ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب، که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست...

برای نوشتن تنبل شدم،

چیزی که الان برام مهمه اینه که یه استوری گذاشتم که فقط دوازده دفتر میتونستن ببیننش، و اون بین فقط دو نفر براشون معنا دار بود و ری اکشن نشون دادن و اون دونفر، رضا و سین بودن!

رضا، برادرم و شبیه انسان بهم در این دنیا

و سین، نمیدونم چطور میتونم به خودم ربطش بدم، دومین شبیه ترین انسان بهم

اما ناظر خارجی که این نوشته رو میخونه چی میبینه؟ خطوط بی معنا، استوری و حسی که درک نشده، ارتباطی که شکل گرفته بین سه نفر و دو نفر ازش بی خبرن

یا دختری که اه چرا هنوز به سین فکر میکنه که لایکش براش معنا داره!

چه اهمیتی داره؟

این دوتا انسان برای من ورای حد و مرز و تعاریف دوست داشتنن، ورای درک شدن، اونور مرزهای کلمات!

رضا صبح رسیده و اونور حال کنار بخاری دراز کشیده و من اینور روی کناپه

خوشحالم و روحم کمی بیشتر اوج گرفته با بودنش اما هنوز کمی اضطراب دارم

چشمامو میبندم و سرمو میذارم رو پای سین

آرامش بر میگرده به قلبم...

به میم

برای دلتنگی های رنج آور من همین تسلی بزرگیه که فکر کنم تنها نیستم و تو هم دلتنگمی

امروز با این نیت که اونم دلتنگم هست حافظ باز کردم و نتیجه شد این: صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟

همین بهم آرامش داد :)

همین ایده فرضی که یعنی بله، تو هم دلتنگمی

به سین

کاش میشد هنوزم از زندگیم برات میگفتم

از قدمایی که برمیدارم

شغل جدید و فرصت های جدید و تجربه های نو

کاش بودی و تو سختیای این روزا و خوشحالیم که دارم از پسش بر میام

و بودنت میشد مرحم و امید و عشق

کاش بودی و باهات حرف میزدم و حرفاتو میشنیدم

پی نوشت: اینو هفته قبل نوشتم اما کاش امروزمم هست...

چابهار که رفته بودم سه نفر بهم شماره دادن!

محمد شمالی بود، محمد مهدی خوزستانی و حمید چابهاری

و هر سه خیلی خوشتیپ بودن

این خلاصه خیلی سطح پایین و دور از شانی هست که برای خودم متصور میشم اما واقعیت ماجرا و جزیاتش اینقدر بد نیست

حمید راننده تاکسی بود و بهم شمارشو داد که اگه ازش کمک خواستم بهش زنگ بزنم، چون تنها بودم و نگرانم شد و گفت مراقب خودت باش و شماره منو سیو کن و اگه کاری داشتی یا سوالی داشتی بهم زنگ بزن

محمد وقتی تنها قدم میزدم و از تنهایی غر میزدم تو فکرم یهو انگار تو ذهن من اومد کنارم و باهام حرف زدم و وقتی گفتم من سوار ماشینت نمیشم ماشینشو پارک کرد و گفت پزشکه و الان شیفتشه و شمارشو داد تا بعد از شیفتش بتونیم همو ببینیم و من اون موقع مطمئن نبودم نمیخوام دیگه ببینمش و دوست دارم کاملا تنها باشم، برای همین شمارشو گرفتم

و محمد مهدی وقتی تنها تو ساحل دریا بزرگ نشسته بودم و دریا رو تماشا میکردم اومد کنارم صبحونه بخوره و حس انسان دوستیم بهم گفت چای تعارفش کنم و همون چای شاید دلش رو برد و موقع خداحافظی گریه کرد و شد اولین پسری که تا حالا بخاطر من اشکش درومده!

حداقل ۴ ماه ازون سفر میگذره و خیلی اتفاقی، دیشب حمید و امرور محمد مهدی حالم رو پرسیدن

این هم زمانی برام جالبه!

پیامی که دریافت میکنم اینه که آدما به یادمن

چیزی داره ادما رو به یاد من میندازه و این جالبه...

درست بعد از یک سال برگشتم به نقطه جغرافیایی که پارسال بودم

و برام مرور شد که لیاقت یه سری مسائل بیسیک رو دارم و زیادی خودمو کم یا یه سری چیزا رو بزرگ میدیدم.

اینو هفته پیش نوشتن، ۲۴ ام آذر وقتی تهران بودم