هدیش رسید دستش!

اولش متعجب و مبهوت بود و نمیدونست چی بگه و چیکار کنه!

بعدش هی ذوقش بیشتر بروز پیدا میکرد و بیشتر بروزش میداد و منم بیشتر ذوق میکردم

نمیدونم چرا دیگه دستم به نوشتن نمیره مث قبل، 

انگار ذهنم خالی میشه از هرچیزی که بشه نوشت! 

یا کلی افکار مختلف به هم گره میخورن که نمیشه راحت بازشون کرد و نوشت :(