ز همه دست کشیدم!
دیشب ح. بهم پیام داد، حالم رو پرسید، گفت چند وقته سرد شدی، نگرانت شدم، حالت خوبه؟
نمیدونم رفتارم چه تغییری کرده، اما میدونم که دیگه آدمایی که قبلا برام معنی دار بودن، حالا اهمیت خودشون رو واسم از دست دادن
گفتن این حرفا دشواره برام،
نمیخوام رهایی از بقیه و دست کشیدن از همه، برای این باشه که "تو" ای همه ام بشه که همه نیستم براش!
این البته قاعده دوست داشتن نیست،
دوست داشتن بی قاعدست
بی انتظار، بی توقع
زندگی کردن، ادامه دادن، و دوست داشتن
هنوز درونم یه دختر 15 سالست که دوست داره راجع به عشق بنویسه، راجع به دوست داشتن، راجع خواستن و خواسته شدن
و دختر 25 ساله ای که فکر مقاله و کار و کلاس و زندگی رو پاهای خودشه!
این دو نفر از هم فاصله دارن، دغدغه های هر کدوم برای اون یکی جذاب نیست،
حوصلشون سر میره از بودن با هم
اما من؟ من بار ها و سالها 15 سالگی کردم،
بارها و سالها از عشق و دوست داشتن نوشتم اینجا،
شاید چون همیشه فکر میکردم دوست داشتن جذاب ترین موضوع میتونه باشه برای نوشتن
و شعر و دوست داشتن جدایی ناپذیرند
اما این روزا، نه
خسته شدم از خودم، ازین دختر عاشق پیشه
در واقع خسته ام،
و فقط میخوام قوی باشم و محکم
قوی تر و محکم تر از اینکه بترسم از قوی بودن و محکم بودن!
جسور
و استوار