دیشب دوباره اون نگاه تکرار شد!

با مهربونی و توجه بهم نگاه میکرد، اول با خودش خداحافظی کردم و دوباره برگشتم نگاهش کردم و هنوز داشت نگاهم میکرد! 

ارشیو رو چک کردم و دیدم از اون بار یه ماه گذشته، 

تو این یه ماه چندتا قدم کوچیک به سمتم اومده،

هیچ چشم اندازی ندارم نسبت به آینده و نمیتونم پیش بینیش کنم، 

اما باید تسلیم وار زندگی بکنم، زندگیم و شخصیت خودم رو بسازم و بدونم که عشق هم مثل مرگ عجل مشخصی داره و به موقع میاد سمتم. . 

 

You're looking in someone's eyes

You suddenly realize

That this could be the start of something big