امروز از هفت و نیم صبح بیدار شدم و یه ساعتی روی ترجمم کار کردم، از ساعت ده و نیم از خونه رفتم بیرون و کلاس داشتم تا هفت شب و اون بین چهارتا جابه جایی داشتم که گمونم همین انرژیمو گرفت،

ساعت هفت خیلی خسته بودم و احساس میکردم دیگه نمیتونم ادامه بدم اما ۸ونیم یه جلسه مهم داشتم و نمیتونستم برگردم خونه.

تو دفتر برقو خاموش کردم و ده دقیقه دراز کشیدم و یه قسمت سریال دیدم و حالم بهتر شد و برای جلسه آماده شدم.

جلسه عالی بود، مرحله آخر یه مصاحبه کاری بود و بدون درد سر به توافق نهایی رسیدیم. حالم خوب بود و با حوصله قدم تا خونه رو، قبل از حرکت یه مسکن خوردم که سر دردم تا میرسم خونه خوب شده باشه.

الان دوباره یه نگاهی به ترجمم انداختم و تازه لپتاپو خاموش کردم و امروزو مرور کردم.

راستش به نظرم عالی بود. :)

هیچ چیز تو زندگیم ایده‌آل و فوق العاده نیست اما همه چیز خوبه.