در من بدمی...
دلم میخواد یه خونه داشته باشیم پر از گلدونایی که خیلی خوب رشد میکنن
و من زن هنرمندی بشم که با عشق کیک خونگی میپزم و هر روز عصر کنار چایمون میخوریم و کتاب میخونیم و راجع به کتابامون حرف میزنیم....
حتی اگه نه هرروز عصر، هفته ای یکی دوبار
امشب توی تاریکی شب، روی تپه ی رو به شهر فکر کردم که زندگی داره منو به مسیر خاصی هدایت میکنه و همیشه بهترین امکانات رو و همه چیزهایی که بهشون نیاز دارم برای مسیر رشدم رو بهم میده،
به کارم فکر کردم، به همکارام، به دوستام
همشون در بهترین زمان ممکن به بهترین شکل اتفاق افتادند و از بابتشون خوشحال و خوشبختم
ازین حس و ازینکه به چیزی وصلم و در این دنیا رها نشدم بغض کردم و اشک ریختم
فکر کردم روزی هم یار رو پیدا میکنم و دوباره همچین حسی رو تجربه خواهم کرد که در کنار بهترین و مناسب ترین فرد، عشق و دلبستگی و رابطه عاطفی رو دارم تجربه میکنم
شاید مسیری که پیش روی خودم دیدم ساده و بی چالش نبودم، اما حس عمیق امشب بهم قدرت این رو داد که گلایه ای نکنم از دشواری مسیر
حتی دلم قرص شد که زندگی معنی دار و زیبایی رو در پیش خواهد داشت....
پاک کردن توییتر و اینستا باعث شد دوباره برگردم اینجا و دلی تر و متمرکز تر بنویسم
مصطفی بهم یاداوری کرد که پر کردن مغز از داده هایی ک به کارمون نمیاد و از مسیر شخصی ما جداست، تمرکزمون رو نابود میکنه و من نمیخوام بدون این تمرکز سرگشته ای باشم که همه چیز رو فراموش کرده🤷🏻♀️
هنوز هم کمی احساس تنهایی و خلاء رو درون خودم دارم اما میتونم با نوشتن و ارتباط برقرار کردن با دنیای درون خودم رقیقش کنم و آسوده تر....
با این حال چشم به راهم، چشم به راه نبودن این خلاء و پر شدنش 🤷🏻♀️🤔