احساس می‌کنم خیلی نزدیکم به دیدن سین، 

نمیدونم قراره بهش چی بگم، 

گاهی فکر می‌کنم با لبخند و روی خوش وقتی زمان دوستانه خوبی رو با هم گذروندیم ازش بخوام دیگه هیچوقت نیاد سمت من، هر چقدر سال که گذشت

گاهی فکر می‌کنم بگم میخواهی برو، میخواهی بمان، رفتن تو دل انگیز تر از آمدن دیگری است

و گاهی هم فکر می‌کنم از این فرصت استفاده کنم تا سنگامونو وا بکنیم و ببینم ته دلش حسی داره بهم؟ راهی داره که بمونه و نره؟ 

قلبم خیلی روشنه و ذره هم ترس و ناامیدی ندارم

هیچ تصوری ندارم که چی میشه 

امیدوارم همه چی برای همه به خوبی و خوشی پیش بره...