هنوزم چند بار در روز، از خودم می‌پرسم پس سعید چی؟ نکنه جدی جدی بیاد اینجا رو بخونه و ناراحت بشه

و بعد به همین جاها که میرسه سریع جلوی سیر افکارم رو میگیرم و اجازه نمیدم بیشتر بهش فکر بکنم، یا حتی به ناراحتیش که برام مهمه، اهمیت بدم، چون نباید مهم باشه! 

من نه یه عاشق درست حسابی بودم که از خود گذشتگی بکنم و غرورم رو کامل کامل بذارم کنار و برای رسیدن بهش تلاش بکنم

و نه اونقد دختر منطقی بودم که وقتی میبینم منو انتخاب نمیکنه و اولویتش خیلی جاها، خیلی وقتا و توی کلیت و جزیات زندگیش، ادما و حتی دخترای دیگن، به خودم کاملا احترام بذارم و دیگه نه فکرشو بکنم و نه اسمشو بیارم

از هر کدوم ازین‌ها، درست همونقدری نصیبم شده بود که دیگری رو به رنج و سختی بندازه و دست و پاشو بگیره و نذاره پیش بره! و این البته به معنی کم و زیاد بودن هیچکدومشون نیست، فقط به این معنیه که در توازن ایده آلی نسبت به هم قرار دارن که هیچکدوم بدون اون یکی، نمیتونه راه دوری رو بره! 

این روزا خیلی خوشحالم راستش، فکر می‌کنم دارم مسیر جدیدی رو برای زندگیم طراحی میکنم و کلی ذوق و اشتیاق دارم براش! 

بیشتر از همه تمرکزم رو سعی میکنم بذارم روی کارم و تحصیل و یادگیری! 

مطمئنم اتفاقات خیلی خوبی در راهه... 

و نزدیکن و همین روزا شادی و خوشبختی ای بزرگتر از خواسته های من میاد سمتم :) 

مغزم داره بندری میرقصه!

من چندساله کلا دوتا کراش تو این دنیا دارم، تو یه ماه گذشته از جفتشون کتابای خیلی خوب و خفن هدیه گرفتم💃🏻💃🏻💃🏻

بعد یکیشون رو حتی ندیدم هیچوقت! 😁😍 اما اونقدر شخصیت و روحش زیباست که ندیده جذب شدم، 

بازهم خداروشکر میکنم بابت ادم های خفن و خوبی که حتی همین اندازه هم میشناسم و باهاشون در ارتباطم😍😍😍💃🏻💃🏻💃🏻

 

پی نوشت: وسوسه شدم و رفتم برای اولین بار لایک های کراش قشنگم رو در توییتر چک کردم، به طرز واقعا زیبایی تنها توییت های فارسی و غیرآکادمیکی که لایک کرده بود، توییت های من بودن! 😍😍😍😍😭

مثلا کلی محتوی علمی و اطلاع رسانی اکادمیک بود، بعد اون وسط نمک پرانی ها و حرفای لوس و دخترونه من بود😂😂❤️❤️

 

دومین پی نوشت:چند ساعت بعد باز کنجکاوتر شدم و رفتم فالویینگاش رو هم نگاه کردم، تنها دختر ایرانی تو فالوئراش منم! بقیه همه یه عالمه زن و مرد  phd  و postdoc بودن! 

دلم میخواد پاشم برم در خونشون و بهش بگم اجازه بده تو را ببغلم😭😍😍😍🤗🤗🤗

 

خیلی ساده سعی می‌کنم حتی پی‌ام‌اس و اثراتش رو هم تحت کنترل خودم قرار بدم و کمی به خودم اجازه تنبلی و بی حوصلگی بدم و کمی انرژی و نیروی محرکه برای فعالیت و شادی! 

نیاز دارم کسی رو دوست داشته باشم و براش بنویسم یا باهاش حرف بزنم، نیاز دارم به نوشتن زیاد! 

آدرس وبلاگو عوض کردم چون درصد کمی حدس زدم سعید اون کامنت رو برام گذاشته باشه و می‌دونم اگه اینطور باشه، پیدا کردن اینجا هم براش ساده ترین کاره، اما اینجوری این پیام رو بهش می‌رسونم که نمیخوام توسط اون خونده بشم!

نمیخوام بخشی از ذهنم، موقع نوشتن خودش رو جای سعید بذاره وقتی نوشتم رو میخونه! 

نمیخوام با چشم‌های سعید ببینم و جهان رو با انگشت های اون لمس کنم! 

توی راهی هستم که نمیدونم اخرش چیه، گاهی سرمست و امیدوار میشم، گاهی مطمئن، گاهی اونقدر راضی و شاد که بی تفاوت میشم نسبت به نتیجه و گاهی کاملا ناامید و تیره و تار میشه فضای ذهنم! 

اینکه میخوام چی باشه و چرا میخوام اینطور باشه، نیاز به تمرکز و تحلیل دارن! 

شاهد تضادهایی هستم در درون خودم،

و شاید این تضادها رو همیشه ضعف می‌دونستم، اما وجود یه سری ابعاد مختلف به صورت همزمان این تضادهارو ایجاد میکنه که وجودشون نشونه توسعه یافتگی فرد هست و امشب تازه به این نقطه رسیدن و متوجهش شدم! 

همه آدم‌ها استعداد عاشقی رو ندارن، همه آدم‌ها باهوش نیستن و قوه استدلال و تفکر رو ندارن 

میتونم برای واقعی شدن جملاتم قبل از فعل خیلی رو اضافه کنم، اما فکر میکنم حتی بدون خیلی هم بیراه نیست! 

و بخشی از تضادهای من بخاطر حضور همزمان این دو استعداد هست! نمیدونم مغزم رو خاموش کنم یا قلبم رو(البته این روزا هر دوش خاموشن)

از طرفی یه برونگرای حساس به انرژی هستم که هم از جمع انرژی میگیرم و هم همون جمع اگه به اندازه کافی خوب نباشه که انرژی مثبت داشته باشه برام، میتونه حالم رو بد بکنه کاملا!  و این دوباره یه تضاد رو ایجاد میکنه که عاشق آدمام و ازشون فراری ام!

اصاصی ترین نیازهای 5گانم عشق و آزادی هست، در خلا عشق احساس تنهایی میکنم و خلا عاطفی میتونه بزرگترین رنجم باشه و در حضورش ترس از دست دادن آزادیم میتونه بزرگترین ترسم باشه! و این یه تضاد دیگه رو شکل میده!

من همه اینها رو ضعف میدونستم، اما امشب ازین زاویه بهشون نگاه کردم که خب اینها نشونه پتانسیل های بالای درونی من هستن که اگه ازشون استفاده نکنم، رنجشون آزارم داده در حالی که ازشون اسنفاده موثری نداشتم🤷‍♀️

امروز توی دفترم گزارش ننوشتم هنوز، روز خیلی خوبی بود اگه همه ساعت‌هایی که از بی حوصلگی دلم میخواست حذف بشن از زندگیم رو واقعا حذف کنیم!

باقیش شادی و اکتیو بودن و احساسات مثبت بود🤷‍♀️❤️

الحمدالله علی کل حال...

پریشب با سحر راجع به این صحبت کردیم که چی داره مارو میکشونه پایین و حال خوبمونو ازمون میگیره و کدر میکنه؟ 

با همین فکرا خوابیدم و با جوابش بیدار شدم! 

پس دیروز یه روز عالی داشتم، سعی میکردم در لحظه باشم و شکرگزار داشته هام و به بقیه هم این حال خوب و انرژی مثبت رو منتقل می‌کردم. 

امروز هم روزم رو با جلسه تفسیر شروع کردم، مانتو و شال فیروزه ای پوشیدم و با ورودم همه کلللییی انرژی مثبت و ذوق منتقل کردن بهم و از دیدن لبخندها و خنده های اون جمع، دچار خوشحالی بی کران شدم! 

استاد بین تفسیر یه سری ملاک برای اینکه تو مسیر درستی هستیم یا نه تعریف کردند و اشاره ای کردند به آدم‌های باهوش و من درون خودم فهمیدم هم باهوشم و هم در مسیر درستی هستم و دوباره بال دراوردم🤩 حتی دوبار بهم گفتن آفرین😁🤩 

فکر میکردم اولین روزهایی که کلاس مثنوی استاد رو شروع کردم، به توصیه دوستام بود و اولین جلسات من از همه عقب‌تر بودم و تنها پوئن مثبت این بود که نسبت به بقیه افراد جدید، به نظرم سخت و دشوار نبود محتوی جلسات و قابل درک بود،اما کاملا خام بودم! 

جدا از محتوی و دانش و اطلاعاتی که دریافت می‌کردم، بار معنوی جلسات و حضور استاد برام اونقدر عمیق بود که تقریبا هر جلسه بعد از جلسه شب گریه می‌کردم! نه از غم یا شادی، یه جورایی از حیرت!

اولین بار که جلسه تفسسیر قرآن رو رفتم، فکر میکنم فقط بخاطر این بود که نقاشی که برای استاده کشیده بودم رو بهشون بدم، 6 ماهی بود که جلسات مثنوی رو می‌رفتم و توی راه از خودم مسپرسیدم خب حاصل این جلسات چی بوده مگه برام؟ تو چه بعدی از زندگیم بهتر شدم؟ نمازم بهتر شده یا حجابم یا چی؟

من تمایلی برای جلسات تفسیر قرآن نداشتم چون به نظر زیادی مذهبی میومد و من هم آدم مذهبی نبودم و نسستم و فکر می‌کردم اصلا با روحیات من سازگار نباشه و به اندازه مثنوی جذاب نباشه برام، 

اما توی اون جلسه استاد بین حرفاشون به سوال من جواب دادن، متوجه شدم چه تاثیری داشته همون 6 ماه برام و مهم تر از اون، دیدم چقدر کلاس های تفسیر قرآن استاد جذاب و خوبه😍😍

یه مدت مدام جلسات تفسیر قرآن و مثنوی رو شرکت کردم، شبای قدر رو مشتاقانه می‌رفتم مینشستم رو به روی استاد و سوالاتمو می‌پرسیدم و شب قدرم به بحث علمی میگذشت و صرف آگاهی میشد.

بعد من جزیی از دایره خصوصی و نزدیک به استاد شدم و افرادی که هر کدوم به نوعی استاد من بودند! 

جمعی که به نظرم بهترین آدم‌هایی هستن که میشناسم!

و امروز دوباره یکی از آقایون جمع ازمون پرسید چه تغییری کردیم و چه تاثیری داشته این جلسات و من با اشتیاق گفتم خیلییییی🤩😍😍

امروز خدارو بی نهایت شکر کردم که با بهترین بنده‌هاش در روی زمین هم‌نشین شدم گرچه شایدم خودم هنوز پله اول باشم و قدم اول، 

خدا رو بی نهایت شکر کردم که دوستای فوق العاده زیبایی دارم که آگاهی و بینششون زیبا و تراش داده شدست! 

فقط چند دقبقه وقتی با مامانم رفته بودم دکتر، به خدا بخاطر رنجی که مادرم و افراد مشابهش تحمل میکنن، غر زدم!

من حالم عالیه خیلی وقتا و خدا به من این لطف رو داشته که روح و روان و ذهن سالمی داشته باشم و بتونم شاد باشم و آرامش داشته باشم، اما مادر من ازین شادی و آرامش من خیلی وقتا بی نصیبه و از درون غصه می‌خوره و رنج میکشه و اضطراب و نگرانی رو تحمل میکنه خیلی خیلی صبوری می‌کنه، چون بیماری اعصاب داره و لرزش دست!

موقع برگشتن از مطب بهش گفتم خب اشکالی نداره دستاتون میلرزه، مهم اینه که اعصابتون آروم باشه و ارامش داشته باشین، بهم گفت خب آخه من غصه میخورم میبینم اینجوریه!

ای بابا، اومدم از قشنگیا و حسای قشنگ امروز بگم، چند دقیقه تلخ منو بلعید و اشکمو دراورد😅

چند سال پیش، شاید ده دوازده سال، مامانم کمردردشون خیلی شدید شد و عمل دیسک کردن، اون روزا من درد مامانمو میدیدم و میرفتم تو اتاق گریه میکردم و یمگفتم کاش من این درد رو میداشتم اما نمیدیدم مامانم داره اذیت میشه

امروز برای این غصه های مامانم هم دلم میگه کاش میشد و همه غصه هاش و نگرانیاش و لرزش دستش و همه مشکلاتش بیاد تو من و خودش آروم بگیره و مامان همیشه حالش خوب باشه و شاد باشه و آروم... 

بعد به رشد فکر کردم و به اینکه شاید روح مامان برای رشد به این رنج ها نیاز داره، همونطور که من هم رنج‌های خاص خودم رو دارم و فقط دارم یاد میگیرم باهاشون کنار بیام! 

به هر حال این زندگی، هدفی جز رشد و تکامل نداره و همه رنج‌ها و دشواری ها و بالا و پایین ها، مسیری هستند به بهشت :) پس باید در آغوششون کشید و ازشون مثل پله ای استفاده کرد برای بالا رفتن و نزدیک شدن به خدا... اما کاش در عمل هم مثل گفتنش راحت بود! و امیدوارم که خداوند مسیر رشد ما رو در شادی و عشق و آگاهی قرار بده تا با لذت و شور مسیر رو طی بکنیم و به کمال برسیم... 

نیروی گریز از مرکز

به قدری نیروی گرخندگی درونم قویه که از روزی که استاد بهم پیام دادن و گفتن یکی از اقایون حاضر در جلسه شمارم رو می‌خواستن، حتی از استادی که این اندازه دوسش دارم هم کمی حالت گریز و فرار دارم از درون و همش خودم رو میچسبوندم به کسی که تنها نشم و استاد نخوان اشاره کوچکی حتی به اون موضوع بکنن!

و احتمالا ازین به بعد همش این اضطراب یه گوشه ذهنم هست قبل از هر کلاس و هر جلسه که نکنه اون آقا هم باشه! 

رامش هر بار که صحبت میکنیم ازم میپرسه و چک میکنه که فرد جدیدی نیومده سر راهم و چه خبر از یار؟

امروز که بهش گزارش دادم گفت هرجا میری دل می‌بری، وقتی من بهت می‌گم مدلی و خوشتیپ و خوشگلی قبول نمیکنی که!

و خب باز هم از رامش تشکر کردم و یه تعریف دوستانه با اغراقی از سر لطف و مهربانی برای خوشحال کردن خودم در نظر گرفتمش! 

سعی می‌کنم روی باورهام کار کنم البته و باور کنم که به اندازه کافی خوب هستم و لیاقت بهترین ها رو دارم... 

خداوند به من لطف خیلی زیادی داره که با بهترین انسانهایی که میشناسم دوست و همراه شدم و توانایی رضایت و شکرگزاری از نعماتش رو همیشه از صمیم قلب، داشتم. 

باقی زندگیم رو هم می‌سپرم به همین خدا و قطعا همه چیز عالی پیش میره.... 

این روزای تنهایی...

الهام می‌گفت داشتم به پیشنهادها و خاستگارای تو فکر می‌کردم، گفتم این دختر این شانسو از کجا آورده!

گفتم آره فاطمه هم بهم گفته دور و بر من هیچ دختری اندازه تو خاستگار نداشته، اما آخه هیچکس هم اندازه من تنها نیست... 

دلم می‌گیره، اما سعی می‌کنم امیدم رو از دست ندم... 

به زودی فرد عالی و مناسب من که دوستم داره و دوستش دارم میاد سمتم و باهم همراه می‌شیم.... 

چقدر تنهام و چقدر احساس تنهایی می‌کنم.... 

همش سعی می‌کنم غر نزنم و امیدوار باشم و حال خودمو خوب کنم

اما امروز همش یکی دو ساعت یه آدمو حضوری دیدم و بقیش کلاس مجازی بوده یا کمی صحبت مجازی با الهام و بقیش تنهایی! 

واقعا نیاز دارم ازین تنهایی درام، نیاز دارم کسی رو داشته باشم تو زندگیم

برای این همه تنهایی

ای کاش خدا کاری بکند... 

 

لباس عشق...

تفاوتی وجود داره بین نگاه سین که می‌گه من خودم انتخاب کردم وجود این احساس و دوامش رو، و من که میگم خیلی چیزا رو انتخاب نکردم

این احساس و تجربه، مثل لباس زیبا و با شکوهی هست که واقعا به من میاد، وقتی می‌پوشمش شبیه یک فرشته یا پرنسس زیبا می‌شم، و کاملا برازنده من هست و فیت تنمه و برای من دوخته شده 

من پوشیدن این لباس رو، و داشتنش رو انتخاب کردم، اما زیباییش رو انتخاب نکردم! باهاش مواجه شدم و دیدم واااااو چقدر زیباست، چقدر خوبه و همه قلبم رو پر می‌کنه!

این روزا، از وقتی با قصه سحر اشنا شدم و ازون شبی که برگامون ریخت و من به این اگاهی رسیدم که باید رشد بکنم،

من می‌گم باید این لباسو درارم و بذارم کنار، سحر بهم میگه تو با این لباس یه پرنسس هستی و باید قدرشو بدونی و برای حفظش تلاش بکنی

به هر حال، من این رشد رو می‌خوام، نه فقط بخاطر این لباس، نه بخاطر رسیدن و وصول به سین، بخاطر خودش، بخاطر اینکه ادم بهتری بشم!

سعی می‌کنم براش تلاش بکنم، قدم به قدم

وسط راهی هستم که گاهی خستم می‌کنه

اما باید رفت و ادامه داد

می‌دونم که تو این دنیا، هدفی جز رشد وجود نداره

فقط عشق و اشتیاق، پیمودن این مسیر رو زیبا تر و راحت تر می‌کنه و من شاید اگه با این امید برم که اخر این راه میرسم به سین، اشتیاق بیشتری داشته باشم!

باید ناامیدی و جملات منفی رو بذارم کنار، همینطور افکار منفی رو :)

من آدم بالغ و خوبی می‌شم و رشد می‌کنم، و اون لباس زیبا و برازنده رو دوباره می‌پوشم

برای سین یا هر مرد شایسته ای که جهان و خداوند برای همراهی من در این دنیا در نظر گرفته :)

 

در مورد سین به این نتیجه رسیدم که درست می‌گه، من انتخاب کردم این حس رو، انتخاب کردم دوستش داشته باشم، هر بار با دیدن احساسم نسبت بهش درون قلبم، با دیدن خودم که چقدر با این احساس زیباتر می‌شم، هر بار با دیدن بال‌های پروازم، فکر می‌کردم نمیخوام این احساس از بین بره

اما این انتخاب تا کی جواب می‌ده؟ چیکارش میشه کرد؟ 

دوست داشتن کسی که نمیخواد جایی تو زندگیم داشته باشه، دوست داشتن کسی که دوستم نداره، و حتی دوست خوبی هم نیست برام و نبوده، دیگه فایده ای ننداره

سعی می‌کنم آدم خوبی بشم، سعی می‌کنم واقعی تر و عمیق تر و اصیل تر زندگی بکنم

و امیدوارم که زندگی به زودی عشقی رو به من هدیه خواهد داد که لایقش هستم، عمیق، دو طرفه و محکم... 

و احساس امنیت و دوست داشتنی بودن رو، در حضور این عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن احساس می‌کنم.

من لیاقتش رو دارم که مثل همه آدم‌ها، عاشق کسی باشم که عاشقم هست.... 

بازگشت به وبلاگ

 

نیاز به نوشتن دارم، نه خوندا شدن

اما توی توییتر زیاد خونده می‌شم، 

توییترو حذف کردم و میام وبلاگ، راحت تر، مفصل تر و خودمونی تر مینویسم....