دیشب خوابای پریشونی میدیدم، امروز به هم ریخته بودم یکمی، فکر میکردم چطور میشه تو این شرایط و اوضاع هم حالمون خوب باشه و ارامش داشته باشیم آخه، اما میدونستم باید بشه، باید بشه آدم تو هر شرایطی و اوضاعی ته ته دلش آروم باشه و اشفته نباشه، برای همین از خدا خواستمش

نماز ظهرم مث آب رو آتیش بود برام، سلامو که گفتم رفتم پیامامو تو گروه که مخاطبش همکلاسی ایم بود که داشت از نظام و سپاه دفاع میکرد رو پاک کردم و بعدشم دیگه ازون موقع حالم خوبه... 

امروز هنوز به گزارش نرسیده، کار خاصی هم نکردم اما احساس خوبی دارم... 

 

پی نوشت: من همه ریکوئستای اینستامو سریعا یا تایید میکنم یا رد، اما این چند روز 5تاشو گذاشتم بمونه، ریکوئست میثم و 4تای دیگه که میثم بینشون گم بشه و دیگه من نبینمش! 

این روزا که خیلی شلوغه و اصلا روزای عادی ای نیستن، از هر طرفم مشکلات و دغدغه های مختلف داریم به صورت جمعی و فردی، اما این ایده هم برام هست که سر فرصت برم باهاش صحبت کنم... 

نمیتونم بگم دقیقا چرا و به کدوم دلیل خاص، اما یکیش اینه که خب ما خیلی بد تموم کردیم، 

من تو شرایطی که اصلا انتظارشو نداشت بهش یه اس ام اس دادم و بهش گفتم نه! اونم جا خورده بود و گفت اوکی!

تازه بعدش بهش زنگ زدم که صحبت کنیم که گفت نیازی نیست و تو کمتر از سی ثانیه قطع کردیم

بعد ازون تو این سه سال هر از چند وقتی یه خبری از خودش میشه یا خانوادش! 

شاید هنوز تو اون بهته و حرف زدن حل کنه چیزی رو، شایدم بدترش کنه!! 

اما یه دلیلم هم وسوسه ای هست که برای دیدنش دارم، یا برای حرف زدن باهاش، شاید هنوز یه چیزی درون خود من هم حل نشده، شایدم خوابی که دیدم باعث شده امیدی داشته باشم به اخر این داستان! 

وقتی برگردم خونه بهش فکر میکنم....