تفاوتی وجود داره بین نگاه سین که می‌گه من خودم انتخاب کردم وجود این احساس و دوامش رو، و من که میگم خیلی چیزا رو انتخاب نکردم

این احساس و تجربه، مثل لباس زیبا و با شکوهی هست که واقعا به من میاد، وقتی می‌پوشمش شبیه یک فرشته یا پرنسس زیبا می‌شم، و کاملا برازنده من هست و فیت تنمه و برای من دوخته شده 

من پوشیدن این لباس رو، و داشتنش رو انتخاب کردم، اما زیباییش رو انتخاب نکردم! باهاش مواجه شدم و دیدم واااااو چقدر زیباست، چقدر خوبه و همه قلبم رو پر می‌کنه!

این روزا، از وقتی با قصه سحر اشنا شدم و ازون شبی که برگامون ریخت و من به این اگاهی رسیدم که باید رشد بکنم،

من می‌گم باید این لباسو درارم و بذارم کنار، سحر بهم میگه تو با این لباس یه پرنسس هستی و باید قدرشو بدونی و برای حفظش تلاش بکنی

به هر حال، من این رشد رو می‌خوام، نه فقط بخاطر این لباس، نه بخاطر رسیدن و وصول به سین، بخاطر خودش، بخاطر اینکه ادم بهتری بشم!

سعی می‌کنم براش تلاش بکنم، قدم به قدم

وسط راهی هستم که گاهی خستم می‌کنه

اما باید رفت و ادامه داد

می‌دونم که تو این دنیا، هدفی جز رشد وجود نداره

فقط عشق و اشتیاق، پیمودن این مسیر رو زیبا تر و راحت تر می‌کنه و من شاید اگه با این امید برم که اخر این راه میرسم به سین، اشتیاق بیشتری داشته باشم!

باید ناامیدی و جملات منفی رو بذارم کنار، همینطور افکار منفی رو :)

من آدم بالغ و خوبی می‌شم و رشد می‌کنم، و اون لباس زیبا و برازنده رو دوباره می‌پوشم

برای سین یا هر مرد شایسته ای که جهان و خداوند برای همراهی من در این دنیا در نظر گرفته :)