سومین نامه عجیبه
پارسال تابستون پر شذه بودم از ترس از آینده
ترس از آینده خودم و سرنوشت ایران،
طالبان تازه رفته بود افغانستان و مطمین بودم اتفاقات بدی برای ایران در راهه
سالهاست داره اوضاع ایران روز به روز بدتر میشه و من چند سالی هست که ازش کاملا ناامید شدم
برنامه مهم و اساسی زندگیم این بود که برم و خودم رو نجات بدم
پر بودم از ترس از آینده و فقط به فکر نجات دادم خودم بودم
همون روزا با پسری آشنا شدم که خیلی به هم شبیه بودیم، به طرز باورنکردنی کتابا و فیلمای مورد علاقمون مشترک بود،
به طرز باورنکردنی همو میفهمیدیم و در زمان خیلی کمی، مثلا بعد از کمتر از دو سه روز، میتونستیم همو پیش بینی بکنیم
جمله بعدی، حرفی که میخواسته بگه و نگفته،
اون خیلی سریع به این نتیجه رسید که دوستم داره و وقتی بهم پیشنهاد داد، مثل همیشه در اولین لحظه یه عالمه دلایل مختلف اومد تو ذهنم که نه، نمیشه، نمیتونم
اما مهم ترین دلیلش این بود که من میخوام از ایران برم و نمیخوام یه ماجرای رمانتیک باعث بشه بیخیالش بشم
اون بهم گفت باشه بریم به مسیرمون و اهدافمون فکر کنیم، جقتمون میدونیم حاضریم بخاطر کسی که دوسش داریم بیخیال اهدافمون بشیم اما میدونیم که نباید این کارو بکنیم و بعد رفتیم فکر کردن
این دفعه رفتن برای اون جدی تر از من بود، مسیرمون هم خیلی شبیه هم شده بود اما یه مشکل دیگه هم بود
یه سری تفاوت های عقیده ای که البته خیلی خیلی هم مهمن
اما بعد تو اومدی
و دوست داشتن تو ترس از آینده رو از من گرفت
دیگه تو ایران موندن وحشتناک و ترسناک نبود، چون تو اینجا بودی
نه اینکه بخاطر تو قید اهدافم رو زده باشم، اما اون ترس وحشتناک که باعث میشد نتونم حتی یک روز بیخیال رفتن بشم دیگه وجود نداشت
دوست داشتم بشناسمت، ببینمت، تماشات کنم،
دوست داشتم دوستت باشم، و با هم با صدای بلند بخندیم
وسط جنگل با هم قدم بزنیم و بخندیم و حالمون خوب باشه
الان تقریبا دو سه ماهه که پر از ترس از آیندم
دو سه ماهه که نه مثل پارسال که حتی یک روز نبود که به رفتن فکر نکنم، امسال بدتر شدم انگار حتی ساعتی نیست که به رفتن فکر نکنم
ازین ترس خسته شدم
و میدونم تو گند زدی به زندگی من، اما برای مدت کوتاهی خوشحال بودم بخاطر بودنت
و گاهی اونقدر خسته میشه آدم، که دلش فقط شادی میخواد و نترسیدن، حتی اگه شده برای یه مدت کوتاه
چیزی که منو به اینجا کشوند، که برات بنویسم، این بود که کاش برای مدتی کوتاهی کسی این بار سنگین ترسیدن و همش در حال جنگیدن و تلاش کردن بودن رو از رو دوشم برداره...
گفتنش به تو احمقانست، اما نه احمقانه تر از نوشتن برای تو
دو تا پارادوکس بزرگ تو این نامست
دارم برای آخرین کسی که دوسش داشتم، در حالی که نه خودش نه من نمیخوایم حتی یه کلمه ازین نامه رو بخونه و ازش با خبر بشه، مینویسم که دلم میخواد یه نفر دیگه رو بتونم همونجوری که اونو دوست داشتم دوست داشته باشم
شاید برای کمتر عجیب بودن مساله بتونم ازت تشکر کنم، که اون ترس و فشار روانی و ناامیدی رو از روی دوشم برداشتی
بدون اینکه خودت بدونی، یا براش تلاشی بکنی، کمک بزرگی بهم کرده بودی
که البته بعدش باعث شدی گند بخوره به زندگیم و تحصیلم و درسم که بازم تقصیر تو نبود و بدون اینکه بدونی و بخوای و نقش مستقیمی داشته باشی، باعث شدی یاد بگیرم برای جبران کردن یه همچین گندی چقدر باید از همه چیز بگذرم و همه تلاشمو بکنم و در نهایت موفق شدم و تونستم و قوی تر شدم.
بخاطر تاثیرات مثبتت، دونسته یا ندونسته، خواسته یا ناخواسته ازت ممنونم
و بخاطر حسای بد، در مورد تو نمیتونم راضیه همیشگی باشم که برای هیچکس ذره ای غم نمیخواد، اگه این ادعا رو بکنم با خودم صادق نبودم، راستشو بخوای امیدوارم اون غم و رنج رو تجربه کنی، لحظه به لحظه و دوز به دوزش رو
و بعد تو هم مثل من رشد کنی و راتو بگیری و بری و ازش گذر کنی
اقلا تهش خیره :)