وقتی برات مینویسم که غمگینم،

بخاطر غم و رنجی که پدر و مادرم دارند بخاطر سنشون و نتایج سبک زندگی ای که داشتند به نوعی متحمل میشن،

و دغدغه بار موسولیتی که نسبت بهشون رو دوشمه و توی ذهنم

نمیدونم من این شانسو داشته باشم که بچم یا بچه هام من رو همونقدر دوست داشته باشن که من پدر و مادرم رو دوست دارم یا نه و نمیدونم این شیفتگی من براشون، قلبی که عمیق ترین نقطش در اختیارشون هست و همین بغضی که وقتی به دوست داشتنشون فکر میکنم چشمامو پر از اشک میکنه، تکرار شدنی هست در قلب فرد دیگه ای و اگه هست من اصلا به اندازه پدر و مادر خودم خوب و معصوم هستم که لیاقتش رو داشته باشم یانه؟

اما در هر حال، میخوام همین امروزبا خودم و تو قراردادی ببندم و تورو از رنجی رها بکنم که نسل مارو گرفتار خودش کرد

میخوام قبل از هرچیز بهت بگم شاد باش و سبک زندگی خودت رو داشته باش، سبک زندگی ای که فکر میکنی میتونه خوشبختت بکنه و به حرف های هیچ کسی هم در قبال مسولیت های اجتماعی و انسانیت گوش نکن، 

من بغض ها و رنج های زیادی رو توی این دنیا چشیدم و تجربه کردم، از بچگیم بیشتر از شادی و لذت خاطرات اون رنج ها و بغض ها رو با خودم دارم، وقتی بزرگ شدم یاد گرفتم که با سختی میتونم آدم قوی بشم و زندگی خوبی برای خودم بسازم که هنوز نمیدونم چقدر درسته این باورها، اما فکر میکنم توی دنیایی که من زندگی کردم هیچ کس از من انتظار نداشت شاد باشم، برای کسی مهم نبود که در قلب من درخشش شادی و امید هست یا گرد ماتم و رنج، دنیایی که من توش زندگی میکنم از من میخواست که دختر و انسان خوبی باشم!

روییاهای من حول محور خوب بودن و انسان بودن ساخته شدن، خودم رو وقتی خوشبخت و موفق میدیدم که توی نقش هایی که دارم موفق باشم، فرزند خوبی باشم، خواهر خوبی، همسر خوبی، دوست خوبی، مادر خوبی، زن شاغل خوبی، عضو مفیدی برای اجتماع!

توی هدف هایی که از 15،16 سالگی نوشتم همه اینها هست، اما هیچ اشاره به شادی و رضایت از زندگی خودم نکردم!

گرچه به عنوان یک دختر جوان زندگی شادی هم داشتم، اما این شادی و لذت بردن از زندگی همیشه اولویت آخر من بوده

دخترم، پسرم، از ابتدای این نامه من تماما بغض بودم و اشک و چیزی که منو به نوشتن این نامه کشوند این بود که خواستم شما رو از رنجی که خودم گرفتارش هستم نجات بدم!

اگه روزی من رو اونقدر دوست داشتی که بین خوشحال کردن من و رویای خودت مردد موندی، بی شک برو سراغ رویای خودت

وقتی با من باش که از بودن باهام لذت میبری! که حال دلت خوبه باهام، 

نمیدونم چطور میتونم از تو آدمی بسازم که رنج کمتری میبری در حالی که نمیخوام انسان لاابالی و خودخواهی هم باشی، در حالی که میخوام هم انسان باشی و هم خوشبخت و شاد!

اما امیدوارم راهش رو پیدا کنم :)

امیدوارم راهش رو پیدا کنی...

اما قراری که میخوام باهات ببندم اینه: راه ما، زندگی ما و سرنوشت ما از هم جداست...

امیدوارم با عشق به هم این رهایی رو تجربه کنیم، همونطور که من هم تجربه کردم البته!

شاید زندگی راه دیگه هم جلوی پامون گذاشت روزی 

شاید من بتونم اونقدر مادر شادی باشم براتون که شما هم شادی رو یاد بگیرین و از غم عبور کنید...