برای نوشتن تنبل شدم،

چیزی که الان برام مهمه اینه که یه استوری گذاشتم که فقط دوازده دفتر میتونستن ببیننش، و اون بین فقط دو نفر براشون معنا دار بود و ری اکشن نشون دادن و اون دونفر، رضا و سین بودن!

رضا، برادرم و شبیه انسان بهم در این دنیا

و سین، نمیدونم چطور میتونم به خودم ربطش بدم، دومین شبیه ترین انسان بهم

اما ناظر خارجی که این نوشته رو میخونه چی میبینه؟ خطوط بی معنا، استوری و حسی که درک نشده، ارتباطی که شکل گرفته بین سه نفر و دو نفر ازش بی خبرن

یا دختری که اه چرا هنوز به سین فکر میکنه که لایکش براش معنا داره!

چه اهمیتی داره؟

این دوتا انسان برای من ورای حد و مرز و تعاریف دوست داشتنن، ورای درک شدن، اونور مرزهای کلمات!

رضا صبح رسیده و اونور حال کنار بخاری دراز کشیده و من اینور روی کناپه

خوشحالم و روحم کمی بیشتر اوج گرفته با بودنش اما هنوز کمی اضطراب دارم

چشمامو میبندم و سرمو میذارم رو پای سین

آرامش بر میگرده به قلبم...