که همین دوست داشتن زیباست...
یه بازه چهل روزه به خودم زمان دادم که هر چقدر میخوام به سین پیام بدم و بهش محبت بکنم و احساسم رو بروز بدم
حالا اینطور نیست که هر روز بهش پیام بدم و باهاش حرف بزنم، مثلا سه چهاربار تو این 4هفته خیلی مختصر و پراکنده باهاش صحبت کردم، اما از حالش باخبرم،
تا حدودی میدونم کجاست، چیکار میکنه و قدم بعدیش چیه!
دلم میخواد باهاش حسابی صحبت کنم
دلم میخواد قبل از رفتنش هزاربار ببینمش
براش دوتا نقاشی کشیدم، یه کیف پول چرم سفارش دادم و یه پیکسل کوچولو
دلم میخواد بتونم حضوری ببینمش تا براش گل هم بگیرم، اما اگه مجبور بشم براش پست هم بکنمش، براش یه نامه مینویسم و با گل عروس خشک تزیینش میکنم و میفرستمش
در هر صورت دوست دارم همه هدیه هاش آماده بشه تا با ذوق و اشتیاق همشو آماده کنم و یه پکیج زیبا بشن
این روز ها حالم خوبه و قلبم آرومه
همیشه حالم کنارش خوبه، همیشه ق لبم کنارش ارومه
اما 4،5 سال پیش همیشه ترس رفتنش و از دست دادنش باهام بود، ترسی که این روزا به ندرت تجربش میکنم و اغلب با فکر کردن به رفتنش یا به موندنش، قلبم آروم و روشن میمونه
میدونم که این اتفاقات زیبا، دلیلی داشتن، میدونم که دارم کاری رو میکنم که کار درست هست و میدونم که نتیجه همه این زیبایی ها زیباست،
قصه ای که توی این سالها برای من اتفاق افتاده قصه ی زیبا و خاصی بوده، اما من قهرمان داستان نبودم، شخصیت اصلی بودم که هیچ کار قهرمانانه ای نمیکنه، منفعلانه عاشقته و در خفا و تنهایی عاشقی میکنه، اشک میریزه و شعر میخونه!
و این روز ها که این سکوت رو شکستم، و این راز رو بر ملا کردم، فکر میکنم کمی زیباتر شدم!
دلم میخواد براش یه کتاب بنویسم از همه نامه هام و نوشته هام بهش توی همه این سالها
و شاید این کار رو هم کردم و این پکیج رو هم به همراه بقیه هدیه هاش براش گذاشتم توی اون جعبه! 💓❤️
بی توجه به نتیجه، بی توجه به متقابل بودن یا نبودن این احساس، بی توجه به هر چه محدود میتونه بکنه این احساس رو، دوستش دارم، و این احساس زندگی من رو زیباتر میکنه...