وقتی صد صفحه آخر صد سال تنهایی رو گذاشتم کنار، چون دیگه نمیتونستم به اشتیاقم برای خوندن این کتاب غلبه کنم  مدام از خودم میپرسیدم چرا باید این کتاب اینقدر معروف باشه و چرا اصلا اینقدر طرفدار داره؟

اما وقتی تا آخرشو خوندم قانع شدم که پر طرفدار بودنش به حقه!

خوب اگه قرار باشه کتابهای داستانی به دو دسته تفریحی و ادبی تقسیم بشند ،کتابای تفرحی کتابایی باشن که به نوعی برای کسب و کار نوشته شدند و هدف اصلیشون سرگرم کردن خواننده بوده و جذب خواننده های بیشتر و کتابای ادبی رو کتابایی بدونیم که هدفش مواجه کردن خواننده با واقعیاته زندگی باشه ،این کتاب یک کتاب ادبی خواهد بود.

نقطه شروع و نقطه پایان نداره،داستان خاصی رو نقل نمیکنه ،سلسله اتفاقات برجسته ای نداره ،با همه این وجود از خوندنش لذت خواهید برد و در پایان حاضری برگردی و دوباره و دوباره هم کتابو بخونی!

پیچیده نیست ،خیلی هم ساده است،دنیا از دید یه پسر 17 ،18 ساله ،در حال اخراج شدن از مدرسه و این سومین مدرسه ایه که ازش اخراج میشه ،شایدم چهارمی

پسری که به شیوه خودش زندگی میکنه و بر خلاف آدمای اطرافش ،زندگی رو تقلید نمیکنه!

نحوه بیان داستان خوب طبیعتا اول شخصه و شما فقط از اتفاقایی با خبر میشید که شخصیت اول داستان یعنی هولدن با خبره ،دنیا رو با چشما و حتی طرز فکر اون میبینید اما وقتی هم میبینید که بازتاب غلطی نسبت به یه اتفاق داره ،احتمالا تو یه سری شرایط زندگی خودتون ،از خودتون بپرسید که نکنه  منم دارم مثه هولدن اشتباه برداشت میکنم شرایط رو؟! هر چند لزوما یه پسر 17 ساله نباشید ،اما اگه باور داشته باشید که آدم تو هیچ سنی از اشتباه مبرا نیست احتمالا این اتفاق میفته براتون و حساسیت بیشتری برای برداشت و درک صحیح اتفاقات به خرج خواهید داد.

یکی از خاصیت های این کتاب اینه که خیلی از حقایق رو نه مستقیم و نه غیر مستقیم ،بیان نمیکنه ،شما باید اونا رو کشف کنید و بکشید بیرون ،مثل علاقه ای که جین و هولدن به هم داشتند اما با این وجود هیچ وقت ابرازش نکردند و با هم هیچ رابطه ای نداشتند!!

یکی از چیزایی که برای من خیلی خاص و دوست داشتنی بود ،دیدن علاقه شدید هولدن به خواهر و برادراش بود ،عشق بین فیبی و هولدن آدمو به وجد میاره ،این دقیقا یکی از همون واقعیتاییه که داستان میخواد منتقل کنه،به جای یه عشق آتشین بین دو تا دختر و پسر غریبه و بیان کلی اتفاقاتی که شاید از بین هر 500 نفر ، دو نفر باشند که واقعا اونجوری عاشق هم باشن و این حرفا،عشقی رو بیان میکنه که تقریبا همه آدما میتونن بفهمنش ،همه آدما تجربش میکنن.

البته خوبیه کتاب به اینه که شما رو با واقعیت احساساتتون آشنا میکنه!

نمیگه همه عشقا دروغه ،میگه "بهش گفتم دوستت دارم ،دروغ محض بود ،اما وقتی گفتم از ته دل گفتم." ،اینجا احتمالا یه لبخند تلخ میشینه رو لبتون و همه دوستت دارم هایی که شنیدن و یا گفتینو به یاد میارید ، دروغ محضی که صادقانه بیان شدند.

خوب یه قسمت دیگه از کتاب هم که من خیلی دوسش داشتم وقتی بود که هولدن زنی رو میبینه که داره بخاطر فیلم گریه میکنه و با بچش که کنار دستشه بدرفتاری میکنه و میگه ساکت شو ببینم ،بعدم بیان میکنه که این خانوم حتما پیش خودش فکر مکنه چقدر با احساسه!!

از خیلیا شنیدم که داستان خوندن رو به نوعی وقت تلف کردن میدونند ،اما وقتی بعد از خوندن یه کتاب نگاهتون به زندگی نو بشه و سطح واقع بینیتونو ارتقاع بده ،شما هم با من هم عقیده خواهید شد که ارزش این دید و نگاه از کسب هزار جور نکته علمی و فلسفی وغیره با ارزش تره،چون شما میخواید زندگی کنید و برای زندگی بهتر به این بینش بیشتر نیاز دارید تا به علم و فلسفه!

کتاب رو بخونید چون هم لذت بخشه ،هم بیانش ساده و سرگرم کنندست و هم با ارزش :)