سال، گریه های موقع اذان و گریه هایی که میرفتم یه گوشه کنج کور تنهایی که کسی اشکامو نبینه،

از جنس گریه هایی که دلیلشون فقط دوست داشتن عمیق تو بود، 

میتونست توی تاکسی جاری بشه، توی خونه و یا مث الان، موقع نوشتن! 

ترس توی قلبم جاشو داده به توکل

من تورو سالها پیش از دست دادم

سالها گریه کردم برای رفتنت

این گریه های سوگواری و غم نیست 

نزدیک تو بودن، خوابتو دیدنت و احساس کردنت به هر ذلیلی مثل اینا، یعقوب درونم رو هشیار میکنه و به زاری میکشونه! 

قبل ازینکه نزدیک بشی، قبل از یکشنبه حتی که از دور ببینمت، حافظ رو باز کردم و این شعر اومد که یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور

و تو برگشتی، نزدیکی، اما من هیچکس تو نیستمم، نه یعقوب تو ام و نه زلیخای تو و نه هیچکسی..

شاید وقتی این حال و هوا رو نداشته باشم این نوشته ها برام عجیب غریب باشن

ولی ترجیح دادم الان این حسا رو بنویسم و ثبشون کنم!

سعی میکنم فردیت خودم رو این بحران های عاطفی تحت تاثیر قرار نده و به کارام و بخش های مختلف زندگیم به خوبی برسم

و همه چیز رو بسپرم به خدا، زمان، روند طبیعیش و هر چیزی که گرچه کنترلش در دست من نیست، اما در نهایت راهی جز پذیرشش و رضایت بهش ندارم