عزیزم، امشب از سر شب شروع کردم به آشپزی که بتونم برم بدوئم،
هدفنم رو هم که از صبح زدم به شارژ که شب خوب شارژ داشته باشه،
اما تا شام اماده شد و شام خوردیم و اومدم اماده شدم که برم، لباس پوشیدم و حتی موهامو شونه کردم که دیدم ساعت از ده گذشته و دیگه دیره برای تنها رفتن
با خودم فکر کردم اگه بودی با هم میرفتیم و من از تنهایی و شب و ادما نمیترسیدم!
این شبا بخاطر محدودیت ها خلوت تر میشه خیابونا و واقعا ترسناک تر از حالت های عادیه...
شاید حتی اگه نمیتونستی بیای باهام، تشویقم میکردی که نترسم و برم خودم تنهایی!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 22:38 توسط بیدل...
|