سیلی که مرا بلعید، سیلی که امان از تو
یه ساعتی هست که دارم گریه میکنم و دو روزی هست که یاد سین افتاده به جونم
به عکس خودم نگاه میکنم و به یاد اون میفتم،
فکر میکنم از 16 17 سالگیم آدمای زیادی دوستم داشتن، آدمایی که با حرفاشون یا رفتارشون بهم گفتن و نشون دادن دوست داشتنشون رو،
اما هیچکس منو اونقدر که من سین رو دوست داشتم دوست نداشت
هیچکس اصلا توی این دنیا هیچکسو اونطوری که من سین رو دوست داشتم دوست داشت؟
دومی ادعای زیاد و بزرگیه
اما در مورد اولی مطمئنم نه...
از آخرین باری که دیدمش بیشتر از سه سال میگذره،
همیشه مقاومت میکنم و سردم در شروع دوست داشتن و آدم بد پیله ای ام در پایانش
باید بیشتر از اینها به خودم فرصت بدم حتی
شاید اصلا یه روز ده سال بعد دوباره مث امشب یادش و یه حسایی درونم باعث بشه دوباره یه ساعت گریه کنم
و زندگی هنوز ادامه داره، و زندگی هنوز ادامه داشته باشه
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 23:38 توسط بیدل...
|