چند وقت گذشت، خانواده میم پیگیر بودند و زنگ میزدن و پیغام میفرستادن!من بعد از نه گفتنم باز هم مردد شده بودم و حتی کمی پشیمون، اما حتی اگه من میخواستم نظرمو عوض کنم فرصتی پیش نمیومد که بتونم بهشون بگم نظرم عوض شده و دیگه هیچوقت بعد از اون با میم صحبت نکردم، هیچوقت، گرچه خانوادش تا یکی دوسال بعد هم پیگیر بودند و خودش هم دو سه ماه پیش دوباره توی اینستا برام ریکوئست فرستاده بود. 

اما سین رو بازم دیدم، بازم قلبم کنارش آروم گرفت، بازم نگرانش شدم و نگرانم شد و بازم تا صبح بیدار موندم و با مهلا راجع بهش حرف زدیم. 

اون شب منو مهلا و سین و دوستش رفته بودیم بیرون، بعد ازین که جدا شدیم آخر شب با مهلا صحبت میکردم و حواسم به گوشیم نبود که یهو صدای زنگشو شنیدم، سین بود، ازم پرسید رسیدین؟ نگران شدم!من ازش عذرخواهی کردم، بعد دیدم بهم تو تلگرام پیام داده بود و بعد اس ام اس داده بود و در نهایت که جواب نداذه بودم زنگ زده بود! (اگه دوست داشتن همین نگرانی های بی اراده نیست پس چیه؟)، منم نگران حالش بودم، حس میکنم همه چیز خوب نیست و یه چیزی اذیتش میکنه. 

مهلا بهم میگفت "راضیه من نمیتونم باور کنم سین دوستت نداره" و من سعی کردم قانعش کنم که اشتباه میکنه و سین دوستم نداره و مهلا که گیج شده بود گفت شاید!

بعدش دیگه تاجایی که یادمه  سین رو ندیدم و باهاش حرف نزدم، تا اسفند 96 که بهم عیدو تبریک گفت و حلالیت خواست، من دلم گرفته بود ازش، کلی انرژی منفی تو وجودم جمع شده بود و بهش گفتم تو حتی بخاطر من هم نیست که حلالیت میخوای و فقط بخاطر زندگی خودته که آه من دنبالشو نگیره، اون شب یکمی بحثمون شد، آخرش بهم گفت "تمومش کنید" و همین یه جمله منو له کرد!

تا 4 صبح حرف میزدیم، من ساعت پنج با یه قلب پر از درد و ذهنی که حالش خوب نبود و بدنی که  اصلا نخوابیده بود شب قبل رو بلند شدم و رفتم کوه! 

اون روزا تمرین زندگی در لحظه و رهایی از ذهن و گذشته رو انجام میدادم، سعی میکردم به هیچ چیزی فکر نکنم و فقط از طبیعت انرژی بگیرم! بین راه سرم گیج رفت و حالم یه ذره بد شد و مجبور شدم یکم بشینم و یه مقدار از گروه فاصله بگیرم، اما باز یه قرص که تو کوه برای فعال شدن انرژیم میخوردم خوردم و دوباره با لبخند ادامه دادم، در حالی که قلبم اذیتم میکرد.

اون روز بابای سین هم تو همون گروه کوه بود، با هم حرف میزدیم، میخندیدیم، یه دقایقی باباش جلوی من راه میرفت و من مثل همیشه توی کوه برای خودم آواز میخوندم، "کاشکی از اول، من میدونستم، معنی حرفایی که میگی نمیدونی، برای قلب ساده خوش باور من، مثل هوس های جوونی نمیمونی!" آوازی که مخاطبش سین بود، پسر مردی که داشت یه متری پیش میرفت. 

 بر خلاف حال دلم، عکسای اون روزم پر از لبخنده، حتی یه لحظه بابای سین بالای یه تپه منتظرمون بود و با لبخند بهم نگاه میکرد، یه لبخند تحسین آمیز :) 

اما اون روزا هم گذشتن، من دیگه با سین هیچوقت هیچ حرفی نزدم و هیچوقت دیگه ندیدمش، اما 97 رسید و زندگی منو زیبا کرد!