وقتی بچه بودم یه وقتایی تو نمازام و دعاهام به خدا میگفتم خدایا نگاه به دل من نکن، من دلم حالیش نیست، اما تو از طرف من همه رو ببخش، من نمیخوام کسی رو نبخشیده باشم یا کسی بخاطر دل من اذیت بشه  و گناهکار باشه

این سالها گذشت و من خیلی وقتا تونستم دیگه با دلم همه رو ببخشم و دیدم هم نسبت به این مساله تغیر کرد، فکر کردم حساب کتاب نیست که من بگم و خدا بنویسه یا پاک کنه، تاثیره دیگه! هر دلی که رنجوندیم انگار یه گره زدیم تو مسیر خودمون، تو مسیر سعادت و شادی و خیر خودمون! 

از دیروز که در مورد دوست دختر سین شنیدم یه ذره به هم ریختم، همش این جنله میاد تو ذهنم که با این دلی که من دارم سین هم نتیجشو میبینه تو زندگیش و هیچوقت نمیتونه کاملا شاد و راضی باشه

اما امروز با خودم صحبت میکردم، از یه طرف راضی نیستم بخاطر رنج من کسی رنجی ببره یا شادیش تمام و کمال نباشه، دلم میخواد رها کنم و خودم هم راضی راضی باشم و براش از صمیم قلبم ارزوی خوشبختی کنم، از یه طرف گریم میگیره! 

برام عجیبه که مساله ای و آدمی که اینقدر فکر میکردم برام تموم شدست و رهاش کردم هنوز اینقدر میتونه اذیتم کنه! 

دیشب حتی خوابشونو دیدم، یه حالت عجیب بود انگار، اصلا یادم نیست ماجرا چی بود اما باباشو خانوادشو میدیدم، همشون جلوم حاضر و برجابودند، ایستاده بودند انگار و مشکی پوش! 

امروز که از کوه برگشتیم و منتظر اتوبوس بودیم پریسا میگفت راضیه خوش بین ترین و خوش قلب ترین آدمیه که میشناسم، با اختلاف! 

شاید نباشم اما همیشه این آرزوم بوده و براش تلاش کردم که جز خیر و سعادت و شادی برای هیچ کس نخوام

فردا از تهران میرم، یکمی دور میشم یکمی تنها میشم و فکر میکنم حالم بهتر میشه ... 

من امروز جلوی امام زاده صالح که اومدم باهاش حرف بزنم، اولش عشق خواستم از دنیا اما بعد صلح خواستم برای قلبم که عشق وسیع تر و گسترده تری هست 

دردیه که درمون باید بشه به هر حال ...