پریشب با سحر راجع به این صحبت کردیم که چی داره مارو میکشونه پایین و حال خوبمونو ازمون میگیره و کدر میکنه؟
با همین فکرا خوابیدم و با جوابش بیدار شدم!
پس دیروز یه روز عالی داشتم، سعی میکردم در لحظه باشم و شکرگزار داشته هام و به بقیه هم این حال خوب و انرژی مثبت رو منتقل میکردم.
امروز هم روزم رو با جلسه تفسیر شروع کردم، مانتو و شال فیروزه ای پوشیدم و با ورودم همه کلللییی انرژی مثبت و ذوق منتقل کردن بهم و از دیدن لبخندها و خنده های اون جمع، دچار خوشحالی بی کران شدم!
استاد بین تفسیر یه سری ملاک برای اینکه تو مسیر درستی هستیم یا نه تعریف کردند و اشاره ای کردند به آدمهای باهوش و من درون خودم فهمیدم هم باهوشم و هم در مسیر درستی هستم و دوباره بال دراوردم🤩 حتی دوبار بهم گفتن آفرین😁🤩
فکر میکردم اولین روزهایی که کلاس مثنوی استاد رو شروع کردم، به توصیه دوستام بود و اولین جلسات من از همه عقبتر بودم و تنها پوئن مثبت این بود که نسبت به بقیه افراد جدید، به نظرم سخت و دشوار نبود محتوی جلسات و قابل درک بود،اما کاملا خام بودم!
جدا از محتوی و دانش و اطلاعاتی که دریافت میکردم، بار معنوی جلسات و حضور استاد برام اونقدر عمیق بود که تقریبا هر جلسه بعد از جلسه شب گریه میکردم! نه از غم یا شادی، یه جورایی از حیرت!
اولین بار که جلسه تفسسیر قرآن رو رفتم، فکر میکنم فقط بخاطر این بود که نقاشی که برای استاده کشیده بودم رو بهشون بدم، 6 ماهی بود که جلسات مثنوی رو میرفتم و توی راه از خودم مسپرسیدم خب حاصل این جلسات چی بوده مگه برام؟ تو چه بعدی از زندگیم بهتر شدم؟ نمازم بهتر شده یا حجابم یا چی؟
من تمایلی برای جلسات تفسیر قرآن نداشتم چون به نظر زیادی مذهبی میومد و من هم آدم مذهبی نبودم و نسستم و فکر میکردم اصلا با روحیات من سازگار نباشه و به اندازه مثنوی جذاب نباشه برام،
اما توی اون جلسه استاد بین حرفاشون به سوال من جواب دادن، متوجه شدم چه تاثیری داشته همون 6 ماه برام و مهم تر از اون، دیدم چقدر کلاس های تفسیر قرآن استاد جذاب و خوبه😍😍
یه مدت مدام جلسات تفسیر قرآن و مثنوی رو شرکت کردم، شبای قدر رو مشتاقانه میرفتم مینشستم رو به روی استاد و سوالاتمو میپرسیدم و شب قدرم به بحث علمی میگذشت و صرف آگاهی میشد.
بعد من جزیی از دایره خصوصی و نزدیک به استاد شدم و افرادی که هر کدوم به نوعی استاد من بودند!
جمعی که به نظرم بهترین آدمهایی هستن که میشناسم!
و امروز دوباره یکی از آقایون جمع ازمون پرسید چه تغییری کردیم و چه تاثیری داشته این جلسات و من با اشتیاق گفتم خیلییییی🤩😍😍
امروز خدارو بی نهایت شکر کردم که با بهترین بندههاش در روی زمین همنشین شدم گرچه شایدم خودم هنوز پله اول باشم و قدم اول،
خدا رو بی نهایت شکر کردم که دوستای فوق العاده زیبایی دارم که آگاهی و بینششون زیبا و تراش داده شدست!
فقط چند دقبقه وقتی با مامانم رفته بودم دکتر، به خدا بخاطر رنجی که مادرم و افراد مشابهش تحمل میکنن، غر زدم!
من حالم عالیه خیلی وقتا و خدا به من این لطف رو داشته که روح و روان و ذهن سالمی داشته باشم و بتونم شاد باشم و آرامش داشته باشم، اما مادر من ازین شادی و آرامش من خیلی وقتا بی نصیبه و از درون غصه میخوره و رنج میکشه و اضطراب و نگرانی رو تحمل میکنه خیلی خیلی صبوری میکنه، چون بیماری اعصاب داره و لرزش دست!
موقع برگشتن از مطب بهش گفتم خب اشکالی نداره دستاتون میلرزه، مهم اینه که اعصابتون آروم باشه و ارامش داشته باشین، بهم گفت خب آخه من غصه میخورم میبینم اینجوریه!
ای بابا، اومدم از قشنگیا و حسای قشنگ امروز بگم، چند دقیقه تلخ منو بلعید و اشکمو دراورد😅
چند سال پیش، شاید ده دوازده سال، مامانم کمردردشون خیلی شدید شد و عمل دیسک کردن، اون روزا من درد مامانمو میدیدم و میرفتم تو اتاق گریه میکردم و یمگفتم کاش من این درد رو میداشتم اما نمیدیدم مامانم داره اذیت میشه
امروز برای این غصه های مامانم هم دلم میگه کاش میشد و همه غصه هاش و نگرانیاش و لرزش دستش و همه مشکلاتش بیاد تو من و خودش آروم بگیره و مامان همیشه حالش خوب باشه و شاد باشه و آروم...
بعد به رشد فکر کردم و به اینکه شاید روح مامان برای رشد به این رنج ها نیاز داره، همونطور که من هم رنجهای خاص خودم رو دارم و فقط دارم یاد میگیرم باهاشون کنار بیام!
به هر حال این زندگی، هدفی جز رشد و تکامل نداره و همه رنجها و دشواری ها و بالا و پایین ها، مسیری هستند به بهشت :) پس باید در آغوششون کشید و ازشون مثل پله ای استفاده کرد برای بالا رفتن و نزدیک شدن به خدا... اما کاش در عمل هم مثل گفتنش راحت بود! و امیدوارم که خداوند مسیر رشد ما رو در شادی و عشق و آگاهی قرار بده تا با لذت و شور مسیر رو طی بکنیم و به کمال برسیم...