:)
روزایی که عاشق سعید بودم و با هم خیلی بیشتر در ارتباط بودیم، در طی تقریبا یه سال از هر چیزی که خوشحال میشدم با اشتیاق میرفتم سمت سعید و شادیمو باهاش شریک میشدم و از اتفاقات کوچیک و بزرگی که خوشحالم میکرد براش میگفتم
حتی در این حد که تو خیابون از یه نفر آدرس پرسیدم و گفت من یه خواهر کوچولو دارم که شبیه شماست و این بهم حس خوبی داد.
اونم واقعا واکنشهای خوبی نشون میداد، انگار هیچ چیز واقعا براش مسخره نبود، انگار واقعا براش جالب بود که جهانگردی که من دوسش دارم اومده دانشگاه و من نرفتم دیدنش و بهم گفته "ندیدمت"، انگار اصلا اینجور چیزای کوچیک و جزئیات، بی اهمیت نبودن و خوشحال میشد از خوشحالیم.
حالا از ازون سال ۶ سال گذشته، تو تموم این سالا هر دفعه خوشحال شدم، کودک درونم تو ذهنم دوییده سمت سعید تا براش تعریف کنه و با ذوق از خوشحالیش بگه ولی خودم جلوشو گرفتم
به جز یه بار که نتونستم و با صدای ذوقی براش ویس فرستادم و بازم کلی بازخورد مثبت دریافت کردم!
دیشب دوباره وقتی حسابی ذوق زده و خوشحال بودم دوست داشتم بدوئم سمت سعید و براش از اتفاقاتی که خوشحالم کرده بود بگم براش
امروز ازم پرسید روز تولدت خوب بود؟
انگار خودش اومده بود که خوشحالیامو باهاش شریک بشم...
نمیخوام شادی و آرامشم رو به کاش آلوده کنم
کاش درونش حسرت و غمه
اما چقدر زیبا بود اگه میشد همیشه شادیمو باهاش تقسیم میکردم، چون تو این سالهام بازم عاشق شدم، آدمای خیلی زیادی رو شناختم، کراش زدم، رویا ساختم با بقیه، اما اشتیاق شریک شدن شادیم رو با هیچکس جز با سعید تجربه نکردم