یه حسایی هست که تبدیل میشه به حالت دیفالت!

یعنی حسای دیگه میان و میرن، اما وقتی دلیلی برای هیچکدومشون نباشه، برمیگردیم به همون حس!

حال دیفالت کلی من آرامش و آروم بوده خدا رو شکر! 

اما یه آدمایی هستن که تو زندگی من دیفالت میشن برام! 

آدمای دیگه میان و میرن، اما وقتی دوست داشتن آدمای دیگه به دلایل مختلف دیگه تموم میشه و نیست، باز دوست داشتن اوناست که میاد تو دلم انگار! 

این حالت دیفالت رو برای من 6 سال میم داشت! 

حالا به هر کی میگم از 14سالگیم تا 20 سالگیم یه نفرو دوست داشتم تعجب میکنه، اما اینجوری نبود که همه ی این هفت سال همه ی فکر و ذکرم اون باشه و به هیچ کس دیگه ای فکر نکنم!

آدمای دیگه میومدن و میرفتن، اما نه اونقدر عمیق بودن که موندگار بشن نه اونقدرمیموندن که عمیق بشن...

تا اینکه با سین آشنا شدم، سین برام اینقدر دوست داشتنی و خوب بود، اینقدر حسی که حتی از حرف زدن باهاش داشتم برام خاص بود که میم از حالت دیفالت بودنش درومد! 

احساسم به میم خیلی خاص بود، مثلا همیشه تو نوشته هام و نامه هام براش مینوشتم"خیال تو شاعر میکند مرا"!

نه اینکه واقعا شاعر بشم و شعر بگم اما وقتی مینوشتم، کلمات به نظم زیبایی درمیومدن، نظمی که نمیفهمیدن از کجا میاد! 

حس و حال خوب و عجیبی بود همه ی اون سالا، مثلا دوسال پشت سر هم تو یه تاریخ و یه ساعت از شب بی خوابی زد به سرم و رفتم براش بنویسم، تو اون دومین بار وقتی دیدم سال قبل هم دقیقا همون اتفاق تو همون ساعت و مکان برام افتاده کلی تعجب کردم! 

اما سین انگار خودم بود، انگار درون من بود، تو آینه به چشمای خودم نگاه میکردم سینو میدیدم، به جهره ی پدرم نگاه میکردم سین بود، چشمامو میبستم تا بخوابم چهرش و فکرش میومد جلو چشمم! 

نگرانش میشدم، نگرانم میشد حتی! 

من بارها برای از دست دادن سین گریه کردم، بااااارهاااا، گریه هایی که از عمق وجودم بود، در حالی که هیچوقت نداشتمش! 

هیچوقت حتی با اسم کوچیک صداش نکردم، یا افعالم مفرد نشدن تو صحبت کردن باهاش! 

بعد از سین فکر میکردم تموم شد، من دیگه نمیتونم دل ببندم و دوست داشته باشم، زندگی واسه من یعنی تنهایی ازین به بعد، و از خدا میخواستم فقط حس رضایت ازین سرنوشت و زندگی ای که در پیش دارم رو بهم بده! 

اما بازم آدمای دیگه اومدن تو زندگیم که دوسشون داشتم، حتی یکیشون اینقدر جدی داشت میشد که فکر میکردم شاید اسم این یکی رو هم بشه گذاشت عشق، اما این آدما هم عمق و موندگاریشون کمتر از اونی بود که بتونین دیفالت بودن سین رو برم عوض کنن! 

همینه که این روزا با وجود اینکه سه ساله باهاش نه  گفتگویی داشتم و نه دیدمش، گاهی ناخوداگاه به این فکر میکنم که کاش یکی رو داشته باشه که بهش بگه مراقب خودت باش و هی بهش یادآوری کنه!

گاهی هنوز به برگشتنش فکر میکنم حتی! 

میدونم همه ی اینا نه درسته، نه خوبه برام، و نه حتی زیباست

اما حدقل میدونم که این کار ذهنمه، نه من! 

ویندوزی که روی مغز ماست ساز و کار خاص خودشو داره و حداقل الان دیگه میشناسمش و خیلی سخت و جدیش نمیگیرم!

🙃🙃🙃🙃